چه باشد اگر زانکه تو گاه گاهی
کنی سوی افتادگانت نگاهی
چه خوش باشد ار زانکه چون من گدا را
نگاهی کند همچو تو پادشاهی
دلم را ربوده است هندوی زلفت
بجز ترک چشمت ندارم پناهی
کشیده است بر خِطّهٔ رومِ رویت
ز هند و حبش شاهِ خَطَّت سپاهی
مدام است مایل به خال تو زلفت
سیاهی نخواهد به غیر از سیاهی
هلالی و ابری ز رخسار و ابرو
تو پیوسته داری به هر سال و ماهی
نگاهی به روی تو کردم نهانی
جز اینم نبودهست دیگر گناهی
بود مغربی را ز اندوه هجران
غمی همچو کوهی تنی همچو کاهی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت محبوب خود اشاره میکند و از دلایل عشق و شیفتگیاش سخن میگوید. او از خشتی که چشمان محبوبش بر دل او گذاشته سخن میگوید و میگوید که تنها پناهش چشمان اوست. شاعر همچنین به زیبایی ظاهری محبوبش که بیشتر به زیباییهای کشورهایی چون هند و حبش اشاره میکند، اشاره دارد. او از غم ناشی از دوری محبوبش مینالد و میگوید که این غم او را بسیار رنج میدهد. در نهایت، شاعر ابراز امیدواری میکند که نگاهی از محبوبش به او بیفتد، زیرا چنین نگاهی برای او ارزشی بینظیر دارد.
هوش مصنوعی: چه اشکالی دارد اگر گاهی نگاهی به کسانی که در مشکلات و سختیها هستند بیندازی؟
هوش مصنوعی: چقدر خوب است اگر کسی مانند تو، که پادشاهی، به گداهایی مانند من نگاهی بیندازد.
هوش مصنوعی: دل من به طور کامل تسخیر زلفهای تو شده است و جز زیبایی چشمانت هیچ پناهگاهی برای خود ندارم.
هوش مصنوعی: بر چهرهٔ تو که از سرزمین روم است، نشانههای زیبایی به مانند ترکیبهای هندی و حبشی وجود دارد؛ این زیبایی و جذبه، همچون سپاه بزرگی است که بر خطهٔ چهرهات فرمانروایی میکند.
هوش مصنوعی: همواره دلخواه و میل به زیبایی تو دارم و موهایت که سیاه است، نمیتواند به غیر از سیاهی باشد.
هوش مصنوعی: هر سال و هر ماه، تو همچنان چهرهای زیبا و جذاب داری، مانند هلال ماه و ابرهایی که بر صورت و ابروی تو سایه افکندهاند.
هوش مصنوعی: به طور پنهانی به چهره تو نگاهی انداختم و جز این، گناه دیگری از من سر نزده است.
هوش مصنوعی: مغربی به خاطر غم جدایی احساس سنگینی دارد، در حالی که از نظر جسمی بسیار ضعیف و بیحال است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
برآنم که امروز چون داد خواهی
نهم قصه ای در چنین بارگاهی
ببارم ز پالونه دیده آبی
برآرم ز آیینه سینه آهی
کس این قصه ننهد ولیکن توان خورد
[...]
من اوصاف حست ندانم کماهی
ولی این قدر روشنم شد که ماهی
مرا در سرست اینکه باشم غلامت
گدا بین که دارد نمای شاهی
به زلف چو شستت گرفتار باشد
[...]
به طوفان اشکی به غوغای آهی
به غارت دهم محشری از نگاهی
ز دام عدم می کند رم نگاهم
چها می کند چشم او از نگاهی
به حق تمنا به جان تماشا
[...]
به شهرت زد اقبال خلق از تباهی
سپید است نقش نگین از سیاهی
دماغ غرور از فقیران نبالد
کجی نیست سرمایهٔ بیکلاهی
گر این است درد سر زر پرستان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.