گنجور

 
واقف لاهوری

کی شود کیفیت عشق تو پنهان در لباس

همچو می در شیشه گردیدیم عریان در لباس

نکهت پیراهن او دیده روشن می‌کند

می‌توان گفت آن پسر را ماه کنعان در لباس

از شکفتن پرده‌ای بر روی کار افکنده است

گل ز دستت چاک می‌سازد گریبان در لباس

دلق صدرنگ ریاکاران بود دام هوس

می‌کنند این قوم خواهش‌های الوان در لباس

شوخی آن چشم را شرم است واقف پرده‌دار

همچو آن کافر که می‌باشد مسلمان در لباس

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

روز روشن را شب تارست پنهان در لباس

چهره گلرنگ دارد خط ریحان در لباس

ماتم و سور جهان با یکدگر آمیخته است

خنده ها چون برق دارد ابر گریان در لباس

ریزش بی پرده آب روی سایل می برد

[...]

فیض کاشانی

یکدیگر را عیب می‌جویند خلقان در لباس

ور نباشد عیب بشمارند خلقان در لباس

هر کسی عیبی که دارد میکند پنهان ز خلق

عیب جانرا در سکوت و عیب ابدان در لباس

عیب‌جویان از سکوت کس برون آرند عیب

[...]

جویای تبریزی

غنچه از دلبستگی گردیده پنهان در لباس

مفت آزادی که چون سرو است عریان در لباس

تا به کی خواهی کشیدن چادر عصمت به روی

صبح را تا کی بود خورشید تابان در لباس

زیب ارباب گهر عریان تنی باشد چو مهر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه