نمیگویم به بزمم باش ساقی می به مینا کن
چو با یاران کشی می یاد خون آشامی ما کن
چو ناحق کشتیم ایمن مباش از دعوی محشر
من از خون نگذرم حاشا نظیری گفت حاشا کن
فلک تا چند مرغان دگر را آشیان بندی
به شاخ گل مرا هم رشته ای آخر ز پروا کن
به بالین وقت بیماری قدم ننهادی از یاری
بیا اکنون به خواری جان سپاران را تماشا کن
به من از مال عالم یک تخلص مانده مجنون است
به کار آید گر ای لیلیوش آن را نیز یغما کن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به نوعی دعوت به خوشگذرانی و نوشیدن شراب دارد، اما در عین حال به عواقب کارها و خونریزیهایی که در گذشته انجام شده اشاره میکند. شاعر از ساقی میخواهد که به او و یارانش نیکویی کند و در عین حال از محشر و حقایق روز قیامت میگوید و تاکید میکند که از گذشته خود نمیگذرد. او به ستایش زیبایی و عشق اشاره کرده و از معشوقش میخواهد که از او مراقبت کند و در نهایت به این موضوع میرسد که در دنیای مادی تنها یک نام از او مانده و از معشوق میخواهد که آن را نیز در لحظات سخت از او نگیرد.
هوش مصنوعی: نمیگویم که در مجلس من بمان و به من شراب بده، اما وقتی خودت با دوستانت خوشگذرانی میکنی، یادت نرود که یادآور خونریزی و درد ما هم باشی.
هوش مصنوعی: هرگز از عواقب کار نترس، اگر به ناحق کسی را کشتهای. من هرگز از انتقام خون او نمیگذرم. او به من میگوید که از این تهمتها دوری کن.
هوش مصنوعی: آسمان تا کی میخواهی دیگر پرندگان را در گلها لانهسازی کنی؟ به من هم کمی توجه کن و به فکر من هم باش.
هوش مصنوعی: زمانی که در وقت بیماری من کنارت نبودی، حالا در این لحظه که به سختی در حال جان سپردن هستم، بیاید و به تماشا بنشینید، تا ببینید چگونه در رنج و سختی هستم.
هوش مصنوعی: از تمام داراییهای دنیا تنها یک لقبی برای من باقی مانده که آن هم به حالم میافزاید. ای لیلیوش، اگر ممکن است، این لقب را هم از من بگیر.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو مردان بشکن این زندان یکی آهنگ صحرا کن
به صحرا در نگر آن گه به کام دل تماشا کن
ازین زندان اگر خواهی که چون یوسف برون آیی
به دانش جان بپرور نیک و در سر علم رویا کن
مشو گمراه و بیچاره چنین اندر ره سودا
[...]
ببینی بینقاب آن گه جمال چهره قرآن
چو قرآن روی بنماید زبان ذکر گویا کن
بیا ای سرو جان من کنار چشم ما جا کن
وگر در چشمه ننشینی درون جان تو مأوا کن
ز حد بردی جفا بر من نمی پرسی شبی حالم
که گفتت این چنین جانا جفا چندین تو بر ما کن
تو تا کی بسته ای بر ما در شادی بگو جانا
[...]
بهارست ای سرشک دیدهٔ من رو به صحرا کن
برای لالهرویان برگ سبزی چند پیدا کن
قبای نیلگون پوشیده چون سوی چمن آیی
نشین و سوسن آزاد را بند قبا واکن
ز هر جانب بود در جلوهای شاخ گل نرگس
[...]
اگر مرد رهی نعلین خار سعی در پا کن
قدم از سر کن و سودای منزل را ز سر واکن
ز مجنون کم نئی، روز سیاه در هم خود را
بوادی شکیبائی خیال زلف لیلا کن
نه مرد صدمه عشقی ز سر حد هوس بگذر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.