گنجور

 
شمس مغربی

چه باشد اگر زانکه تو گاه گاهی

کنی سوی افتادگانت نگاهی

چه خوش باشد ار زانکه چون من گدا را

نگاهی کند همچو تو پادشاهی

دلم را ربوده است هندوی زلفت

بجز ترک چشمت ندارم پناهی

کشیده است بر خِطّهٔ رومِ رویت

ز هند و حبش شاه‌ِ خَطَّت سپاهی

مدام است مایل به خال تو زلفت

سیاهی نخواهد به غیر از سیاهی

هلالی و ابری ز رخسار و ابرو

تو پیوسته داری به هر سال و ماهی

نگاهی به روی تو کردم نهانی

جز‌ اینم نبوده‌ست دیگر گناهی

بود مغربی را ز اندوه هجران

غمی همچو کوهی تنی همچو کاهی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سید حسن غزنوی

برآنم که امروز چون داد خواهی

نهم قصه ای در چنین بارگاهی

ببارم ز پالونه دیده آبی

برآرم ز آیینه سینه آهی

کس این قصه ننهد ولیکن توان خورد

[...]

کمال خجندی

من اوصاف حست ندانم کماهی

ولی این قدر روشنم شد که ماهی

مرا در سرست اینکه باشم غلامت

گدا بین که دارد نمای شاهی

به زلف چو شستت گرفتار باشد

[...]

اسیر شهرستانی

به طوفان اشکی به غوغای آهی

به غارت دهم محشری از نگاهی

ز دام عدم می کند رم نگاهم

چها می کند چشم او از نگاهی

به حق تمنا به جان تماشا

[...]

بیدل دهلوی

به شهرت زد اقبال خلق از تباهی

سپید است نقش نگین از سیاهی

دماغ غرور از فقیران نبالد

کجی نیست سرمایهٔ بی‌کلاهی

گر این است درد سر زر پرستان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه