گنجور

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰

 

هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشدمه را نظیر رویش گفتن روا نباشد
موئی چنان خمیده چشمی چنان کشیدهدر چین به دست ناید و اندر ختا نباشد
با او همیشه ما را جز لاله در نگیردبا ما همیشه او را جز ماجرا نباشد
گر حال من نپرسد عیبش مکن که هرگزسودای پادشاهی حد گدا نباشد
ما کشتگان عشقیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰

 

جوقی قلندرانیم بر ما قلم نباشدبود و وجود ما را باک از عدم نباشد
سلطان وقت خویشیم گرچه زروی ظاهرلشگر کشان ما را طبل و علم نباشد
مشتی مجردانیم بر فقر دل نهادهگر هیچمان نباشد از هیچ غم نباشد
در دست و کیسهٔ ما دینار کس نبیندبر سکهٔ دل ما نقش درم نباشد
جان در مراد یابی در حلقه‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹

 

پیوسته چشم شوخت ما را فکار داردآن ترک مست آخر با ما چکار دارد
با زلف بیقرارش دل مدتی قرین شداین رسم بیقراری زو یادگار دارد
خرم کسی که با تو روزی به شب رساندیا چون تو نازنینی شب در کنار دارد
رشگ آیدم همیشه بر حال آن سگی کوبر خاک آستانت وقتی گذار دارد
با ما دمی نسازد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶

 

جوق قلندرانیم در ما ریا نباشدتزویر و زرق و سالوس آیین ما نباشد
در هیچ ملک با ما کس دوستی نورزددر هیچ شهر ما را کس آشنا نباشد
گر نام ما ندانند بگذار تا ندانندور هیچمان نباشد بگذار تا نباشد
شوریدگان ما را در بند زر نبینیدیوانگان ما را باغ و سرا نباشد
در لنگری که مائیم اندوه کس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶

 

ای ترک چشم مستت بیمار خانهٔ دلزلف تو دام جانها خال تو دانهٔ دل
آنجا که ترک چشمت شست جفا گشایدتیر بلا نیاید جز بر نشانهٔ دل
خونابهٔ سرشکم ریزند مردم چشماز آستانهٔ تو تا آسمانهٔ دل
دل اوفتاده عاجز بر آستانهٔ توتا عاجز اوفتادم بر آستانهٔ دل
دارد عبید مسکین دائم هوای عشقتهم در میانهٔ جان هم در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴

 

ای عاشقان رویت بر مهر دل نهادهزنجیریان مویت سرها به باد داده
جان را به کوی جانان چشم خوشت کشیدهوز بند غصه دل را ابروی تو گشاده
با عشق جان ما را سوزیست در گرفتهبا اشگ چشم ما را کاریست اوفتاده
تا چشم نیم مستت وسمه نهد بر ابروچون دل خلاص یابد زان زلف وانهاده
از وصف آنزنخدان من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲

 

دارد به سوی یاری مسکین دلم هوائیزین شوخ دلفریبی زین شنگ جانفزائی
زین سرو خوشخرامی گل پیش او غلامیمه پیش او اسیری شه پیش او گدائی
هر غمزه‌اش سنانی هر ابرویش کمانیگیسوی او کمندی بالای او بلائی
ما را ز عشق رویش هر لحظه‌ای فتوحیما را ز خاک کویش هر ساعتی صفائی
بگرفته عشق ما را ملک وجود آنگهعقل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۰ - در نصیحت

 

ای دل ز اهل و اولاد دیگر مکش ملامهدر شهر خویش بنشین بالخیر والسلامه
آن قوم بی‌کرم را یک بار آزمودی« من جرب المجرب حلت به الندامه »


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی