سوختم تا آن رخ تابان برآمد از نقاب
گرم میتابد برون آید چو از ابر آفتاب
دامنم هرگز نشد آلوده در بزم شراب
همچو عکس آینه خشک آمدم بیرون ز آب
مصرعی کز طبع ناقص میکند موزون هلال
مطلع ابروی او را کی تواند شد جواب
خانهٔ من بیتو ظلمت راست همچون چشم گور
نور چشم من ندارد هیچ تقصیر آفتاب
آن کمانابرو اگر صیدم نکرد از رحم نیست
میکند تیر از برای من ز ترکش انتخاب
خار گردد بر بدن هر موی مخمل را ز رشک
گر ببیند نرمی اندام او یک شب به خواب
اشکباریهای مژگانم ز پهلوی دل است
گوهر افشانی کند از کیسهٔ دریا سحاب
سیل اشکم در سراغش در به در گردیده است
نیستم شرمنده در کوی وفا از هیچ باب
ماه من گرم سفر شد آه منعش چون کنم
برنمیگردد برای خاطر کس آفتاب
گر برآرم سر ز جیبش نگسلد ربط غمم
وصل گوهر کی برآرد رشته واقف پیچ و تاب