گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸

 

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب رااول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را
من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از اینروز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را
هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذردچشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را
من صید وحشی نیستم در بند جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۱

 

وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز راساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را
امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشن استآهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را
دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهدباری حریفی جو که او مستور دارد راز را
روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتیبنگر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۴

 

امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام رایا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شدما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دلکز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را
گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت می‌دهیجز سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۵

 

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام رابر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رودتوحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کندتا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را
از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شودماخولیای مهتری سگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۷۶

 

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می‌بردترک از خراسان آمدست از پارس یغما می‌برد
شیراز مشکین می‌کند چون ناف آهوی ختنگر باد نوروز از سرش بویی به صحرا می‌برد
من پاس دارم تا به روز امشب به جای پاسبانکان چشم خواب آلوده خواب از دیده ما می‌برد
برتاس در بر می‌کنم یک لحظه بی اندام اوچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۳۸

 

بخرام بالله تا صبا بیخ صنوبر برکندبرقع برافکن تا بهشت از حور زیور برکند
زان روی و خال دلستان برکش نقاب پرنیانتا پیش رویت آسمان آن خال اختر برکند
خلقی چو من بر روی تو آشفته همچون موی توپای آن نهد در کوی تو کاول دل از سر برکند
زان عارض فرخنده خو نه رنگ دارد گل نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۶۸

 

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رودوآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از اوگویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درونپنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروانکز عشق آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۱۷

 

بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفسور پایبندی همچو من فریاد می‌خوان از قفس
گیرند مردم دوستان نامهربان و مهربانهر روز خاطر با یکی ما خود یکی داریم و بس
محمول پیش آهنگ را از من بگو ای ساربانتو خواب می‌کن بر شتر تا بانگ می‌دارد جرس
شیرین بضاعت بر مگس چندان که تندی می‌کنداو بادبیزن همچنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۵۲

 

جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدمصانع خدایی کاین وجود آورد بیرون از عدم
خورشید بر سرو روان دیگر ندیدم در جهانوصفت نگنجد در بیان نامت نیاید در قلم
گفتم چو طاووسی مگر عضوی ز عضوی خوبترمی‌بینمت چون نیشکر شیرینی از سر تا قدم
چندان که می‌بینم جفا امید می‌دارم وفاچشمانت می‌گویند لا ابروت می‌گوید نعم
آخر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۹۲

 

من دوست می‌دارم جفا کز دست جانان می‌برمطاقت نمی‌دارم ولی افتان و خیزان می‌برم
از دست او جان می‌برم تا افکنم در پای اوتا تو نپنداری که من از دست او جان می‌برم
تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگدلهر لحظه از بیداد او سر در گریبان می‌برم
خواهی به لطفم گو بخوان خواهی به قهرم گو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۳۵

 

ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهیوز هر که در عالم بهی ما نیز هم بد نیستیم
گفتی به رنگ من گلی هرگز نبیند بلبلیآری نکو گفتی ولی ما نیز هم بد نیستیم
تا چند گویی ما و بس کوته کن ای رعنا و بسنه خود تویی زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم
ای شاهد هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۴۲

 

آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذرییا کبر منعت می‌کند کز دوستان یاد آوری
هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتنهرگز نباشد در چمن سروی بدین خوش منظری
صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببینیا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری
ز ابروی زنگارین کمان گر پرده برداری عیانتا قوس باشد در جهان دیگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۲۳

 

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای؟وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده‌ای؟
ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای منلعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده‌ای؟
بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدموز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده‌ای؟
گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنتفردا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی