گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱

 

به دردم به دردم که اندیشه دارمکز آن یاسمین بر تهی شد کنارم
به وقتی که دولت بپیوست با منبپیوست هجرش به غم روزگارم
که داند که حالم چگونست بی توکه داند که شبها همی چون گذارم
خیالش ربودست خواب از دو چشمگرفتنش باید همی استوارم
ز من برد نرمک همی هوشیاریکنون با غم او نه بس هوشیارم
اگر غمگنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴

 

بتا پای این ره نداری چه پوییدلا جان آن بت ندانی چه گویی
ازین رهروان مخالف چه چارهکه بر لافگاه سر چار سویی
اگر عاشقی کفر و ایمان یکی دانکه در عقل رعناست این تندخویی
تو جانی و انگاشتی که شخصیتو آبی و پنداشتستی سبویی
همه چیز را تا نجویی نیابیجز این دوست را تا نیابی نجویی
یقین دان که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰

 

به درگاه عشقت چه نامی چه ننگیبه نزد جلالت چه شاهی چه شنگی
جهان پر حدیث وصال تو بینمزهی نارسیده به زلف تو چنگی
همانا به صحرا نظر کرده‌ای توکه صحرا ز رویت گرفتست رنگی
ز عکس رخ تو به هر مرغزاریز دیبای چینی گشادست تنگی
شگفت آهوی تو که صید تو سازدبه هر چشم زخمی دلاور پلنگی
ز جعدت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۱ - در استغنای طبع خویش گوید

 

ز باده بده ساقیا زود دادمکه من خرمت خویش بر باد دادم
ز بیداد عشقت به فریاد آیمنیاید به جز بادهٔ تلخ یادم
به آتش کنندم همی بیم آن جامن این جا ز عشق اندر آتش فتادم
بدان آتش آنجا مبادا که سوزمدرین آتش اینجا رهایی مبادم
من از آتش عشق هم نرم گردماگرچه ز پولاد سختست لادم
مرا توبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۳ - در احوال خود گوید

 

درین لافگاه ارچه پیروز روزمز بد سیرتی سغبهٔ شر و شورم
درین زیر چرخ از مزاج عناصرگهی دیوم و گه ددم گه ستورم
ز خبث و ز بی آگهی با عزیزاندرون خار پشتم ز بیرون سمورم
ز بهر دو طامات و ژاژ و مزخرفهمه ساله با خلق در شر و شورم
فریب جگرهای چون آتشم منمگر ز آب شیرین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۹

 

ایا مانده بی‌موجب هر مرادیهمه ساله در محنت اجتهادی
نه در حق خود مر ترا انزعاجینه در حق حق مر ترا انقیادی
چو دیوانگان دایم اندر به فکریچه گویی ترا چون برآید مرادی
ز حرص دو روزه مقام مجازیبه هر گوشه‌ای کرده ذات العمادی
همانا به خواب اندری تا ندانیکه ما را جزین نیست دیگر معادی
چه بیچاره مردی چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۱

 

بمیر ای حکیم از چنین زندگانیازین زندگانی چو مردی بمانی
ازین زندگی زندگانی نخیزدکه گر گست و ناید ز گرگان شبانی
درین زندگی سیر مردان نیایدور آید بود سیر سیرالسوانی
برین خاکدان پر از گرگ تا کیکنی چون سگان رایگان پاسبانی
به بستان مرگ آی تا زنده گردیبسوز این کفن ژندهٔ باستانی
رهاند ترا اعتدال بهارشز توز تموزی و خز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۲

 

کسی را که سر حقیقت عیان شدمجاز صفات وی از وی نهان شد
نشان آن بود بر وجود حقیقتکه نام وی از نیستی بی نشان شد
کسی کو چنین شد که من وصف کردمیقین دان که او پادشاه جهان شد
ملک شد زمین و زمان را پس آنگهچو عیسی که او ساکن آسمان شد
روان گشت فرمان او چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۸۳ - و نیز

 

سخن را به خواب اندرون دوش گفتمکه گر شدی معزی تو دایم همی زی
فلک سرد بادی برآورد و گفتادریغا معزی دریغا معزی


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۹۷

 

اگر بد گمان گشتی ای دوست بر مننیازارم از تو بدین بدگمانی
ز خود ایمنم زان که عیبی ندارمز تو ایمنم زان که عیبی ندانی


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی