گنجور

 
عبید زاکانی

راستی اصحابنا نیز این خلق را به کلی منع نمی‌فرمایند. می‌گویند که اگر چه آن کس را که حلم و بردباری ورزید، مردم بر او گستاخ شوند و آن را بر عجز او حمل کنند؛ اما این خلق متضمن فواید است، و او را در مصالح معاش مدخلی تمام باشد.

دلیل بر صحت این قول آنکه امروز تا شخص در کودکی تحمّل بار غلامبارگان و اوباش نکرده است و در آن حلم و وقار را کار نفرموده، اکنون در محافل و مجالس بزرگان سیلی و مالش بسیار نمی‌خورد؛ انگشت در....ش نمی‌کنند، ریشش بر نمی‌کنند، در حوضش نمی‌اندازند، دشنام‌های فاحش بر ... زن و خواهرش نمی‌شمارند. آن مرد عاقل که او را اکنون مرد زمانه می‌خوانند به برکت حلم و وقاری که در نفس ناطقه او مرکوز است و مودوع، تا تحمل آن مشقت‌ها نمی‌نماید، یک جو به حاصل نمی‌تواند کرد، و پیوسته خائب و خاسر و مفلوک و دشمن‌کام می‌باشد؛ او را در هیچ خانه نمی‌گذارند، و پیش هیچ بزرگی عزّتی پیدا نمی‌تواند کرد. آنکه می‌فرماید «الصفقه مفتاح الرزق» بنابراین صورت است، و معنی این بیت که گفته‌اند:

مرد باید که در کشاکش دهر

سنگ زیرین آسیا باشد،

موکد این قول است.

یکی از فواید حلم آنکه اگر حرم و اتباع بزرگی را به تهمتی (متهم) می‌گردانند، و او از حلیت حلم و زینت وقار عاری می‌باشد، غضب بر مزاج او مستولی شده دیوانه می‌گردد که «الغضب غول العقل»؛ و قتل و ضرب زن و بچه و مثله گردانیدن حواشی و خدم روا می‌دارد، به دست خود خانه خویش بر می‌اندازد، زن و بچه را از خود متنفر می‌گرداند، و شب و روز متفکّر و غمناک می‌باشد که مبادا طاغنی در خانه و اتباع و حمیت او طعنه زند؛ و می‌گوید:

اگر با غیرتی با درد باشی

وگر بی غیرتی نامرد باشی

اما آن بزرگ صاحب توفیق که وجودش به زینت حلم و وقار مزیّن است، اگر هزار بار مجموع اتباع او را در برابر او ... بدرند، سر مویی غبار بر خاطر مبارک او ننشیند. لاجرم چندانکه زنده است مرفه و آسوده روزگار بسر می‌برد: او از اهل و اتباع خشنود و ایشان از او فارغ و ایمن، اگر وقتی تهمتی به او رسانند، بدان التفات ننماید و گوید:

گر سگی بانگی کند بر بام کهدان غم مخور.

حکایت: شنیدم که در این روزها بزرگی زنی بدشکل و مستوره داشت، به طلاق از او خلاصی یافت و قحبه‌ای جمیله را در نکاح آورد. خاتون چندانکه عادت باشد صلای عام در داد. او را منع کردند که «زنی مستوره بگذاشتی و فاحشه اختیار کردی؟» آن بزرگ از کمال حلم و وقار فرمود که «عقل ناقص شما به سرّ این حکمت نرسد؛ حال آنکه من پیش از این گُه می‌خوردم به تنهایی، این زمان حلوا می‌خورم با هزار آدمی!»

در امثال آمده است که «الدیوث سعید الدارین»، تاویل چنان فرموده‌اند که: دیوث تا در این دنیا باشد، چون علت حمیّت مبتلا نیست فارغ می‌تواند زیست؛ و در آن دنیا نیز به موجب حدیث «الدیوث لایدخل الجنه» چون او را به بهشت نباید رفت از کدورت صحبت شیخکان و زاهدان- که در بهشت باشند- و از روی ترش ایشان به یُمن این سیرت آسوده باشد؛ هر جا شیخکی را بیند گوید:

گر ترا در بهشت باشد جای

دیگران دوزخ اختیار کنند،

بدین دلیل دیوث سعیدالدارین باشد.

اما اینجا نکته‌ای وارد است: اگر سائلی پرسد که «این جماعت یعنی اکابر دیوث چون بواسطه صحبت شیخکان از بهشت متنفرند، و به دوزخ نیز به عدد هر شیخکی که در بهشت است هزار قاضی و نواب و وکلای او نشسته‌اند، چون است که از صحبت ایشان ملول نیستند؟» جواب گویی: چون شیخکان در این دنیا به عبادت و طهارت موسوم بودند- اگر چه این معنی سری به ریا و رعونت داشت، و آن مظلوم دیوث هرگز کون نشسته باشد و سجده نکرده، پس وضع شیخکان مغایر وضع دیوث باشد. و قاضیان و اتباع ایشان بواسطه اینکه به عصیان و تزویر و مکر و تلبیس و حرام‌خوارگی و ظلم و بهتان و نکته‌گیری و گواهی به دورغ و حرص و ابطال حقوق مسلمانان و طمع و حیلت و افساد در میان خلق و بی‌شرمی و اخذ رشوت موصوف بوده و در دیوث هم این خصال مجبول است، پس میان ایشان جنسیت کلی تواند بود، و همین سبب جنسیت مایه صحبت قاضیان و اتباع ایشان خواهد بود که «الجنس الی الجنس امیل». در کلام حکما آمده است که «الجنسیه عله الضم»، لاجرم چون کودکشان دوزخ برگی چنین را به دوزخ کشند، آن بزرگ دل خوش کرده می‌گوید:

گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند

همان بهتر که در دوزخ کشندم با گنه کاران

یکی از کبار مفسران در تفسیر آیه «و ان منکم الا واردها» چنین فرموده باشد که: مجموع خلایق از صراط چون برق می‌گذرند مگر قاضیان و اتباع ایشان که ابدالآباد در دوزخ باشند و با همدیگر شطرنج آتشین بازند. چنانکه در اخبار نبوی و آثار مصطفی آمده است که «اهل النار یتلاعبون بالنار». بدین دلایل این خلق را بر دیگر اخلاق ترجیح می‌دهند.