گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸

 

گرنه عشق او قضای آسمانستی مرااز بلای عشق او روزی امانستی مرا
گر مرا روزی ز وصلش بر زمین پای آمدیکی همه شب دست از او بر آسمانستی مرا
گرنه زلف پرده سوز او گشادی راز منزیر این پرده که هستم کس چه دانستی مرا
بر یقینم کز فراق او به جان ایمن نیموین نبودی گر به وصل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲

 

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاستنیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
گوئی اندر کشور ما بر نمی‌خیزد وفایا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
خون به خون می‌شوی کز راحت نشانی مانده نیستخود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست
از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنکهرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
باورم کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶

 

ما به غم خو کرده‌ایم ای دوست ما را غم فرستتحفه‌ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست
جامه هامان چاک ساز و خانه‌هامان پاک سوزخلعه‌هامان درد بخش و تحفه‌هامان غم فرست
چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآرگر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳

 

جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفتجوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت
آهی از عشقت درون دل نهان می‌داشتمچون برون شد بی‌من او راه دهن بر من گرفت
عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منالنالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت
دل به دست خویشتن شد کشته در پای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹

 

دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبودصبر پی گم کرد چون هم‌دست دستانت نبود
صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اخترانز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود
ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمانزآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود
قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشتلیک جان آن داشت کان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰

 

دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کردعقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب دادباغ جان‌ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غربآسمان با عشق‌بازی عهد و پیمان تازه کرد
عشق نو گر دیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹

 

چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردریداز در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید
گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشتورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید
پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشادجان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید
با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشستبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱

 

اندرآ ای جان که در پای تو جان خواهم فشانددستیاری کن که دستی بر جهان خواهم فشاند
پای خاکی کن در آکز چشم خونین هر نفسگوهر اندر خاک پایت رایگان خواهم فشاند
گر چو چنگم دربر آیی زلف در دامن کشاناز مژه یک دامنت لعل روان خواهم فشاند
چهرهٔ من جام و چشم من صراحی کن که منچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹

 

ماه را با نور رویش بیش مقداری نماندمشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند
تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخشکیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند
در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشتناشکسته توبه و نابسته زناری نماند
گر در این آتش که عشق اوست در درگاه اوآبروئی ماند کس را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱

 

از دو عالم دامن جان درکشم هر صبح‌دمپای نومیدی به دامان درکشم هر صبح‌دم
سایه با من هم‌نشین و ناله با من هم‌دم استجام غم بر روی ایشان درکشم هر صبح‌دم
ساقیی دارم چو اشک و مطربی دارم چو آهشاهد غم را ببر زان درکشم هر صبح‌دم
عشق مهمان دل است و جان و دل مهمان اومن دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰

 

الصبوح ای دل که ما بزم قلندر ساختیمچون مغان از قلهٔ می قبله‌ای برساختیم
شاهدان آتشین لب آب دندان آمدندکاب کار و کار آبی را بهم درساختیم
خواجهٔ جان گو مسلسل باش چون راهب که مامیرداد مجلس از زنار و ساغر ساختیم
کشتی می داشت ساقی ما به جان لنگر زدیمگفتی از دریای هستی برگ معبر ساختیم
کشتی ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳

 

یک نظر دوش از شکنج زلف او دزدیده‌امزیر هر تار صد شکنجی جهان جان دیده‌ام
دوش از آن سودا که جانم ز آن میان گوئی کجاستمرغ و ماهی آرمید و من نیارامیده‌ام
بی‌میانجی زبان و زحمت گوش آن زمانلابه‌ها بنموده‌ام لبیک‌ها بشنیده‌ام
گوهری کز چشم من زاد آفتاب روی توهم به دست اشک در پای غمش پاشیده‌ام
از نحیفی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷

 

گفتم آه آتشین بس کن، نه من خاک توامنه مسلسل هم‌چو آبم تا هوسناک توام
مهرهٔ افعی است آن لب زهر افعی باک نیستای گوزن آسا نه من زنده به تریاک توام
گفت هجرت تلخ وانگه خوش‌دلی آن من استمن به داغ این حدیث از خوی بی‌باک توام
بس که سربسته چو غنچه دردسر دارم چو بیدچون شکوفه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱

 

نیم شب پی گم کنان در کوی جانان آمدمهمچو جان بی‌سایه و چون سایه بی‌جان آمدم
چون سگان دوست هم پیش سگان کوی دوستداغ بر رخ، طوق بر گردن خروشان آمدم
کوی او جان را شبستان بود زحمت برنتافتسایه بر در ماند چون من در شبستان آمدم
آتش رخسار او دیدم سپند او شدمبی‌من از من نعره سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹

 

رخش حسن ای جان شگرفی را به میدان درفکنگوی کن سرها و گوها را به چوگان درفکن
عشق را گه تاج ساز و بر سر عشاق نهزلف را گه طوق کن در حلق مردان درفکن
عالمی از عشقت ای بت سنگ بر سر می‌زنندزینهار ای سیم‌گون گوی گریبان درفکن
نیکوان خلد بالای سرت نظاره‌اندیک نظر بنمای و آشوبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱

 

آب و سنگم داد بر باد آتش سودای مناز پری روئی مسلسل شد دل شیدای من
نیستم یارا که یارا گویم و یارب کنمکآسمان ترسم به درد یارب و یارای من
دود آهم دوش بابل را حبش کرده است از آنکغارت هاروتیان شد زهرهٔ زهرای من
شب زن هندوی و جانم جوجو اندر دست اوجو به جو می‌دید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲

 

ترک سن سن گوی توسن خوی سوسن بوی منگر نگه کردی به سوی من نبودی سوی من
من بخایم پشت دست از غم که او از روی شرمپشت پای خویش بیند تا نبیند روی من
رسم ترکان است خون خوردن ز روی دوستیخون من خورد و ندید از دوستی در روی من
بس که از زاری زبانم موی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵

 

بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدنبنده باید بودن و در بیع جانان آمدن
از عتاب دوستان چون سایه نتوان در رمیدجان فشاندن باید و چون سایه بیجان آمدن
عشقبازان را برای سر بریدن سنت استبر سر نطع ملامت پای‌کوبان آمدن
نیم شب پنهان به کوی دوست گم نامان شوندشهره‌نامان را مسلم نیست پنهان آمدن
بر سر گنج آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸

 

تا مرا سودای تو خالی نگرداند ز منبا تو ننشینم به کام خویشتن بی‌خویشتن
خار راه خود منم خود را ز خود فارغ کنمتا دوئی یکسو شود هم من تو گردم هم تو من
باقی آن گاهی شوم کز خویشتن یابم فنامرده اکنونم که نقش زندگی دارم کفن
جان فشان و راد زی و راه‌کوب و مرد باشتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲

 

ای تماشاگه جان بر طرف لاله‌ستان تومطلع خورشید زیر زلف مه جولان تو
تا نهادی حسن را دار الخلافه زیر زلفهست دار الملک فتنه در سر مژگان تو
حلق خلقی را به طوق شوق تو در بند کردزلف مشک افشان شهر آشوب مه چوگان تو
ای به خوان زلف تو یوسف طفیلی آمدهکیست کو بی‌خون دل یک لقمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱

 

این چه شور است آخر ای جان کز جهان انگیختیگرد فتنه است اینکه از میدان جان انگیختی
معجز حسن آشکارا کردی و پنهان شدیخوش نشستی چون قیامت در جهان انگیختی
آتش از شرم تو چون گل در خوی خونین نشستزان خطی کز عارض آتش فشان انگیختی
دیده‌ام کافور کز هندوستان خیزد همیتو ز کافور ای عجب هندوستان انگیختی
ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹

 

ناز جنگ‌آمیز جانان برنتابد هر دلیساز وصل و سوز هجران برنتابد هر دلی
دل که جوئی هم بلا پرورد جانان جوی از آنکعافیت در عشق جانان برنتابد هر دلی
نازنین مگذار دل را کز سر پروانگیناز مشعل‌دار سلطان برنتابد هر دلی
عشق از اول بیدق سودا فرو کردن خوش استشه رخ غم در پی آن برنتابد هر دلی
مال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹

 

داور جانی، پس این فریاد جان چون نشنوییارب آخر یارب فریاد خوان چون نشنوی
داد خواهم بر درت در خاک و خون افغان کنانگیر داد عاشقان ندهی فغان چون نشنوی
آه سوزان کز ره دل می‌برم سوی دهانسوی دل باز آرم از ره دهان چون نشنوی
هر زمان گوئی بگو تا خود نشان عشق چیستمن چه دانم داد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲ - مطلع دوم

 

کار من بالا نمی‌گیرد در این شیب بلادر مضیق حادثاتم بستهٔ بند عنا
می‌کنم جهدی کزین خضرای خذلان بر پرمحبذا روزی که این توفیق یابم حبذا
صبح آخر دیدهٔ بختم چنان شد پرده درصبح اول دیدهٔ عمرم چنان شد کم بقا
با که گیرم انس کز اهل وفا بی‌روزیممن چنین بی‌روزیم یا نیست در عالم وفا
در همه شروان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷ - در مباهات و نکوهش حسودان

 

نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشادر جهان ملک سخن راندن مسلم شد مرا
مریم بکر معانی را منم روح القدسعالم ذکر معالی را منم، فرمان روا
شه طغان عقل را نایب منم، نعم الوکیلنوعروس فضل را صاحب منم نعم الفتی
درع حکمت پوشم و بی‌ترس گویم القتالخوان فکرت سازم و بی‌بخل گویم الصلا
نکتهٔ دوشیزهٔ من حرز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی