نیست می در کار رنگ آن رخ پر نور را
حاجت روغن چرا باشد چراغ طور را
حسن چون شاهانه بر کرسیِ ناز آرد نشست
عشق گرمِ دارِ بازی میکند منصور را
ساز عشرت کی دهد آواز بیآن دلنواز
تا به کی خواهی زدن مطرب عبث طنبور را
پر برون میآورد از شوق پرواز فنا
عقل اگر داری به چشم کم نبینی مور را
هر سری لایق نباشد بهر سوز داغ عشق
همچو موسی میسزد پروانه شمع طور را
خواستم آب بقا تیغش به سروقتم رسید
صاحب جوهر کند نزدیک راه دور را
حال ملک دل چه میپرسی که در یک لحظه کرد
فوج مژگانی خراب این کشور معمور را
در دیار عاشقی هنگامهٔ داغ است گرم
سرد بازاری است آنجا مرهم کافور را
میدهم از کف عنان اشک گو آبم برد
ضبط نتوان کرد واقف گریهٔ پرزور را