گنجور

عبید زاکانی » موش و گربه

 

اگر داری تو عقل و دانش و هوشبیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانیکه در معنای آن حیران بمانی
ای خردمند عاقل وداناقصهٔ موش و گربه برخوانا
قصهٔ موش و گربهٔ منظومگوش کن همچو در غلطانا
از قضای فلک یکی گربهبود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سینه‌اش چو سپرشیر دم و پلنگ چنگانا
از غریوش به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸

 

حال خود بس تباه می‌بینمنامهٔ دل سیاه می‌بینم
یوسف روح را ز شومی نفسمانده در قعر چاه می‌بینم
خط طومار عمر می‌خوانمهمه واحسرتاه می‌بینم
در دل بی‌قرار می‌نگرمناله و سوز و آه می‌بینم
ره دراز است و دور من خود راهمه بی‌زاد راه می‌بینم
پایمردی که دست او گیردمحض لطف اله می‌بینم
عذر خواه عبید بی‌چارهکرم پادشاه می‌بینم


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶

 

ما که رندان کیسه پردازیمکشتهٔ شاهدان شیرازیم
یار دردی کشان شنگولیمهمدم جمریان طنازیم
شکر ایزد که ما نه صرافیممنت حق که ما نه بزازیم
واله دلبر شکر دهنیمعاشق مطرب خوش آوازیم
همه با عود و چنگ هم دهنیمهمه با جام و باده دمسازیم
از جفاهای چرخ نگریزیموز بلاها سپر نیندازیم
همه در دزدی و سیه کاریروز و شب با عبید انبازیم


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹

 

خوش بود گر تو یار ما باشیمونس روزگار ما باشی
روزکی همنشین ما گردیشبکی در کنار ما باشی
ما همه بندگان حلقه بگوشتو خداوندگار ما باشی
همچو سگ میدویم در پی توبو که ناگه شکار ما باشی
غم نگردد به گرد خاطر ماگر دمی غمگسار ما باشی
تا دل بیقرار ما باشددر دل بیقرار ما باشی
تا منم بندهٔ توام چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - ایضا در مدح همو

 

تا زمان برقرار خواهد بودتا زمین پایدار خواهد بود
پادشاه جهان ابواسحاقدر جهان کامکار خواهد بود
سپهت را همیشه نصرت و فتحبر یمین و یسار خواهد بود
هر امیدی که داری از یزدانده صد و صد هزار خواهد بود
هرکجا کارزار خواهی کردخصم را کار، زار خواهد بود
کمر بندگیت هر که نبستبستهٔ روزگار خواهد بود
در همه کار اجتهاد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - ایضا در مدح شیخ ابواسحاق و ایوانی که او در شیراز میساخت میگوید

 

نفخات نسیم عنبر بارمیکند باز جلوه در گلزار
باز بر باد میدهد دل راشادی پار و عشرت پیرار
دست موسی است در طلیعهٔ صبحدم عیسی است در نسیم بهار
ناسخ نسخهٔ صحیفهٔ باغکرد منسوخ طبلهٔ عطار
روی گل زیر قطرهٔ شبنمچون عرق کرد عارض دلدار
سبزه متفون طرهٔ سنبلسرو مجنون شیوهٔ گلنار
غرقه در جوی گشته نیلوفرزان میان بیدمشگ جسته کنار
تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۱ - در تعریض

 

آنکه گردون فراشت و انجم کردعقل و روح آفرید و مردم کرد
رشتهٔ کاینات در هم بستپس سر رشته در میان گم کرد


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۷ - ایضا در شکایت از قرض گوید

 

وای بر من که روز شب شده‌امدایما همنشین و همدم قرض
مدتی گرد هرکسی گشتمبو که آرم به دست مرهم قرض
آخرالامر هیچکس نگشادپای جانم ز بند محکم قرض
… ن درستی نیافتم جائیکه مرا وارهاند از غم قرض


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۱ - در مدح شاه شیخ ابواسحاق و شرح احوال خود و تضمین قطعه‌ای از ظهیر فاریابی

 

تا فلک را میسر است مدارتا زمین را مقرر است قرار
تا کند آفتاب زر پاشیتا کند نوبهار نقاشی
تا بود در میانهٔ پرگارگردش هفت کوکب سیار
تا بود کاینات را بنیادتا بود خاک و آب و آتش و باد
جم ثانی جمال دنیی و دینخسرو تاج بخش تخت نشین
پادشاه جهان علی‌الاطلاقسایهٔ لطف حق ابواسحاق
در جهان شاد و کامران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » ترجیع بند

 

وقت آن شد که کار دریابیم

در شتاب است عمر بشتابیم

دیدهٔ حرص و آز بر دوزیم

پنجهٔ زهد و زرق برتابیم

ما گدایان کوی میکده‌ایم

نه مقیمان کنج محرابیم

نه ز جور زمانه در خشمیم

نز جفای سپهر در تابیم

نه اسیران نام و ناموسیم

نه گرفتار ملک و اسبابیم

بندهٔ یکروان یک رنگیم

دشمن شیخکان قلابیم

گرد کوی مغان همیگردیم

مترصد که فرصتی یابیم

با مغان بادهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی