گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۱

 

دل با غبار هستی ربط آنقدر ندارد

بار نفس دو دم بیش آیینه برندارد

فرصت به دوش عبرت بسته است محمل ‌رنگ

کس زین بهار حیرت برگل نظر ندارد

محو جمال او را دادند همچو یاقوت

آبی که نیست موجش رنگی که پر ندارد

گر وحشت غبارت غفلت‌ کمین نباشد

دامان بی‌نیازی چین دگر ندارد

از نارسایی آخر با هیچ صلح کردیم

ما دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۵

 

اسرار در طبایع ضبط نفس ندارد

درپردهٔ خس و خار، آتش قفس ندارد

گو وهم سوده باشد بر چرخ تاج شاهان

سعی هما بلندی پیش مگس ندارد

خرد و بزرگ دنیا یکدست خودسرانند

خر گر فسار گم ‌کرد سگ هم مرس ندارد

ای برک‌گل بلند است اقبال پایبوسش

رنگ حناست آنجا، کس دسترس ندارد

درگلشنی‌که ما را دادند بار تحقیق

صبح بهار هستی بوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۶

 

گلهای آن تبسم باغ فلک ندارد

صد صبح اگر بخندد یک لب نمک ندارد

رنگ دویی در این باغ رعنایی خیال است

سیر جهان تحقیق ملک و ملک ندارد

پوچ است غیر وحدت نقد حساب‌ کثرت

اعداد چیزی از خود چون رفت یک ندارد

اسلام وکفر هریک واحد خیال ذات است

در چشم دور و نزدیک خورشید شک ندارد

دل نوبهار هستی‌ست امّا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۲

 

این دور، دور حیز است‌، وضع متی‌‌که دارد

باد بروت مردی غیر از سرین‌که دارد

آثار حق‌پرستی ختم است بر مخنث

غیر از دبر سرشتان سر بر زمین‌ که دارد

هر سو به حرکت نفس مطلق عنان بتازید

ای زیر خرسواران پالان و زین‌ که دارد

زاهد ز پهلوی ربش پشمینه می‌فروشی

بازار نوره‌ گرم است این پوستین‌ که دارد

رنگ بنای طاعت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۸

 

در احتیاج نتوان بر سفله التجا برد

دست شکست حیف است باید به پیش‌ پا برد

قاصد به پیش دلدار تا نام مدعا برد

مکتوب ما عرق‌کرد چندانکه نقش ما برد

ابر بهار رحمت از شرم آب گردید

تا حسرت اجابت ‌گل بر کف دعا برد

دست در آستینش‌، دل بردنی نهان داشت

امروزش از کف ناز آن بهله را حنا برد

از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۰

 

ناموس عالم عین اندیشهٔ سوا برد

آیینه‌داری وهم از چشم ما حیا برد

راحت به ملک غفلت بنیاد بی‌خلل داشت

مژگان‌گشودن آخر سیلی شد و ز جا برد

دوری فسون وهم است اما چه می‌توان‌کرد

روبی به خاطرآمد ما را زیاد ما برد

این دشت بی‌سر و بن غول دگر ندارد

ما را ز راه تحقیق آواز آشنا برد

جایی‌که سعی فطرت بارگمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۲

 

امروز بعد عمری دلدار یاد ما کرد

شرم تغافل آخر حق وفا ادا کرد

خاک رهیم ما را آسان نمی‌توان دید

مژگان خمید تا چشم آهنگ پیش پا کرد

گرد بساط تسلیم در عجز نازها داشت

پرواز خود سریها زان دامنم جدا کرد

یا رب که خشک گردد مانند شانه دستش

مشاطه‌ای‌که دل را از طرهء تو واکرد

فطرت ز خلق می خواست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۲

 

گرد مرا تحیّر، صبح جنون سبق ‌کرد

دستی نداشت طاقت‌، جیبم چنین‌ که شق‌ کرد

دل تشنهٔ جنونهاست از وهم و ظن مپرسید

زین دست مشق بسیار مجنون بر این ورق ‌کرد

پیداست شغل زاهد، وقت دگر چه باشد

سرها به یکدگرکوفت هرگه‌که یاد حق‌کرد

دل با کمال تحقیق از شبهه‌ام نپرداخت

آیینه ساخت امّا پرداز بی‌نسق کرد

زبن باغ تا دمیدم جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۴

 

راه فضولی ما هم در ازل حیا زد

تا چشم باز کردیم مژگان به پشت پا زد

صبحی زگلشن راز بوی نفس جنون‌ کرد

برهردماغ چون‌گل صد عطسه زین هوا زد

دل داغ بی‌نصیبی است از غیرت فسردن

دست که دامن ناز بر آتش حنا زد

سررشتهٔ نفس نیست چندان‌ کفیل طاقت

گر دل‌گره ندارد بر طبع ما چرا زد

در نیم‌ گردش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۴

 

تا مشرب محبت ننگ وفا نباشد

باید میان یاران ما و شما نباشد

بر ما خطا گرفتن از کیش شرم دور است

کس عبب‌کس نبیند تا بی‌حیا نباشد

با هرکه هرچه‌گوبی سنجیده بایدت‌گفت

تا کفهٔ وقارت پا در هوا نباشد

ابرام بی‌نیازان ذلت‌کش غرض نیست

گر در طلب بمیرد همت گدا نباشد

از سفله آنچه زاید تعظیم را نشاید

نقشی‌که جوشد ازپا جز زیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۷

 

رمز آشنای معنی هر خیره‌سر نباشد

طبع سلیم فضل است ارث ‌پدر نباشد

غفلت بهانه مشتاق خوابت فسانه مایل

بر دیده سخت ظلم است ‌گر گوش ‌کر نباشد

افشای راز الفت بر شرم واگذار‌بد

نگشاید این‌ گره را دستی‌ که تر نباشد

بر آسمان رسیدیم راز درون ندیدیم

این حلقه شبهه دارد بیرون در نباشد

خلق و هزار سودا ما و جنون و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۸

 

مکتوب شوق هرگز بی‌نامه‌بر نباشد

ما و ز خویش رفتن قاصد اگر نباشد

هرجا تنید فطرت یک حلقه داشت‌ گردون

در فهم پرگار حکم دو سر نباشد

خاشاک را در آتش تاکی خیال پختن

آنجاکه جلوهٔ اوست از ما اثر نباشد

مغرور فرصت دهر زین بیشتر مباشید

بست وگشاد مژگان شام و سحر نباشد

برقی ز دور داردهنگامهٔ تجلی

ای بیخودان ببینید دل جلوه‌گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۰

 

راحت نصیب ایجاد زنگ و حبش نباشد

در مردمک سیاهی نور است غش نباشد

یاران به شرم کوشید کان رمز آشنایی

بی‌پرده نیست ممکن بیگانه‌وش نباشد

تا از نفس غباری‌ست باید زبان‌ کشیدن

در وادی محبت جز العطش نباشد

بر خوان عشق نتوان شد محرم حلاوت

تا انگبین شمعت انگشت چش نباشد

بر تختهٔ من و ما خال زیاد وهمیم

بازبچه عدم را این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۳

 

هرچند خودنمایی تخت و حشم نباشد

در عرض بی‌حیایی آیینه‌ کم نباشد

پیش از خیال هستی باید در عدم زد

این دستگاه خجلت‌کاو یک دو دم نباشد

موضوع ‌کسوت جود دامن‌فشانیی هست

در بند آستین‌ها دست کرم نباشد

از خوان این بزرگان دستی بشوی و بگذر

کانجا ز خوردنیها غیر از قسم نباشد

حیف است ننگ افلاس دامان مردگیرد

تا ناخنی‌ست در دست کس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۹

 

خلوتسرای تحقیق کاشانهٔ که باشد

در بسته ششجهت باز این خانهٔ ‌که باشد

گردون‌دربن بیابان عمری‌ست بی‌سروباست

این گردباد یارب دیوانهٔ که باشد

بنیاد خلق امروز گرد خرابه دیدی

تا مسکن تو فردا وبرانهٔ که باشد

برالفت نفسها بزم هوس مچینید

سیلاب یک دو دم بیش همخانهٔ ‌که ‌باشد

ای دور از آشنایی تاکی غم جدایی

آنکس‌که هرچه هست اوست بیگانهٔ‌ که‌ باشد

بالطبع موشکافان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۳

 

صیاد بی‌نشانی پرواز رنگ ما شد

آن پر که داشت عنقا صرف خدنگ ما شد

روزی که اعتبارات سنجید نقد ذرات

رنگ پریده هرجا گل کرد سنگ ما شد

کم پایی طلب ماند ناقص خرام تحقیق

راه جهاد مسدود از کفش تنگ ما شد

در فکر دل فتادیم‌، راحت ز دست دادیم

صافی کدورت انگیخت آیینه زنگ ما شد

حیران ناتوانی ماندیم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۵

 

مکتوب مقصد ما از بیکسی فغان شد

قاصد نشد میسر دل خون شد و روان شد

دل بی‌رخ تو هیهات با ناله رفت در خاک

واسوخت این سپندان چندانکه سرمه‌دان شد

کردم به صد تأمل بنیاد عجز محکم

این پنبه بسکه بر خود پیچید ریسمان شد

تا حشر بال اعمال باید کشید بر دوش

این یک نفس بضاعت صد ناقه‌کاروان شد

شمع بساط […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۲

 

کم نیست صحبت دل‌گر مرد، زن نماند

آیینه خانه‌ای هست‌، گر انجمن نماند

گر حسرت هوس‌کیش بازآید از فضولی

کلفت‌ کراست هر چند گل در چمن نماند

افسون کاهش اینجا تاب و تب نفسهاست

دامن‌ فشان بر این شمع تا سوختن نماند

عرفان ز فهم‌ دوری‌ست‌،‌ادراک بی‌ حضوری‌ست

جهدی‌ که در خیالت این علم و فن نماند

چون صبح از این بیابان چندان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۲

 

آفاق جا ندارد همت کجا نشیند

سنگ از نگین براید تا نام ما نشیند

جایی‌که خاک باشذ پشت وبلنذ هستی

تا چند سایه بالد یا نقش پا نشیند

تاب و تب نفسها از یکدگر جدا نیست

در خانه‌ای ‌که ماییم راحت چرا نشیند

همصحبتان این بزم از دیده رفتگانند

عبرت خوشست از اینها رو بر قفا نشیند

فرصت نمی‌پسندد جا گرم‌ کردن از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۶

 

از حقهٔ دهانش هر گه سخن برآید

آپ از عقیق ریزد در از عدن برآید

از شوق صبح تیغش مانند موج شبنم

گلهای زخم دل را آب از دهن‌برآید

از روی داغ حسرت‌ گر پنیه باز گیرم

با صد زبانه چون شمع از پیرهن برآید

بیند ز بار ‌خجلت چون تیشه سرنگونی

بر بیستون دردم‌ گر کوهکن برآید

وصف بهار حسنش‌گر در چمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۶

 

امروز نوبهارست ساغرکشان بیایید

گل جوش باده دارد تاگلستان بیایید

در باغ بی‌بهاریم‌، سیری‌ که در چه ‌کارم

گلباز انتظاریم بازی‌کنان بیایید

آغوش آرزوها از خود تهی‌ست اینجا

در قالب تمنا خوشتر ز جان بیایید

جز شوق راهبر نیست اندیشهٔ خطر نیست

خاری در این‌گذر نیست دامن‌کشان بیایید

فرصت شرر نقابست هنگامهٔ شتابست

گل پای در رکابست مطلق عنان بیایید

گر خواهش فضولیست‌جز وهم‌ مانعش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۷

 

یاران در این بیابان از ما اثر مجویید

گمگشتگی سراغیم ما را دگر مجویید

رنگی ‌کزین‌ چمن جست‌،‌با هیچکس نپیوست

گرد خرام فرصت از هر گذر مجویید

خفّت زکفهٔ ما معراج بی‌ وقاری‌ست

خود سنج انفعالیم سنگ از شرر مجویید

در پیری از سر حرص مشکل بود گذشتن

زین تیغ زنگ فرسود آب اینقدر مجویید

پا را جدا ز دامن تمکین چه احتمال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۷

 

زاهد ز دعوت خلق دارد عجب‌ کر و فر

گر کوشه‌گیری این است رحمت به شور محشر

واعظ به اوج معنی ‌گر راه شرم دارد

باید ز خود برآید بر پایه‌های منبر

جهدی‌ که نور فطرت بی‌نور برنتابد

از قول و فعل شخص است اندیشه‌ها مصور

سرمنزل تسلی سیر قفای زانوست

فرسخ شماره‌ای نیست از موج تا به‌ گوهر

حکم صفای فطرت در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۳

 

صبح است و دارد آن‌گل در سر هوای نرگس

از چشم ما بریزید آبی به پای نرگس

ابر و بهار اقبال امروز سایهٔ کیست

گل‌کرد تاج برسر بال همای نرگس

آب وگل تعین این دلکشی ندارد

رنگ شکستهٔ‌ کیست طرف بنای نرگس

هم چشم نوبهارم خوابم چه احتمال است

دارد غنودن اما تا غنچه‌های نرگس

بی‌انتظار نتوان از وصل‌کام دل برد

گل می‌رسد درین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۲

 

ما سجدهٔ حضوریم محو جناب مطلق

گمگشته همچو نوریم در آفتاب مطلق

در عالم تجرد یارب چه وانماییم

او صد جمال جاوید ما یک نقاب مطلق

ای خلق پوچ هیچید بر وهم و ظن مپیچید

کافیست بر دو عالم این یک جواب مطلق

کم نیست‌گر به نامی از ما رسد پیامی

شخص عدم چه دارد بیش ار خطاب مطلق

اوراق اعتبارات چندان که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی