گنجور

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲

 

از پیرهنت بویی آمد به گلستان ها
کردند پر از نکهت گل ها همه دامان ها
با رشته همه چاکی شد دوخته وین طرفه
کز رشته زلف تست این چاک گریبان ها
تا خوان جمالت را آراسته به سبزی خط
افکند لب لعلت شوری به نمکدان ها
گر زلف بر افشانی در پا کنی سرها
چون لب به حدیث آری بر باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۶

 

مائیم و دلی پر خون بر خاک سر کویت
غمگین بهمه رونی در آرزوی رویت
تو سروی و ما چون آب آورده به پایت سر
می ماند و ما نشه بز خاک سر کویت
راضیم بدشنامی گر باد کئی ورنه
تا عمر بود باقی مانیم دعا گویت
ما با در جهان گردیم قسمت همه عالم را
ایشان و جهان ای جان مائیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۷

 

از باد سر زلفت یک روز پریشان شد
جان و سره مسکینان در پای تو ریزان شد
حال دل خود گفتم با چاره گر دردی
بیچاره به درد دل آهی زد و گریان شد
چشم که رسید آیا باز این دل خرم را
کز ناوک مژگانی آزرده پیکان شد
دل خواست شدن سوئی جان نیز روان با او
تا تو ز نظر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۶

 

با باد لبت ساقی چون می به قدح ریزد
صد کشته به یک جرعه از خاک بر انگیزد
گر زیر درخت گل باز آنی و بنشینی
هر باد که برخیزد گل بر سر گل ریزد
بنمای به خوبان رخ در حسن مکن دعوی
تا زلف تو از هر سو منشور بیاویزد
گو چشم نو کمتر خور خون در مسکینان
بیمار ز پر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۳

 

گرمه به زمین باشد آن زهره جبین باشد
دوری طلبد از ماه نیز چنین باشد
نتوان طلب بوسی کرد از لب خندانش
حلوا نتوان خوردن هرگه نمکین باشد
بی ذکر دی نبود از باد دهانش دل
تا در خم ابرویش دله گوشه نشین باشد
زین خاک درم بادا رخ دور اگر روئی
چون روی من خاکی در روی زمین باشد
خط گرد بگره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۶

 

شوخی که کشد عاشق نزدیک من آریدش
گر خون من از شوخی ریزد بگذاریدش
من که آن روز کز خشم به کف تیغی
گونی بر قیبانت بر بسته بیاریدش
تخمی که ازو روید درد و غم دلداری
تن خاک کنید آنگه در سینه بکاریدش
دارم هوس خالش گوئید به آن لبها
من خاکم و او دانه با من بسپاریدش
ما هست اگرش افتد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۰

 

جان دارم و دل دارم سر دارم و زر دارم
گر از تو رسد فرمان دل از همه بر دارم
تو عمر منی زآن وجه من بی تو نخواهم جان
تو چشم منی زآن رو من با تو نظر دارم
من هیچ نمی مانم با زاهد خشک اما
او دامن تر دارد من دیدهٔ تر دارم
از آه سحر صوفی بزدای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۷

 

عمریست که از خلوته در میکده مسئوریم
شب مست و سحر گاهان چون چشم تو مخموریم
کس بوی ریا نشنید از خرفة ما رندان
چون دور به صد فرسنگ از زاهد مغروریم
پی برده بکوی تو تا بافت بوی تو
آسوده به روی تو از جنت و از حوریم
حیران جمال نو ما سوختگان یک یک
پروانه آن شمعیم مستغرق آن نوریم
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۶۷

 

گر دل طلبی از من جان هم به تو در بازم
وره دیده خون افشان آن نیز روان سازم
در پای تو غلطیدن کاریست پسندیده
کاری که چنین باشد هر دم ز سر آغازم
گفتم که چه رسم است این بر روی تو برقع گفت
رسمیست بدو خواهیم کاین رسم براندازم
گر شمع رسد در تو بگدازمش از غیرت
باری چو همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۰

 

هرگاه که به ناکامی دور از لب بار افتم
چون خسته بی مرهم مجروح و نگار افتم
مخمور و خراب آمد جان بیلب نوشینش
چون می نبود لابد در رنج خمار افتم
هرجا نظر اندازم بی تو به درخت گل
از گریه به بالایش چون ابر بهار افتم
آن بار به من صد ره نزدیک ترست از من
گر دور به صد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۸

 

امروز بحمدالله فارغ شدم از دشمن
دشمن چه تواند کرد چون دوست بود با من
آورد صبا بویی از مصر سوی کنعان
یعقوب صفت ما را شد دیده بدان روشن
چون غنچه دل بشکفت از بوی نسیم وصل
خار غم هجران را از دیده روان بر کن
در مانظری می کن با ما سخنی می گو
تا کور شود حاسد تا لال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی