گنجور

 
واقف لاهوری

هواداری ندارم تا براندازد حجابش را

صبا شاید ز روی لطف بردارد نقابش را

ز من آن بی‌مروت روی‌گردان شد نمی‌داند

که در طالع کسوف دائمی هست آفتابش را

خدا خیرش دهد با من سلوک خوب می‌ورزد

به لطفم پیش می‌آید، نی‌ام قابل عتابش را

عنان را خود نگه ‌دارد مگر رعنا‌سوار من

چو من بی‌دست و پایی ورنه چون بوسد رکابش را

به این تقریب شاید سرنوشت من توان گفتن

خدا سازد که افتد حاجت افسانه خوابش را

دلم در آتش افکندی و من از غصّه می‌سوزم

مبادا بشنود نامحرمی بوی کبابش را

شود بی‌پرده حسنش از تقاضای دل‌آزاری

ز بس شوخ است مژگان چاک می‌سازد نقابش را

سؤالی دارم از جانان که جانِ تازه می‌خواهم

جز آن لعل مسیحا دم که می‌گوید جوابش را

دل صد چاک همچو شانه نذر زلف او کردم

ندانم چیست باعث یارب اکنون پیچ و تابش را

مشو در فکر تعمیر دل ویران من واقف

به عمر خضر نتوان کرد آبادان خرابش را

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

گل‌اندامی که می‌دادم به خون دیده آبش را

چسان بینم که گیرد دیگری آخر گلابش را؟

در آغوشِ نسیم ِ صبحدم بی‌پرده چون بینم؟

گلِ رویی که من وا کرده‌ام بندِ نقابش را

به دست غیر چون بینم عنان طفل خودرایی؟

[...]

سیدای نسفی

به دل تا در سخن آورده بودم لعل نابش را

به خود پیوسته می خوردم چو می زهر عتابش را

نهان می داشتم از چشم شبنم آفتابش را

گل اندامی که می دادم به خون دیده آبش را

جویای تبریزی

نخواهم زان گل رخسار برداری نقابش را

که ترسم گرمی نظاره ای گیرد گلابش را

نسیم امروز با بوی که آمد رو به این وادی

که ماند آغوش حسرت باز هر موج سرابش را

نباشد با رم ما برق را لاف سبک سیری

[...]

بیدل دهلوی

لب جویی‌ که از عکس تو پردازی‌ست آبش را

نفس در حیرت آیینه می‌بالد حبابش را

به‌ صحرایی‌ که‌ من در یاد چشمت خانه‌بردوشم

به ابرو ناز شوخی می‌رسد موج سرابش را

هماغوش جنون رنگ غفلت دیده‌ای دارم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
نورس دماوندی

به گلشن بس که دارد غنچه تقلید حجابش را

گل از موج تبسم وا کند بند نقابش را

اگر یک شب سهیل لعل آن مه بر فلک تابد

چو داغ لاله آرد در نظر صبح آفتابش را

چو از خون بهار آن شاخ گل می در قدح ریزد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه