گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۷

 

مپندار از لب شیرین عبارتکه کامی حاصل آید بی مرارت
فراق افتد میان دوستدارانزیان و سود باشد در تجارت
یکی را چون ببینی کشته دوستبه دیگر دوستانش ده بشارت
ندانم هیچ کس در عهد حسنتکه بادل باشد الا بی بصارت
مرا آن گوشه چشم دلاویزبه کشتن می‌کند گویی اشارت
گر آن حلوا به دست صوفی افتدخداترسی نباشد روز غارت
عجب دارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۲

 

نشاید گفتن آن کس را دلی هستکه ندهد بر چنین صورت دل از دست
نه منظوری که با او می‌توان گفتنه خصمی کز کمندش می‌توان رست
به دل گفتم ز چشمانش بپرهیزکه هشیاران نیاویزند با مست
سرانگشتان مخضوبش نبینیکه دست صبر برپیچید و بشکست
نه آزاد از سرش بر می‌توان خاستنه با او می‌توان آسوده بنشست
اگر دودی رود بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷۴

 

شراب از دست خوبان سلسبیلستو گر خود خون میخواران سبیلست
نمی‌دانم رطب را چاشنی چیستهمی‌بینم که خرما بر نخیلست
نه وسمست آن به دلبندی خضیبستنه سرمست آن به جادویی کحیلست
سرانگشتان صاحب دل فریبشنه در حنا که در خون قتیلست
الا ای کاروان محمل برانیدکه ما را بند بر پای رحیلست
هر آن شب در فراق روی لیلیکه بر مجنون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۱

 

چه روی است آن که پیش کاروان استمگر شمعی به دست ساروان است
سلیمان است گویی در عماریکه بر باد صبا تختش روان است
جمال ماه پیکر بر بلندیبدان ماند که ماه آسمان است
بهشتی صورتی در جوف محملچو برجی کآفتابش در میان است
خداوندان عقل این طرفه بینندکه خورشیدی به زیر سایبان است
چو نیلوفر در آب و مهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۰۸

 

مرا خود با تو چیزی در میان هستو گر نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازانوجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقترود تا بر زمینم استخوان هست
اگر پیشم نشینی دل نشانیو گر غایب شوی در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حسنتولیکن گفت خواهم تا زبان هست
ندانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۷۲

 

هر آن ناظر که منظوری نداردچراغ دولتش نوری ندارد
چه کار اندر بهشت آن مدعی راکه میل امروز با حوری ندارد
چه ذوق از ذکر پیدا آید آن راکه پنهان شوق مذکوری ندارد
میان عارفان صاحب نظر نیستکه خاطر پیش منظوری ندارد
اگر سیمرغی اندر دام زلفیبماند تاب عصفوری ندارد
طبیب ما یکی نامهربانستکه گویی هیچ رنجوری ندارد
ولیکن چون عسل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۰۳

 

تو را نادیدن ما غم نباشدکه در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم رویولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزیکه سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ روییکه رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهدکه با من می‌کنی محکم نباشد
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۰۵

 

اگر سروی به بالای تو باشدنه چون بشن دلارای تو باشد
و گر خورشید در مجلس نشیندنپندارم که همتای تو باشد
و گر دوران ز سر گیرند هیهاتکه مولودی به سیمای تو باشد
که دارد در همه لشکر کمانیکه چون ابروی زیبای تو باشد
مبادا ور بود غارت در اسلامهمه شیراز یغمای تو باشد
برای خود نشاید در تو پیوستهمی‌سازیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۷۴

 

چه سروست آن که بالا می‌نمایدعنان از دست دل‌ها می‌رباید
که زاد این صورت منظور محبوباز این صورت ندانم تا چه زاید
اگر صد نوبتش چون قرص خورشیدببینم آب در چشم من آید
کس اندر عهد ما مانند وی نیستولی ترسم به عهد ما نپاید
فراغت زان طرف چندان که خواهیوزین جانب محبت می‌فزاید
حدیث عشق جانان گفتنی نیستو گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۷۵

 

نگفتم روزه بسیاری نپایدریاضت بگذرد سختی سر آید
پس از دشواری آسانیست ناچارولیکن آدمی را صبر باید
رخ از ما تا به کی پنهان کند عیدهلال آنک به ابرو می‌نماید
سرابستان در این موسم چه بندیدرش بگشای تا دل برگشاید
غلامان را بگو تا عود سوزندکنیزک را بگو تا مشک ساید
که پندارم نگار سروبالادر این دم تهنیت گویان درآید
سواران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۱۳

 

برآمد باد صبح و بوی نوروزبه کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سالهمایون بادت این روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلناردگر منقل منه آتش میفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاستحسد گو دشمنان را دیده بردوز
بهاری خرم است ای گل کجاییکه بینی بلبلان را ناله و سوز
جهان بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۱۴

 

مبارکتر شب و خرمترین روزبه استقبالم آمد بخت پیروز
دهلزن گو دو نوبت زن بشارتکه دوشم قدر بود امروز نوروز
مهست این یا ملک یا آدمیزادپری یا آفتاب عالم افروز
ندانستی که ضدان در کمینندنکو کردی علی رغم بدآموز
مرا با دوست ای دشمن وصالستتو را گر دل نخواهد دیده بردوز
شبان دانم که از درد جدایینیاسودم ز فریاد جهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۳۳

 

خطا کردی به قول دشمنان گوشکه عهد دوستان کردی فراموش
که گفت آن روی شهرآرای بنمایدگربارش که بنمودی فراپوش
دل سنگینت آگاهی نداردکه من چون دیگ رویین می‌زنم جوش
نمی‌بینم خلاص از دست فکرتمگر کافتاده باشم مست و مدهوش
به ظاهر پند مردم می‌نیوشمنهانم عشق می‌گوید که منیوش
مگر ساقی که بستانم ز دستشمگر مطرب که بر قولش کنم گوش
مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۳۴

 

قیامت باشد آن قامت در آغوششراب سلسبیل از چشمه نوش
غلام کیست آن لعبت که ما راغلام خویش کرد و حلقه در گوش
پری پیکر بتی کز سحر چشمشنیامد خواب در چشمان من دوش
نه هر وقتم به یاد خاطر آیدکه خود هرگز نمی‌گردد فراموش
حلالش باد اگر خونم بریزدکه سر در پای او خوشتر که بر دوش
نصیحتگوی ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۳۵

 

یکی را دست حسرت بر بناگوشیکی با آن که می‌خواهد در آغوش
نداند دوش بر دوش حریفانکه تنها مانده چون خفت از غمش دوش
نکوگویان نصیحت می‌کنندمز من فریاد می‌آید که خاموش
ز بانگ رود و آوای سرودمدگر جای نصیحت نیست در گوش
مرا گویند چشم از وی بپوشانورا گو برقعی بر خویشتن پوش
نشانی زان پری تا در خیال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۵۳

 

رفیق مهربان و یار همدمهمه کس دوست می‌دارند و من هم
نظر با نیکوان رسمیست معهودنه این بدعت من آوردم به عالم
تو گر دعوی کنی پرهیزگاریمصدق دارمت والله اعلم
و گر گویی که میل خاطرم نیستمن این دعوی نمی‌دارم مسلم
حدیث عشق اگر گویی گناه استگناه اول ز حوا بود و آدم
گرفتار کمند ماه رویاننه از مدحش خبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۷۵

 

چنان در قید مهرت پای بندمکه گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریمگهی بر حال بی سامان بخندم
مرا هوشی نماند از عشق و گوشیکه پند هوشمندان کار بندم
مجال صبر تنگ آمد به یک بارحدیث عشق بر صحرا فکندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوستمده گر عاقلی ای خواجه پندم
چنین صورت نبندد هیچ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱۹

 

مرا تا نقره باشد می‌فشانمتو را تا بوسه باشد می‌ستانم
و گر فردا به زندان می‌برندمبه نقد این ساعت اندر بوستانم
جهان بگذار تا بر من سر آیدکه کام دل تو بودی از جهانم
چه دامن‌های گل باشد در این باغاگر چیزی نگوید باغبانم
نمی‌دانستم از بخت همایونکه سیمرغی فتد در آشیانم
تو عشق آموختی در شهر ما رابیا تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۲۸

 

نه از چینم حکایت کن نه از رومکه من دل با یکی دارم در این بوم
هر آن ساعت که با یاد من آیدفراموشم شود موجود و معدوم
ز دنیا بخش ما غم خوردن آمدنشاید خوردن الا رزق مقسوم
رطب شیرین و دست از نخل کوتاهزلال اندر میان و تشنه محروم
از آن شاهد که در اندیشه ماستندانم زاهدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴۳

 

بکن چندان که خواهی جور بر منکه دستت بر نمی‌دارم ز دامن
چنان مرغ دلم را صید کردیکه بازش دل نمی‌خواهد نشیمن
اگر دانی که در زنجیر زلفتگرفتار است در پایش میفکن
به حسن قامتت سروی در آفاقنپندارم که باشد غالب الظن
الا ای باغبان این سرو بنشانو گر صاحب دلی آن سرو برکن
جهان روشن به ماه و آفتاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴۸

 

خوشا و خرما وقت حبیبانبه بوی صبح و بانگ عندلیبان
خوش آن ساعت نشیند دوست با دوستکه ساکن گردد آشوب رقیبان
دو تن در جامه‌ای چون پسته در پوستبرآورده دو سر از یک گریبان
سزای دشمنان این بس که بینندحبیبان روی در روی حبیبان
نصیب از عمر دنیا نقد وقت استمباش ای هوشمند از بی نصیبان
چو دانی کز تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵۲

 

فراق دوستانش باد و یارانکه ما را دور کرد از دوستداران
دلم در بند تنهایی بفرسودچو بلبل در قفس روز بهاران
هلاک ما چنان مهمل گرفتندکه قتل مور در پای سواران
به خیل هر که می‌آیم به زنهارنمی‌بینم به جز زنهارخواران
ندانستم که در پایان صحبتچنین باشد وفای حق گزاران
به گنج شایگان افتاده بودمندانستم که بر گنجند ماران
دلا گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵۹

 

نبایستی هم اول مهر بستنچو در دل داشتی پیمان شکستن
به ناز وصل پروردن یکی راخطا کردی به تیغ هجر خستن
دگربار از پری رویان جماشنمی‌باید وفای عهد جستن
اگر کنجی به دست آرم دگر بارمنم زین نوبت و تنها نشستن
ولیکن صبر تنهایی محال استکه نتوان در به روی دوست بستن
همی‌گویم بگریم در غمت زاردگر گویم بخندی بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۷۵

 

به است آن یا زنخ یا سیب سیمینلب است آن یا شکر یا جان شیرین
بتی دارم که چین ابروانشحکایت می‌کند بتخانه چین
از آن ساعت که دیدم گوشوارشز چشمانم بیفتاده‌ست پروین
هر آن وقتی که دیدارش نبینمجهانم تیره باشد بر جهان بین
به خوابی آرزومندم ولیکنسر بی دوست چون باشد به بالین
از آب و گل چنین صورت که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۷۹

 

من از دست کمانداران ابرونمی‌یارم گذر کردن به هر سو
دو چشمم خیره ماند از روشناییندانم قرص خورشیدست یا رو
بهشتست این که من دیدم نه رخسارکمندست آن که وی دارد نه گیسو
لبان لعل چون خون کبوترسواد زلف چون پر پرستو
نه آن سرپنجه دارد شوخ عیارکه با او بر توان آمد به بازو
همه جان خواهد از عشاق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی