گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱

 

ای قبهٔ گردندهٔ بی‌روزن خضرابا قامت فرتوتی و با قوت برنا
فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهرای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟
فرزند تو این تیره تن خامش خاکی استپاکیزه خرد نیست نه این جوهر گویا
تن خانهٔ این گوهر والای شریف استتو مادر این خانهٔ این گوهر والا
چون کار خود امروز در این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲

 

خواهی که نیاری به سوی خویش زیان رااز گفتن ناخوب نگه‌دار زبان را
گفتار زبان است ولیکن نه مرا نیزتا سود به یک سو نهی از بهر زیان را
گفتار به عقل است، که را عقل ندادند؟مر گاو و خر و اشتر و دیگر حیوان را
مردم که سخن گوید زان است که داردعقلی که پدید آرد برهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶

 

آن چیست یکی دختر دوشیزهٔ زیبااز بوی و مزه چون شکر و عنبر سارا
زو بوسه بیابی اگر او را بزنی کاردهر چند تو با کارد بوی آن تن تنها
چون کارد زدیش آنگه پیش تو بیفتدمانند دو کاسه که بود پر ترحلوا


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸

 

شاخ شجر دهر غم و مشغله بار استزیرا که بر این شاخ غم و مشغله بار است
آنک او چو من از مشغله و رنج حذر کردبا شاخ جهان بیهده شورید نیارست
با شاخ تو ای دهر و به درگاه تو اندرما را به همه عمر نه کار است و نه بار است
چون بار من، ای سفله، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴

 

گویند عقابی به در شهری برخاستوز بهر طمع پر به پرواز بیاراست
ناگه ز یکی گوشه ازین سخت کمانیتیری ز قضای بد بگشاد برو راست
در بال عقاب آمد آن تیر جگردوزوز ابر مرو را به سوی خاک فرو خواست
زی تیر نگه کرد پر خویش برو دیدگفتا «ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست»


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸

 

چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشتنزدیک خداوند بدی نیست فرامشت
این تیغ نه از بهر ستمگاران کردندانگور نه از بهر نبید است به چرخشت
عیسی به رهی دید یکی کشته فتادهحیران شدو بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا که «کرا کشتی تا کشته شدی زار؟تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟»
انگشت مکن رنجه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴

 

مردم نبود صورت مردم حکما انددیگر خس و خارند و قماشات و دغااند
اینها که نیند از تو سزای که و کهدانمرحور وجنان راتو چه گوئی که سزااند؟
باندوه چرایند شب و روز بماندهاز چون و چرا زانکه ستوران چرااند
این خیل چرا چویند و زخیل چراجویاین خلق بداندیش کزین گونه جرااند
در عالم انسانی مردم چو نبات استاینها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰

 

ای هفت مدبر که بر این پرده سرائیدتا چند چو رفتید دگر باره برآئید؟
خوب است به دیدار شما عالم ازیراحوران نکو طلعت پیروزه قبائید
سوی حکما قدر شما سخت بزرگ استزیرا که به حکمت سبب بودش مائید
از ما به شما شادتر از خلق که باشد؟چون بودش ما را سبب و مایه شمائید
پر نور و صور شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۷

 

از بهر چه این خر رمه بی‌بند و فسارند؟یک ذره نسنجند اگر بیست هزارند
گفتن نتوانند، چو گوئی ننیوشندکز خمر جهالت همه سر پر ز خمارند
ارز سخن خوب خردمندان دانندکز خاطر خود ریگ بیابان بشمارند
مشک است سخن نافهٔ او خاطر دانامعنی بود آن مشک که از نافه برآرند
مر جاهل را نبود اندازهٔ عالمصد مرغ یله قیمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۸

 

ای چنبر گردنده بدین گوی مدورچون سرو سهی قد مرا کرد چو چنبر
وز موی و رخم تیرگی و نور برون تاختتا زنده شب تیره پس روز منور
هر وعده و هر قول که کرد این فلک و گفتآن وعده خلاف آمد و آن قول مزور
من قول جهان را به ره چشم شنودمنشگفت که بسیار بود قول […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۹

 

این زرد تن لاغر گل خوار سیه سارزرد است و نزار است و چنین باشد گل خوار
همواره سیه سرش ببرند از ایراکهم صورت مار است و ببرند سر مار
تا سرش نبری نکند قصد برفتنچون سرش بریدی برود سر به نگونسار
چون آتش زرد است و سیه سار ولیکناین زاب شود زنده و زاتش بمرد زار
جز کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۴

 

ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر،تو بر زمی و از برت این چرخ مدور
این چرخ مدور چه خطر دارد زی توچون بهرهٔ خود یافتی از دانش مضمر؟
تا کی تو به تن بر خوری از نعمت دنیا؟یک چند به جان از نعم دانش برخور
بی سود بود هر چه خورد مردم در خواببیدار شناسد مزهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۷

 

ای حجت بسیار سخن، دفتر پیش آروز نوک قلم در سخنهات فروبار
هر چند که بسیار و دراز است سخنهاتچون خوب و خوش است آن نه دراز است نه بسیار
شاهی که عطاهاش گران است ستوده‌استهر چند شوی زیر عطاهاش گران‌بار
نو کن سخنی را که کهن شد به معانیچون خاک کهن را به بهار ابر گهربار
شد خوب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۹

 

ای بستهٔ خود کرده دل خلق به ناموسز اندیشه تو را رفته به هر جانب جاسوس
اثبات یقین تو به معقول چه سود است،چون نیست یقین نفی گمان تو به محسوس؟
تا چند سخن گوئی از حق و حقیقت؟آب حیوان جوئی در چشمهٔ مطموس!
گر رای تو کفر است مکن پیدا ایمانور جای تو دیر است مزن پنهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۶

 

چون گشت جهان را دگر احوال عیانیش؟زیرا که بگسترد خزان راز نهانیش
بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شدبیچارگی و زردی و کوژی و نوانیش
تا زاغ به باغ اندر بگشاد فصاحتبر بست زبان از طرب لحن غوانیش
شرمنده شد از باد سحر گلبن عریانوز آب روان شرمش بربود روانیش
کهسار که چون رزمهٔ بزاز بد اکنونگر بنگری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۰

 

هر کس به نسب نیک ندانی و به آلشبر نسبت او نیست گوا به ز فعالش
زیرا که درختی که مر او را نشناسندبارش خبر آرد که چه بوده است نهالش
قول تو چه بار است و تو پربار درختیآباد درختی که چو خرماست مقالش!
فضل و ادب مرد مهین نسبت اوی استشاید که نپرسی ز پدر وز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۱

 

ای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوشوز عمر و جهان بهرهٔ خود کرده فراموش
هر گه که همیشه دل تو بیهش و خفته استبیدار چه سود است تو را چشم چو خرگوش؟
این دهر نهنگ است، فرو خواهد خوردنتفتنه چه شدی خیره تو بر صورت نیکوش؟
بیدار شو از خواب و نگه کن که دگر باربیدار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۹

 

این باز سیه پیسه نگر بی‌پر و چنگالکو هیچ نه آرام همی یابد و نه هال
بی آنکه ببینش تو خوش خوش بربایدگاهی زن و فرزند گهی جان و گهی مال
چون بر تو همی تیز کند چنگ پس او راجوینده چرائی تو به دندان و به چنگال؟
پر تو و بال تو جوانی و جمال استوین باز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۲

 

این گنبد پیروزهٔ بی‌روزن گردانچون است چو بستان گه و گاهی چو بیابان؟
من خانه نه دیدم نه شنیدم به جز این نیزیک نیمه بیابان و دگر نیمه گلستان
ناگاه گلستانش پدید آرد گلهاچون گشت بیابانش ز دیدار تو پنهان
این گوی سیه را به میان خانه که آویختنه بسته طنابی نه ستونی زده زین‌سان؟
این گوی گران را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۴

 

از بهر چه، ای پیر هشیوار هنربین،بر اسپ هوا کرد دلت بار دگر زین؟
دین است نهال شکر حکمت، پورا،بنشانش و به هر وقت ازو بار شکر چین
مر بند هوا را به جز از حکمت نگشادحکمت برد از عارض و رخسار چو زر چین
این است تو را منزل و زاد، ای سفری مردبرگیر، هلا، زاد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۶

 

ای آنکه به تن ز ارزوی مال چو نالیاز من چو ستم خود کنی از بهر چه نالی؟
در آرزوی خویش بمالید تو را مالچون گوش دل ای سوختنی سخت نمالی؟
بدخواه تو مال است که مالیدهٔ اوئیبدخواه تو مال است تو چون فتنهٔ مالی؟
دام است تو را قال مقال از قبل مالزان است که همواره تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۲

 

ای داده دل و هوش بدین جای سپنجیبیم است که از کبر در این جای نگنجی
والله که نیاید به ترازوی خرد راستگر نعمت دنیا را با رنج بسنجی
ور مملکت روم بگیری چو سکندرهرگز نشود ملک تو این جای سپنجی
وز بند و بلای فلکی رسته نگردیهرچند تو را بنده شود رومی و طنجی
چون روزی تو نانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۷

 

ای خواجه، تو را در دل اگر هست صفائیبر هستی آن چونکه تو را نیست ضیائی؟
ور باطنت از نور یقین هست منوربر ظاهر آن چونکه تو را نیست گوائی؟
آری چو بود ظاهر تحقیق، ز تلبیسپیدا شود او، همچو صوابی ز خطائی
در وصف چو خیری نبود خلق پرستیدر صید چو بازی نبود جوجه ربائی


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو