گنجور

 
کمال خجندی
 

من اوصاف حست ندانم کماهی

ولی این قدر روشنم شد که ماهی

مرا در سرست اینکه باشم غلامت

گدا بین که دارد نمای شاهی

به زلف چو شستت گرفتار باشد

من و هر که گیری ز مه تا به ماهی

مرا توبه فرمودن از خال مشکین

بود شستن از روی رنگی سیاهی

تو دلتنگی ما بپرس از دهانت

که خرد است وصادق بود در گواهی

بکن از دعای کمال احترازی

که اثرهاست در ناله صبحگاهی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.