گنجور

آمار شعرها

 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۰۲

 

آفرین‌باد آفرین بر خسرو روی زمین

سایهٔ یزدان ملکشاه آفتاب داد و دین

آن‌که دولت را جلال است آن‌که ملت را جمال

آن‌که امت را مُغیث است آن‌که سنت را معین

سیّد شاهان عالم ناصر دین خدای

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۰۵

 

همچو خورشید فلک روشن همی دارد زمین

رای خاتون اجل زین نساء‌العالمین

دختر سلطان ماضی خواهر سلطان عصر

شاه خاتون صفیه نازش دنیا و دین

آن خداوندی که از اقبال او آراسته است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۰۷

 

ای مبارک فخر امت ای همایون مجددین

ای سزای آفرین از خالق خلق‌آفرین

ای به اصل اندر تو را جد و پدر محمود و فصل

روزگار و کار تو چون نام آن و نام این

صاحب خیرات بر روی زمین چون تو کجاست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۰۹

 

دو محمد آفرید ایزد سزای آفرین

آن رسول راستان این پادشاه راستین

آن محمد بود در پیغمبری صدر زمان

وین محمد هست در شاهنشهی فخر زمین

آن محمد در عرب صاحب کتابی بی‌همال

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۱۷

 

باد میمون و مبارک بر شه روی زمین

عید و دیدار امام‌الحق امیرالمومنین

بر شریعت راستی بفز‌ود از این معنی‌ که بود

با امام راستان دیدار شاه راستین

اتفاق هر دو عالی‌ کرد قدر تاج و تخت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۲۲

 

آن جهانداری که اصل دولت است ایام او

حجت فتح و دلیل نصرت است اعلام او

بشکند ناموس صد لشکر به یک تهدید او

بگسلد پیمان صد دشمن به یک پیغام او

صنع یزدان آن کند ظاهر که باشد رای او

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۳۰

 

نوبهار و آفتابی ای مبارک پادشاه

نوبهار ملک و دین و آفتاب تخت و گاه

جز تو در عالم ندیدم نوبهاری با قبا

جز تو در گیتی ندیدم آفتابی با کلاه

دادْ دادن رسم توست و دادْدِه بِه شهریار

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۳۳

 

صدهزاران سال میمون باد جشن مهرماه

بر شهنشاهی که دارد صدهزاران مهر وماه

بندگانش مهر و ماه اند وز فرخ طلعتش

روز ایشان هست فرخ‌تر ز جشن مهر ماه

یک تن است او از عدد وز نصرت و تایید هست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۴۰

 

شهریارا بر سر دولت نثاری کرده‌ای

در بهار از شادی و رامش بهاری کرده‌ای

ما شنیدیم از بزرگان قصهٔ هر روزگار

روزگار ما به از هر روزگاری کرده‌ای

جسته‌ای شکر خدای و کرده‌ای دین را عزیز

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۴۱

 

آن بت مجلس فروز امروز اگر با ماستی

مجلس ما خُرّمَستی کار ما زیباستی

خفته و مست است و پنداری که از ما فارغ است

عیش ما خوش نیست بی او کاشکی با ماستی

گرچه می خوردست و از مستی به خواب اندر شدست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۴۳

 

ای به رخسار و به عارض آفتاب و مشتری

آفتاب و مشتری را من به جانم مشتری

داری از سنبل نهاده سلسله بر آفتاب

داری از عنبر کشیده دایره بر مشتری

از سر زلف سیه با حلقه‌های سنبلی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۴۴

 

ترک من دارد شکفته گُلستان بر مشتری

مشتری بر سرو و سرو اندر قبای شُشتری

بر سمن یک حلقهٔ انگشتری دارد ز لعل

وز شبه بر ارغوان صد حلقهٔ انگشتری

در جهان هرگز نگار آزری‌ گویا نشد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۴۷

 

چیست آن رخشنده و پاک و زدوده‌ گوهری

فتنهٔ هر دشمنی و شحنهٔ هر لشکری

گوهری کاندر صفت مانند آبی روشن است

یا به هنگام عمل مانند سوزان آذری

اصلش از سنگ است وچون آتش فروزد روز جنگ

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۴۸

 

تیره شد ماه خرد بر آسمان مهتری

خشک شد سرو هنر در بوستان سروری

راست پنداری که جنبان شد زمین از زلزله

پاره شد از جنبش او بارهٔ اسکندری

کس ندید این حادثه کز روز یکساعت شده

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۵۴

 

بر هوا ابر بهاری سیم پالاید همی

بر زمین باد شمالی مشک پیماید همی

گُلْستان نقاش گشت و نقشها سازد همی

بوستان عطار گشت و عطرها ساید همی

هر درختی در چمن چون دختر رز حامله است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۶۴

 

دل بری ای زلف جانان و ستم بر جان ‌کنی

از چه معنی خویشتن زنجیر نوشر‌وان کنی

مشتری بسیار دیدم‌ کاو ز شب میدان کند

شب تو را بینم همی‌ کز مشتری میدان کنی

زهره پنهان کرد مر هاروت را زیر زمین

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۶۵

 

ای خداوندی که تاج دین پیغمبر تویی

شاه عالم را و شاه شرق را مادر تویی

نازش سلطان محمد در عراق از نام توست

در خراسان نازش مُلک مَلِک سنجر تویی

این دو خسرو را که آرام دل و جان تواند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۶۶

 

ای خداوندی که در روی زمین داور تویی

رکن اسلام و معزّ دینِ پیغمبر تویی

ملک را سلطان تویی و تخت را افسر تویی

دهر را والی تویی و خلق را داور تویی

آن‌ کجا خاتم بود شایستهٔ خاتم تویی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » ترجیعات » شمارهٔ ۳

 

ترک من برگل نقاب از سنبل پرُتاب‌ کرد

لالهٔ نعمان حجاب لولو خوشاب کرد

رنگ لعل شکرین او مرا بی‌رنگ‌کرد

تاب‌زلف عنبرین او مرا در تاب‌کرد

دید در سنجاب و مشک ناب نرمی و خوشی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

شب نماید در صفت زلفین آن بت روی را

مه نماید در صفت رخسار آن دلجوی را

شب ‌کجا جوشن بود کافور دیبا رنگ را

مه‌ کجا مَفرَش بود زنجیر عنبر بوی را

بر زمین هر کس خبر دارد که ماه و آفتاب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

[صفحهٔ اول] … [۵] [۶] [۷] [۸]