گنجور

 
سنایی

به دردم به دردم که اندیشه دارم

کز آن یاسمی‌‌بر تهی شد کنارم

به وقتی که دولت بپیوست با من

بپیوست هجرش به غم روزگارم

که داند که حالم چگونه‌ست بی تو

که داند که شبها همی چون گذارم

خیالش ربوده‌ست خواب از دو چشم

گرفتنش باید همی استوارم

ز من برد نرمک همی هوشیاری

کنون با غم او نه بس هوشیارم

اگر غمگنان را غم اندر دل آمد

چرا غمگنم من چو من دل ندارم

چون آن گوهر پاک از من جدا شد

سزد گر من از چشم یاقوت بارم

وگر من نپایم به آزاد مردی

ببینند مردم که چون بی قرارم

همی داد ندهد زمانه مهان را

اگر داد دادی نرفتی نگارم

چو من یادگارش دل راد دارم

دهد هجر گویی به جان زینهارم

 
 
نسکبان اندروید
شمارهٔ ۲۴۲ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
انوری

بیا تا ببینی که من بر چه کارم

نیایی میا برگ این هم ندارم

به جانی که بی‌تو مرا می‌برآید

چه باید جهانی به هم برنیارم

دلی دارم آنجا نه بی پای مردم

[...]

عطار

اگر برشمارم غم بیشمارم

ندارند باور یکی از هزارم

نیاید در انگشت این غم شمردن

مگر اشک می‌ریزم و می‌شمارم

گر انگشت نتواند این غم به سر برد

[...]

فضولی

چو شمع از هوای بتان بی قرارم

همیشه سحرخیز و شب زنده دارم

سراسیمه حال و سیه روزگارم

بسوز دل و دیده اشکبارم

فتحعلی‌شاه

به خاطر چو چشم سیاه تو آرم

ز چشم سفید اشک گلگون به بارم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه