گنجور

 
واقف لاهوری

تو را داده در حسن حق دستگاهی

زکات جوانی به پیران نگاهی

مبادا کسی چون تو افسرده ای دل

نه دردی نه داغی نه اشکی نه آهی

چو در جست‌وجویت سراسیمه گردم

رود دل به راهی دود جان به راهی

به بیداد مالیده زان آستین را

که بگرفته دامان او دادخواهی

در اوضاع حسن است از بس که تمکین

شود بدر در چارده سال ماهی

مه و مهر در کشور عشق نبود

شب تیره‌ای است و روز سیاهی

درستی ازان یافت مشق شکستم

که استاد من بود طرف کلاهی

ز مژگان آن شوخ بر خویش لرزم

که من یک تن و نیزه‌داران سپاهی

پسند قبول است هر سجدهٔ ما

که داریم چون ابرویش قبله‌گاهی

گرت هست منظور جای رسیدن

درآویز ای دل به دامان آهی

خدا دیر گه دارد ای پیر دیرت

نداریم جز درگه تو پناهی

درین بحر بسیار گردیدی از شوخ

چو من دیده‌ای هیچ کشتی تباهی

برت قدر من نیست کو دردمندی

که بر آه آهم کند واه واهی

هم از جلوهٔ گاه‌گاه قد توست

که موزون کنم مصرعی گاه‌گاهی

به نازش چه سودا کنم بی‌نیاز است

کجا می‌فروشد نگاهی به آهی

چه کاهیده‌ای ای دل از بار عصیان

که فردا ببخشند کوهی به کاهی

ز من گریه‌ های‌هایست واقف

و زان بی‌وفا خندهٔ قاه‌قاهی

 
 
نامبردگان شاهنامه
سید حسن غزنوی

برآنم که امروز چون داد خواهی

نهم قصه ای در چنین بارگاهی

ببارم ز پالونه دیده آبی

برآرم ز آیینه سینه آهی

کس این قصه ننهد ولیکن توان خورد

[...]

کمال خجندی

من اوصاف حست ندانم کماهی

ولی این قدر روشنم شد که ماهی

مرا در سرست اینکه باشم غلامت

گدا بین که دارد نمای شاهی

به زلف چو شستت گرفتار باشد

[...]

شمس مغربی

چه باشد اگر زانکه تو گاه گاهی

کنی سوی افتادگانت نگاهی

چه خوش باشد ار زانکه چون من گدا را

نگاهی کند همچو تو پادشاهی

دلم را ربوده است هندوی زلفت

[...]

اسیر شهرستانی

به طوفان اشکی به غوغای آهی

به غارت دهم محشری از نگاهی

ز دام عدم می کند رم نگاهم

چها می کند چشم او از نگاهی

به حق تمنا به جان تماشا

[...]

بیدل دهلوی

به شهرت زد اقبال خلق از تباهی

سپید است نقش نگین از سیاهی

دماغ غرور از فقیران نبالد

کجی نیست سرمایهٔ بی‌کلاهی

گر این است درد سر زر پرستان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه