شد فاش در آفاقم آوازه شیدائی
معروف جهان گشتم از دولت رسوائی
خیز ای دل دیوانه کز بهر تو می گردند
ویرانه به ویرانه طفلان تماشائی
وقت است که خون گردد بیم است که خون گریم
دل از ستم تنها من از غم تنهائی
تا چند به دورانت می خواهم و خون نوشم
آب طربت خون باد ای ساغر مینائی
فرمود طبیب امروز تجویز به گل قندم
فحش از چه نمی گوئی لب از چه نمی خائی
گفتی که شوم سرمست، گیرم بدو بوست دست
از بهر چه خواهی بست، عهدی که نمی پائی
یار من و یار تو آن غایب و این حاضر
یغما من و خاموشی، بلبل تو و گویائی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان حالات عاشق و احساسات او میپردازد. شاعر از شیدایی و معروف شدن خود به خاطر عشق و رسوایی سخن میگوید. او از دل دیوانهاش میخواهد که از گریه و تنهایی رهایی یابد. او به یاد یار گمشدهاش و آزادی بیان دیگران فکر میکند و از طبیب میخواهد دارویی برای درد عشقش تجویز کند. در نهایت، شاعر به تفاوت بین خود و معشوقش اشاره میکند و به احساسات متناقض در عشق اشاره میکند.
هوش مصنوعی: به طور گستردهای در جهان اخبار عشق و شیداییام پخش شده است و حالا به خاطر بینام و نشانیام، معروف شدهام.
هوش مصنوعی: ای دل نادان، بلند شو! به خاطر تو، ویرانهها به دنبال هم میروند و کودکان به تماشای این صحنه مینشینند.
هوش مصنوعی: زمانی فرارسیده که باید به شدت احساساتم را بیان کنم. نگرانم که اشک بریزم، زیرا دلم به خاطر ظلم و ستمی که میکشم، تنها و غمگین است.
هوش مصنوعی: مدت زیادی است که در عشق تو غرق شدهام و به خاطر این احساس درد و رنج میکشم. کاش ای جام می، خوشی و شادی به من بازگردد.
هوش مصنوعی: طبیب امروز به من گفت که باید گل قند بخورم، اما نمیدانم چرا فحش میدهم و چرا لب به چیزی نمیزنم.
هوش مصنوعی: تو گفتی که مرا خوشحال کنی، اگرچه به خاطر تو دلم شاد شود، اما برای چه میخواهی که به چیزی پایبند شوی، وقتی که نمیتوانی به قولت عمل کنی؟
هوش مصنوعی: دوست من و دوست تو یکی غایب است و دیگری حاضر. من در حال سکوت هستم، تو مانند بلبل در حال گفتار و سخن گفتنی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی
رفتم گذری کردم بر یار ز شیدایی
قلاش و قلندرسان رفتم به در جانان
حلقه بزدم گفتا نه مرد در مایی
گفتم که مرا بنما دیدار که تا بینم
[...]
با هر کی تو درسازی میدانک نیاسایی
زیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی
تا تو نشوی رسوا آن سر نشود پیدا
کان جام نیاشامد جز عاشق رسوایی
بردار صراحی را بگذار صلاحی را
[...]
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
یا چشم نمیبیند یا راه نمیداند
هر کاو به وجود خود دارد ز تو پروایی
دیوانه عشقت را جایی نظر افتادهست
[...]
عشق آمد و بر هم زد بنیادِ شکیبایی
ای عقل درین منزل مِن بعد چه میپایی
گر نه سر خود گیری در دستِ بلا مانی
تقصیر مکن خود را زنهار بننمایی
گر با تو مجازاتی بنیاد نهد خاموش
[...]
تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی
چون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی
سرپنجه صبرم را پیچیده برون شد دل
ای صبر، همین بودت بازوی توانایی
در زاویه محنت دور از تو چو مهجوران
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.