گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹

 

ای شب تازان چو ز هجران طنابعلت خوابی و تو را نیست خواب
مکر تو صعب است که مردم ز توهست در آرام تو خود در شتاب
هرگز ناراست جز از بهر توچرخ سر خویش به در خوشاب
تو چو یکی زنگی ناخوب و پیردخترکان تو همه خوب و شاب
زادن ایشان ز تو، ای گنده‌پیر،هست شگفتی چو ثواب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹

 

آنکه بنا کرد جهان زین چه خواست؟گر به دل اندیشه کنی زین رواست
گشتن گردون و درو روز و شبگاه کم و گاه فزون گاه راست
آب دونده به نشیب از فرازابر شتابنده به سوی سماست
مانده همیشه به گل اندر درختباز روان جانور از چپ و راست
ور به دل اندیشه ز مردم کنیمشغله‌شان بی‌حد و بی‌منتهاست
میش و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴

 

ای پسر ار عمر تو یک ساعت استایزد را بر تو درو طاعت است
نعمت تخم است وزو شکر باروین بر و این تخم نه هر ساعت است
طاعت اگر اصل همه شکرهاستعمر سر هر شرف و نعمت است
گرت همی عمر نیرزد به شکربر تو به دیوانگیم تهمت است
مرد نکو صورت بی‌علم و شکرسوی حکیمان به حقیقت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۸

 

وعدهٔ این چرخ همه باد بودوعده رطب کرد و فرستاد تود
باد شمر کار جهان را که نیستتار جهان را به جز از باد پود
دانا داند که ندارد به طبعآتش او جز که ز بیداد دود
زود بیفگن ز دلت بند آزتا شوی از بندگی آزاد زود
جان تو مایه است و تنت سود کردسود به مایه همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۳

 

پند بدادمت من، ای پور، پارچون بگزیدی تو بر آن نور نار؟
غره مشو گر چه نیابد همیبی تو نه بهرام و نه شاپور پار
پشت گران‌بار تو اکنون شده‌استکامدت از بلخ و نشابور بار
خانهٔ معموری و مار است جهلمار درین خانهٔ معمور مار
ز ایزد مذکور به عقلی، مکنجز که به عقل، ای سره مذکور، کار
دیو سیاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۱

 

ای متحیر شده در کار خویشراست بنه بر خط پرگار خویش
خرد شکستی به دبوس طمعدر طلب تا و مگر تار خویش
در طلب آنچه نیامد به دستزیر و زبر کردی کاچار خویش
خیره بدادی به پشیز جهاندر گران‌مایه و دینار خویش
پنبهٔ او را به چه دادی بدلای بخرد، غالیه و غار خویش؟
یار تو و مار تو است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۷

 

گردش این گنبد و مکر و دهاشگرد بر آرد همی از اولیاش
کینه نجوید مگر از دوستانبرچه نهادی تو الهی بناش؟
گرچه جفا دارد با عاقلانزشت نگویند ز بهر تراش
هر که مرو را کند این دردمندکرد نداند به جهان کس داوش
سخت دو روی است ندانم همیدشمنش از دوست نه روی از قفاش
گر به من از دهر جفائی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۳

 

مانده به یمگان به میان جبالنیستم از عجز و نه نیز از کلال
یکسره عشاق مقال مننددر گه و بیگه به خراسان رجال
وز سخن ونامهٔ من گشت خوارنامهٔ مانی و نگارش نکال
نام سخن‌های من از نثر و نظمچیست سوی دانا؟ سحر حلال
گر شنوندی همی اشعار منگنگ شدی رؤبه و عجاج لال
ور به زمین آمدی از چرخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۸

 

ای عجب ار دشمن من خود منمخیره گله چون کنم از دشمنم؟
دشمن من این تن بد مهر مستکرده گره دامن بر دامنم
وایم از این دشمن بدخو که هیچزو نشود خالی پیراهنم
جامه بدرند از اعدا و آنکجامه‌ش بدرید ز خود، خود منم
دشمن من چاهی و تیره است و منبرتر از این تیزرو روشنم
این فلکی جان مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۲

 

عقل چه آورد ز گردون پیامخاصه سوی خاص نهانی ز عام؟
گفت: چو خورد نیست فلک را قرارنیست درو نیز شما را مقام
وام جهان است تو را عمر تووام جان بر تو نماند دوام
دم بکشی بازدهی زانکه دهربازستاند ز تو می عمر وام
بازدهی بازپسین دم زدنبی‌شک آن روز به‌ناکام و کام
گر نکنی هیچ بر این وام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۶

 

ای شده مشغول به کار جهانغره چرائی به جهان جهان؟
پیگ جهانی تو بیندیش نیکسخره گرفته است تو را این جهان
از پس خویشت بدواند همیگه سوی نوروز و گهی زی خزان
گر تو نه دیوی به همه عمر خویشاز پس این دیو چرائی دوان؟
پیش تو در می‌رود او کینه‌ورتو زپس او چه دوی شادمان؟
هیچ نترسی که تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۱

 

چند کنی جای چنین به گزین؟چون نروی سوی سرائی جز این؟
چند نشینی تو؟ که رفتند پاکهمره و یارانت، هلا برنشین
چند کنی صحبت دنیا طلب؟صحبت یاری به ازین کن گزین
مهر چنین خیره چه داری برانکبر تو همی دارد همواره کین؟
بچهٔ خاکی و نبیرهٔ فلکمادر زیرین و پدرت از برین
چونکه زمینی نشود بر فلکچند بود آن فلکی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۸

 

مکر و حسد را ز دل آوار کنوین تن خفته‌ت را بیدار کن
نفس جفا پیشه‌ت ماری است بدقصد سوی کشتن این مار کن
به آتش خرسندی یشکش بسوزبر در پرهیزش بر دار کن
سرکش و تازنده ستوری بده استزیر ادب‌هاش گران‌بار کن
پای ببندش به رسن‌های پندحکمت را بر سرش افسار کن
پیشه مدارا کن با هر کسیبر قدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۷

 

گشتن این گنبد نیلوفریگر نه همی خواهد گشت اسپری
هیچ عجب نیست ازیرا که هستگشتن او عنصری و جوهری
هست شگفت آنکه همی ناصبیسیر نخواهد شدن از کافری
نیست عجب کافری از ناصبیزانکه نباشد عجب از خر خری
ناصبی، ای خر، سوی نار سقرچند روی براثر سامری؟
در سپه سامری از بهر چیستبر تن تو جوشن پیغمبری؟
جوشن پیغمبری اسلام توستزنده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۸

 

ای شده مشغول به ناکردنی،گرد جهان بیهده تا کی دنی؟
آهن اگر چند گران شد، توراسلسله بایدت ازو ده منی
چونکه نشوئی به خرد روی جهلبرنکشی از سرت آهرمنی؟
آنچه نه خوش است و نه نیکو برشتخمش خواهیم که نپراگنی
عمرت شاخی است پر از بار و خارچون تو همه خار همی برچنی؟
مردم اگر جان و تن است از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۷

 

مردم اگر این تن ساسیستیجز که یکی جانور او کیستی؟
جانوران بنده‌ش گشتی اگرمردم تو جوهر ناریستی
رمز سخن‌های من ار دانییقول منت مژده به شادیستی
وعده نبودیش به ملک ابدگر گهرش گوهر فانیستی
نعمت باقی نرسیدی بدوگر نه از این جوهر باقیستی
مایه اگر چرخ و طبایع بدیهیچ نه زادی کس و نه زیستی
گر تو تن خود را بشناسیینیز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو