گنجور

 
واقف لاهوری

سوختم تا آن رخ تابان برآمد از نقاب

گرم می‌تابد برون آید چو از ابر آفتاب

دامنم هرگز نشد آلوده در بزم شراب

همچو عکس آینه خشک آمدم بیرون ز آب

مصرعی کز طبع ناقص می‌کند موزون هلال

مطلع ابروی او را کی تواند شد جواب

خانهٔ من بی‌تو ظلمت راست همچون چشم گور

نور چشم من ندارد هیچ تقصیر آفتاب

آن کمان‌ابرو اگر صیدم نکرد از رحم نیست

می‌کند تیر از برای من ز ترکش انتخاب

خار گردد بر بدن هر موی مخمل را ز رشک

گر ببیند نرمی اندام او یک شب به خواب

اشک‌باری‌های مژگانم ز پهلوی دل است

گوهر افشانی کند از کیسهٔ دریا سحاب

سیل اشکم در سراغش در به در گردیده است

نیستم شرمنده در کوی وفا از هیچ باب

ماه من گرم سفر شد آه منعش چون کنم

برنمی‌گردد برای خاطر کس آفتاب

گر برآرم سر ز جیبش نگسلد ربط غمم

وصل گوهر کی برآرد رشته واقف پیچ و تاب

 
 
نامبردگان شاهنامه
عنصری

شهریار دادگستر خسرو مالک‌رقاب

آنکه دریا هست پیش دست احسانش سراب

آسمان جود گشت و جود ماه آسمان

آفتاب ملک گشت و ملک چرخ آفتاب

بنگر اکنون با خداوند جهان شاه زمین

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
فرخی سیستانی

تا ببردی از دل و از چشم من آرام و خواب

گه ز دل در آتش تیزم گه از چشم اندر آب

عشق تو باچار چیزم یار دارد هشت چیز

مرمرا هر ساعتی زین غم جگر گردد کباب

با رخم زر و زریر و با دلم گرم و زحیر

[...]

ازرقی هروی

مهترا ، هر چند شعرم زان هر شاعر بهست

تا توانستم نکردم من ز شعری اکتساب

قصد آن دارم که دامن در چنم زین روز بد

روز خوب خویش جویم بر ستوری چون عقاب

تا همی خوانم کتاب و تا همی جویم شراب

[...]

قطران تبریزی

سر و بالایی که دارد بر سر گل مشک ناب

آفت دل‌هاست و اندر دیده‌ام چون آفتاب

روی رنگینش چو ماه تافته بالای سرو

زلف مشکینش چو مشک تافته بر ماهتاب

صبر از آن خواهم همی تا عشق او پوشم به صبر

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
ابوالفرج رونی

ای بیان جود تو بر کاغذ روز سپید

نقش کرده خامه قدرت به زر آفتاب

هر کجا کلک تو شد بر صفحه کاغذ روان

تیغ هندی را نماند با نفاذش هیچ تاب

در هوایت هر که چون کاغذ دوروئی پیشه کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه