گنجور

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » رفتن گرشاسب به نزد ضحاک

 

سپهبد چو پندش سراسر شنود
پذیرفت و ره را پسیچید زود
هزار از یل نیزه‌ زن زابلی
گزین کرد با خنجر کابلی
یلانی دلاور هزار از شمار
ولیکن گهِ جنگ هر یک هزار
همه چرخ ناورد و اختر سنان
همه حمله را با زمان هم عنان
ره و رایشان رزم و کین ساختن
هوا ریزش خون و خوی تاختن
زره جامه‌شان روزوشب جای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » جنگ گرشاسب با ببر ژیان

 

خور از کُه چو بفراخت زرین کلاه
شب از سر بینداخت شعر سیاه
سپاه از لب رود برداشتند
چو یک نیمه زان بیشه بگذاشتند
غَوِ پیشرو خاست اندر زمان
که آمد به ره چار ببر دمان
سپهبد همی راند بر پیل راست
چو دیدارشد اسپ‌و خفتان بخواست
به شبرنگ شولک درآورد پای
گرایید با گرز گردی ز جای
بغرّید چون تندر اندر بهار
به کین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » نامه فرستادن گرشاسب به نزد بهو

 

دبیر از قلم ابر انقاس کرد
سخن دُرّ و اندیشه الماس کرد
درخت گل دانش از جوی مشک
همی کاشت بر دشت کافور خشک
نخست از جهان آفرین کرد یاد
که دانای دازست و دارای داد
جهان زوست پرپیکر خوب‌و‌زشت
روان راتن او داد و تن را سرشت
ز خورشید مر روز را مایه کرد
شب قیرگون خاک را سایه کرد
زمین بسته بر نقطه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » جنگ اول گرشاسب با لشکر بهو

 

بدو گفت مهراج کآی سرفراز
بمان تا سپه یکسر آرام فراز
یل نیو گفتا نباید سپاه
تو بر تیغ کُه رو همی کن نگاه
دل و گرز و بازو مرا یار بس
نخواهم جز ایزد نگهدار کس
به گردانش گفتا چه شد رزم تنگ
بدین گاو تازان نمایند جنگ
که ترسیدگانند گاه ستیز
همیشه ز خیل بهو در گریز
زنانند در پیش مردان مرد
بود اسپشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » جنگ دوم گرشاسب با سالاران بهو

 

سپهبد چو دید آن خروش سپاه
سبک خواست خفتان و رومی کلاه
به مهراج گفت از سپاه تو کس
میار از سر کُه تومی و بس
بهر تیغ کُه دیده‌بان برگماشت
به هامون سپه صف کشیده بداشت
سوی راست لشکر به مهیار داد
سوی چپ به بهپور سالار داد
بفرمود کاذرشن و بُرزَهم
بسازند جنگ و طلایه به هم
کمین داد سنبان و گرداب را
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » پیغام بهو به نزدیک گرشاسب

 

چو زی خوابگه شد یل نامدار
بیامد همان گه نگهبان بار
که آمد فرستاده ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » پاسخ گرشاسب به نزد بهو

 

سپهبد ز خشم دل آشفت و گفت
که هوش و خرد با بهو نیست جفت
بگویش سخن پیش ازین در ستیز
نگفتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » رزم سوم گرشاسب با خسرو هندوان

 

ز شبدیز چون شب بیفتاد پست
برون شدش چوگان سیمین ز دست
بزد روز بر چرمه تیز پوی
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » رزم چهارم گرشاسب با هندوان

 

چو ز ایوان مینای پیروزه هور
بکند آن همه مهره های بلور
ز دریای آب آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » قصه زنگی با پهلوان گرشاسب

 

بُدش زنگیی همچو دیو سیاه
ز گرد رکیبش دوان سال و ماه
به زور از زمین کوه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » پاسخ دادن بهو مهراج را

 

بهو گفت با بسته دشمن به پیش
سخن گفتن آسان بود کمّ و بیش
توان گفت بد با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » رفتن گرشاسب به زمین سرندیب

 

دگر روز مهراج گردنفراز
بسی کشتی آورد هر سو فراز
به ایرانیان داد کشتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » خبر یافتن پسر بهو از کار پدر

 

وز آنسو چو پور بهو رفت پیش
به شهر سر ندیب با عمّ خویش
همی ساخت بر کشتن عم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » برگشتن پسر بهو به زنگبار

 

ز صد مرد پنجه گرفته شدند
دگر کشته و زار و کفته شدند
سرندیب شد زین شکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » رفتن مهراج با گرشاسب

 

یکی ماه از آن پس به شادی و کام
ببودند کز می نیاسود جام
چو مه گوی بفکند و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » دیدن گرشاسب برهمن را

 

بر آن کُه برهمن یکی پیرمرد
برآورده وز گردش روز گرد
گلش گشته گل سرو زرین کناغ
چو پرّ حواصل شده پرّ زاغ
شده تیر بالا کمان وار کوژ
کمان دو ابرو شده سیم توژ
برهنه سر و پای پوشیده تن
ز برگ درخت و گیا پیرهن
ازو پهلوان جست راه سخن
که ای راست دل کوژ پشت کهن
برینگونه آن کوه خرّم ز چیست
براو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » دیگر پرسش گرشاسب از برهمن

 

دگر رهش پرسید گرد دلیر
که ای از خرد بر هوا گشته چیر
بدین کوه تنها نشستت چراست
چه چیزست خوردت چو پوشش گیاست
بدو گفت پیرش که سالست شست
که تا من بدین کوه دارم نشست
گیایست پوشیدن و خوردنم
سپاس کسی نیست بر گردنم
همه کار من با خدایست و بس
نه از من کسی رنجه ، نی من ز کس
و گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » دیگر پرسش گرشاسب از سرشت جهان

 

بپرسید بازش هنرمند مرد
که یزدان جهان را سرشت از چه کرد
بهانه چه افتاد تا کرده شد
سپهر و ستاره بر آورده شد
چنین گفت این آن شناسد درست
که گیتی همو آفرید از نخست
ولیک از پدر یاد دارم سخن
که گفت این جهان گوهری بُد زبُن
که یزدان چُنان گوهر ناب کرد
گدازیدش از تفّ و جوشاب کرد
ز جوش و تفش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » نکوهش مذهب دهریان

 

دگر نیز دان کز گروهان دهر
دوسانند کز دینشان نیست بهر
گروهی به ایزدنگویند کس
که تا مر جهان را شناسند بس
ز هر جانور پاک و ز رستمی
همه هر چه پیدا شود بر زمی
نگارندش اختر شناسد ز چرخ
طبایع به هر یک رسانند برخ
هم از گفت ایشان چنینست یاد
که گیتی چنان کآینست از نهاد
در و پیکر هر چه گشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » در مذهب فلاسفه گوید

 

جدا فیلسوفند دیگر گروه
جهان از ستیهندگیشان ستوه
که گویند کاین گیتی ایدون به پای
همیشه بدو نیز باشد به جای
گمانشان چنینست در گفت خویش
بر آن کاین جهان بُد همیشه ز پیش
که بر ایزد این گفت نتوان به نیز
که بُد پادشا و نبدش ایچ چیز
بکرد آن گه ایدون جهانی شگفت
که تا پادشا شد بزرگی گرفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » پرسش های دیگر از برهمن

 

بپرسید باز از بر کوهسار
کدامست شهری به دریا کنار
بدین روی دریا و زآنروی کوه
به دشت آمده برزگر یک گروه
سرانجام از آن دشت شیری نهان
برد یک یکی را همی ناگهان
کِرا کشتی و توشه شد ساخته
شود شاد زی شهر پرداخته
همان کش نه کشتی نه توشه نه ساز
شود غرق و ماند ز همراه باز
برین دشت از آن پس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » پرسش های دیگر و پاسخ برهمن

 

ز هر دانشی چیست بهتر نخست
چه چیز آن که دانست نتوان درست
به ما چیست نزدیکتر در جهان
همان دورتر نیز وز ما نهان
بتر دشمن و نیکتر دوست چیست
سرِ هر درستی و هر درد چیست
بهین رادی آن کت کند نیکنام
چه سان و توانگر ترین کس کدام
دل کیست همواره مانده نژند
کرا دانی ایمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » گشتن گرشاسب با مهراج گرد هند

 

یکی مرد ملاح بُد راهبر
که بودش همه راه دریا ز بر
بُد آگه که در هر جزیره چه چیز
زبان همه پاک دانست نیز
به دریا هر آنجا که آب آزمای
ببویید آن گل بگفت از کجای
چو دریا به شورش گرفتی شتاب
یکی طشت بودش بکردی پر آب
همه بودنی ها درو کمّ و بیش
بدیدی چو در آینه چهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » صفت جزیره دیگر

 

جزیری بُد آن نیز با رنگ و بوی
که عنبر بس افتد ز دریا بدوی
ز دریا کجا عنبر افتد دگر
بر آن یک جزیره بود بیشتر
بگردید مهراج هر سو بسی
همان پهلوان نیز با هر کسی
گیایش همه بود تریاک زهر
به کُه سنگش از کهربا داشت بهر
شکفتی گل نوشکفته ز سنگ
بسی بود هر گونه از رنگ رنگ
هم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی
 

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » آمدن گرشاسب به جزیره هرنج

 

جزیری پر از بیشها بود و غیش
به بالا و پهنا دو صد میل بیش
فروان درو شهر و بی مر سپاه
یکی شاه با فرّ و با دستگاه
چو آن شه ز مهراج وز پهلوان
خبر یافت، شد شاد و روشن روان
ز نزل وعلف هر چه بایست ساز
بفرمود و، شد با سپه پیشباز
یکی هفته شان داشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسدی توسی