گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳

 

هر کو بصری دارد با او نظری داردبا او نظری دارد هر کو بصری دارد
آنکو خبری دارد در بیخبری کوشددر بیخبری کوشد هر کو خبری دارد
شیرین شکری دارد آن خسرو بت رویانآن خسرو بت رویان شیرین شکری دارد
چون ما دگری دارد آن فتنه بهر جائیآن فتنه بهر جائی چون ما دگری دارد
هر کس که سری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷

 

طوطی چو سخن گوئی پیش شکرت میردطوبی چو روان گردی بر رهگذرت میرد
جوزا چو قدح نوشی پیش تو کمر بنددو آندم که قبا پوشی پیش کمرت میرد
مشک ختنی هر دم در زلف تو آویزدشمع فلکی هر شب پیش قمرت میرد
کو زنده دلی تا جان در پای تو افشاندکانرا که بود جانی برخاک درت میرد
ثابت قدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹

 

چون طوطی خط تو پر بر شکر اندازدمرغ دل من آتش در بال و پر اندازد
صوفی ز می لعلت گر نوش کند جامیتسبیح برافشاند سجاده براندازد
چون تیر زند چشمت سیاره هدف گرددچون تیغ کشد مهرت گردون سپر اندازد
چون غمزهٔ خونخوارت برقلب کمین سازدبس کشته که هر لحظه بر یکدگر اندازد
آنکس که دلی دارد جان در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸

 

آن فتنه چو برخیزد صد فتنه برانگیزدوان لحظه که بنشیند بس شور بپا خیزد
از خاک سر کویش خالی نشود جانمگر خون من مسکین با خاک برآمیزد
ای ساقی آتش روی آن آب چو آتش دهباشد که دلم آبی برآتش غم ریزد
با صوفی‌صافی گو در درد مغان آویزکان دل که بود صافی از درد نپرهیزد
گر چشم تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹

 

آنکو به شکر ریزی شور از شکر انگیزدهر دم لب شیرینش شوری دگر انگیزد
گر زانکه ترش گردد ور تلخ دهد پاسخاز غایت شیرینی از لب شکر انگیزد
لؤلؤ ز صدف خیزد وین طرفه که هر ساعتاز لعل گهر پوشش لؤلؤی تر انگیزد
از نافهٔ تاتاری بر مه فکند چنبروانگه بسیه کاری مشک از قمر انگیزد
گر زلف سیه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۳

 

گر گنج طلب داری از مار مترس ای دلور خرمن گل خواهی از خار مترس ای دل
چون زهد و نکونامی بر باد هوا دادیاز طعنهٔ بدگویان زنهار مترس ای دل
از رندی و بدنامی گر ننگ نمی‌داریاز فخر طمع برکن وز عار مترس ای دل
گر طالب دیداری از خلد برین بگذرور نور بدست آمد از نار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۴

 

اشکست که می‌گردد در کوی تو همرازمو آهست که می‌آید در عشق تو دمسازم
سر حلقهٔ رندان کرد آن طره طرارمدردیکش مستان کرد آن غمزهٔ غمازم
گر صبر کند باری مشکل نشود کارمور دیده بدوزد لب بیرون نفتد رازم
جامی بده ای ساقی تا چهره برافروزمراهی بزن ای مطرب تا خرقه دراندازم
در چنگ تو همچون نی می‌نالم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۰

 

آن ماه پری رخ را در خانه نمی‌بینموین طرفه که بی رویش کاشانه نمی‌بینم
بینم دو جهان یکموی از حلقهٔ گیسویشوز گیسوی او موئی در شانه نمی‌بینم
گنجیست که جز جانش ویرانه نمی‌یابمشمعیست که جز عقلش پروانه نمی‌بینم
از خویش ز بیخویشی بیگانه شدم لیکنجز خویش در آن حضرت بیگانه نمی‌بینم
هر چند که جانانه در دیدهٔ باز آیدتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۷

 

ای غمزهٔ جادویت افسونگر بیمارانوی طره هندویت سرحلقهٔ طراران
رویت بشب افروزی مهتاب سحرخیزانزلفت بدلاویزی دلبند جگر خواران
گوئیکه دو ابرویت بیمار پرستانندپیوسته دو تا مانده از حسرت بیماران
جان آن نبود کو را نبود اثر از جانانیار آن نبود کو را نبود خبر از یاران
چون دود دلم بینی اندیشه کن از اشکمچون ابر پدید آید غافل مشو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۸

 

چون پیکر مطبوعت در معنی زیبائیصورت نتوان بستن نقشی بدلارائی
با نرگس مخمورت بیمست ز بیماریبا زلف چلیپایت ترسست ز ترسائی
مجنون سر زلفت لیلی بدلاویزیفرهاد لب لعلت شیرین به شکر خائی
چون سرو سهی می‌کرد از قد تو آزادیمی‌داد بصد دستش بالای تو بالائی
آنرا که بود در سر سودای سر زلفتگردد چو سر زلفت سرگشته و سودائی
گفتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۳

 

برخیز که بنشیند فریاد ز هر سوئیزان پیش که برخیزد صد فتنه ز هر کوئی
در باغ بتم باید کز پرده برون آیدور نی به چه کار آید گل بی رخ گلروئی
آن موی میان کز مو بر موی کمر بنددموئی و میان او فرقی نکند موئی
دل باز به جان آید کز وی خبری یابدبلبل بفغان آید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی