واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۱۷

تو را داده در حسن حق دستگاهی

زکات جوانی به پیران نگاهی

مبادا کسی چون تو افسرده ای دل

نه دردی نه داغی نه اشکی نه آهی

چو در جست‌وجویت سراسیمه گردم

رود دل به راهی دود جان به راهی

به بیداد مالیده زان آستین را

که بگرفته دامان او دادخواهی

در اوضاع حسن است از بس که تمکین

شود بدر در چارده سال ماهی

مه و مهر در کشور عشق نبود

شب تیره‌ای است و روز سیاهی

درستی ازان یافت مشق شکستم

که استاد من بود طرف کلاهی

ز مژگان آن شوخ بر خویش لرزم

که من یک تن و نیزه‌داران سپاهی

پسند قبول است هر سجدهٔ ما

که داریم چون ابرویش قبله‌گاهی

گرت هست منظور جای رسیدن

درآویز ای دل به دامان آهی

خدا دیر گه دارد ای پیر دیرت

نداریم جز درگه تو پناهی

درین بحر بسیار گردیدی از شوخ

چو من دیده‌ای هیچ کشتی تباهی

برت قدر من نیست کو دردمندی

که بر آه آهم کند واه واهی

هم از جلوهٔ گاه‌گاه قد توست

که موزون کنم مصرعی گاه‌گاهی

به نازش چه سودا کنم بی‌نیاز است

کجا می‌فروشد نگاهی به آهی

چه کاهیده‌ای ای دل از بار عصیان

که فردا ببخشند کوهی به کاهی

ز من گریه‌ های‌هایست واقف

و زان بی‌وفا خندهٔ قاه‌قاهی