گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۵

 

تا ساکنِ کنجِ محنت آبادم
هرگز نفسی نرفتی از یادم
قدرِ شبِ وصلِ تو ندانستم
دور از تو به روزِ محنت افتادم
سیر از غمِ تو نمی شوم با آنک
بر کند غمت ز بیخ بنیادم
فریاد برم به شحنه از جورت
زیرا که نمی رسی به فریادم
نومید نمی شود دلم از تو
از بندگی جز از تو آزادم
توگر به جمال رشک شیرینی
من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۹

 

تا هوایِ هوایِ می کردیم
ترکِ ترک از خلافِ وی کردیم
توبه از خمر کرده‌ایم آری
توبه از جامِ عشق کی کردیم
باز با اصل خویش گردیدیم
اقتدا هم به کلِّ شی کردیم
تا به عین الیقین عیان بینیم
فرشِ وهم و خیال طی کردیم
راحت و رنج و دین و دنیا را
اعتبار از بهار و دی کردیم
مرکبِ توبه ی نزاری را
پیش باز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۱۴

 

تا دُردیِ درد او چشیدیم
دامن ز دو کون در گرفتیم
با هم نفسان درد عشقش
در کنج فنا بیارمیدیم
بر بوک یقین که بوک بینیم
زهری به گمان دل چشیدیم
گه در هوسش ز دست رفتیم
گه در طلبش به سر دویدیم
در عالم عشق او عجایب
آوازه ی او بسی شنیدیم
درمان چه کنیم درد او را
کین درد به جان و دل خریدیم
عشقش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۱۵

 

ما متقیان توبه کاریم
در شوره حبوب توبه کاریم
هر هفته به شیوه ای و شکلی
طوفانی و فتنه ای برآریم
گه حلقه ی کعبه ی مناجات
بگرفته به دست زینهاریم
گه بر سر کوجه ی خرابات
سر پای برهنه می گساریم
می جفت حلال ماست مطلق
در سترش از آن نگاه داریم
در گردن ما حقوق دارد
حق است که باز می گزاریم
تا دست به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۲۰

 

ما که دیوانگانِ مدهوشیم
عشق از مردمان نمی‌پوشیم
گرچه با عشق برنمی‌آییم
هم به نوعی که هست می‌کوشیم
در مقامات عشق می‌بازیم
در خرابات دُرد می‌نوشیم
بنده‌ی شاهدانِ خوش چشمیم
بل که هندویِ حلقه در گوشیم
هر که را دوست داشتیم برو
هر زمانی زمانه بفروشیم
گاه بینندگانِ بی‌چشمیم
کاه گویندگانِ خاموشیم
راه بی‌منزل است و می‌پوییم
بحر بی‌ساحل است و می‌جوشیم
حرفِ دیوانگان بیار که ما
سخنِ عاقلان بننیوشیم
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷۳

 

باز آمده ای سری در آشفته
ترک همه نام و ننگ خود گفته
بر هر سر کوچه ی گلی دارم
بر خاک ز خون دیده بشکفته
از بس که به فکر دوست مشغولم
از خویشتنم ملال بگرفته
گر باز نظر کند به باغستان
من مست چو بلبلان آشفته
در شورم و غصه های دیرینه
آغاز کنم به نکته ای سفته
او گوش نهاده بر سماع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷۷

 

بر دوستی تو می خورم باده
وز غایت شوق در خود افتاده
شوریده دماغِ مستِ لایعقل
سر بر قدمِ خیال بنهاده
دل پیش روانه گشت و جان از پس
در صحبتِ نامه شد فرستاده
در بند تو مانده ام نمی دانم
کاین عقده شود اگر نه بگشاده
در وادیِ حیرت اوفتد هر کو
در سیر وفا بگردد از جاده
در اصل منافقی بود شاخی
بی بر، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۵۸

 

گر هیچ صبا به ما گذر کردی
وز دوست به ما پیامی‌ آوردی
جان و دل اگر چه بی دل و جانم
بستاندی و به دوست بسپردی
تا بندگیی برد ز من جایی
کو یاری و هم‌دمی و هم‌دردی
با من چه فتاد مدّعی را کاشک
هر کس غم کار خویشتن خوردی
ای قوم حُذر کنید از این طوفان
ترسم که به دامنی رسد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸۰

 

گر هیچ شریف‌تر ز می بودی
آن چیز حرام‌تر ز وی بودی
آمیخته با خبیث شد گر نه
مشهور جان خبث کی بودی
گر نفسِ خبیث را بدانندی
مخصوص چرا به خبث می بودی
از بدوِ وجود سیر کردی گر
در راهِ عدم نشانِ پی بودی
گر هیچ به طمطراقِ عقل استی
پس نطعِ سمای عشق طی بودی
با عشق نشست و خاست کردی عقل
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰۰

 

بی می منشین اگر دلی داری
وز عمر امید حاصلی داری
خرم دل بی غم تو گر خاطر
با عهد وصال مقبلی داری
مجنون شو و دم مزن دگر تا کی
خود را به محل عاقلی داری
از خود به در آی اگر از او خواهی
بشتاب که دور منزلی داری
دی گفت یکی که ای سر آشفته
همواره تو پای در گلی داری
گفتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴۵

 

ای بی تو دلِ مرا قراری نی
هیچم ز میانِ تو کناری نی
انصاف که عمر می کند ضایع
آن را که به دست چون تو یاری نی
از وصلِ رقیب بهره می یابد
ما را ز تو بیش انتظاری نی
گر دریابی دمی دل ما را
هرگز به از این سری و کاری نی
گر بار دهی وگرنه بر جانم
بیرون ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷۷

 

ما از غم تو شدیم سودایی
ای دوست چرا دمی نمی‌آیی
بر ما گذری نمیکنی گه گه
ور می‌گذری دمی نمی‌پایی
تا تو نظری به ما و من کردی
ماهیّت ما برون شد از مایی
جایی که منیِّ عشق بنشیند
برخیزد از آن منی همه مایی
تا امر نشد ز ابتدا فایض
بر عقل، نشد سَمَر به دانایی
بیزار ز ما و من شدیم آخر
یعنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹۵

 

ای مونس روزگار تنهایی
بر ما شب هجر چند پیمایی
در نزع فتاده ام نظر بر در
تدبیرِ وداع کن چه می پایی
بر بویِ تو جانِ رفته باز آمد
گر با سر کشته ی فراق آیی
جاروبِ رهت کنند گیسو را
گر بخرامی، بتان یغمایی
در دیده کشند خاک نعلینت
صاحب نظران برایِ بینایی
مولایِ منی و میدهم حجّت
گر بستانی به من هیولایی
برخیز و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری