نیست می در کار رنگ آن رخ پر نور را
حاجت روغن چرا باشد چراغ طور را
حسن چون شاهانه بر کرسیِ ناز آرد نشست
عشق گرمِ دارِ بازی میکند منصور را
ساز عشرت کی دهد آواز بیآن دلنواز
تا به کی خواهی زدن مطرب عبث طنبور را
پر برون میآورد از شوق پرواز فنا
عقل اگر داری به چشم کم نبینی مور را
هر سری لایق نباشد بهر سوز داغ عشق
همچو موسی میسزد پروانه شمع طور را
خواستم آب بقا تیغش به سروقتم رسید
صاحب جوهر کند نزدیک راه دور را
حال ملک دل چه میپرسی که در یک لحظه کرد
فوج مژگانی خراب این کشور معمور را
در دیار عاشقی هنگامهٔ داغ است گرم
سرد بازاری است آنجا مرهم کافور را
میدهم از کف عنان اشک گو آبم برد
ضبط نتوان کرد واقف گریهٔ پرزور را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
عشق کو تا گرم سازد این دلِ رنجور را
در حریمِ سینه افروزد چراغِ طور را
حیرتی دارم که با این نشأه سرشارِ عشق
دار چون بر دوشِ خود دارد سرِ منصور را
چند از هر کوکبی نیشی به چشمِ من خورد؟
[...]
بسکه بر هم زد ز ترکش خانه زنبور را
کرد چون مژگان به چشمم ظلمتستان نور را
کشتزار بی نیازی را غباری حاصل است
خرمن آید در نظر نقش پی ما مور را
میکند ویران تمول خانهٔ معمور را
انگبین سیلاب باشد خانهٔ زنبور را
چون بر آرد دست چرخ از آستین انقلاب
کاسهٔ دریوزه سازد چینی فغفور را
می نماید در شب تاریک راه دور را
چشمی از شمع است روشن تر عصای کور را
رستمی، تا چون کمان حلقه بر خود غالبی
می کند گردآوری برگشتن از خود زور را
در پناه عجز ایمن گشتم از جور سپهر
[...]
شوق اگر بیپرده سازد حسرت مستور را
عرضِ یک خمیازه صحرا میکند مخمور را
درد دل در پردهٔ محویتم خون میخورد
از تحیر خشکبندی کردهام ناسور را
چارهسازان در صلاح کار خود بیچارهاند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.