گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

ایا چشمه عدل و احسان نظر کن

به چشم کرم سوی من گاه گاهی

مرا هر زمان درد بر درد و آنگه

نه روی فغانی نه سامان آهی

نه جز حسرت و درد شغلی و کاری

نه جز ناله و آه رویی و راهی

ز دنیا به کنجی قناعت نموده

نه جویای مالی نه دربند جاهی

پس آنگه ز جهال این شهر بر من

به هر لحظه‌ای حمله آرد سپاهی

یکی پرس از اهل این عصر تا من

به جز دانش و فضل دارم گناهی

بده داد من زآنکه بر درگه تو

کم آید چو من خسته‌دل دادخواهی

چو من بنده مظلوم نیکو نباشد

در ایام عدل چنین پادشاهی

پناهی بود هرکسی و کهتر

به جز حضرت تو ندارد پناهی

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب