گنجور

شمارهٔ ۱۵۰ - در مدح اتسز

 
رشیدالدین وطواط
رشیدالدین وطواط » قصاید
 

تویی که دل بتو کردند عاشقان تسلیم

سلیم باشد ، اگر جان بتو دهند ، سلیم

یکی منم ، که اگر صد هزار جان بودم

بجان تو که کنم جمله را بتو تسلیم

ز طلعت تو بخورشید داده اند فروغ

ز طرهٔ تو بفردوی برده اند نسیم

تراست حشمت جم در میان جمال

که زلف تست چو جیم و دهان تست چو میم

بر چراغ رخت تیره زهره و پروین

بر شراب لبت تیره کوثر و تسنیم

شدست در غم رخسارهٔ چو کوکب تو

ز خون دل رخ من پر ز جدول تقویم

یتیم گشت دل من ز صبر ، تا دیدم

در آن دو لعل توسی و دو دانه در یتیم

چو زر و سیم شد ستم بروی و موی و رواست

مگر فریفته گردی یکی بزر و سیم

ز ماه و ماهی بگذشت آه من ، پی آنک

برخ چو ماه تمامی ، ببر چو ماهی شیم

قدیم عهدم در دوستی ، وفای ترا

تبه مکن بجفا عهد دوستان قدیم

ندیم شاهم ، این کی روا بود ؟ که مرا

کند جفای تو با رنج روزگار ندیم

ابوالمظفر ، اتسز ، خدایگان عجم

که در گذشت ز فضل و کرم ز معن و تمیم

بیک دقیقهٔ اقسام علم او نرسد

هزار صاحب قانون و واضح تفهیم

چنو حلیم نیاورد آسمان عجول

چنو کریم نپرورد روزگار لئیم

شده سعادت او دست فتح یاره

شده جلالت او فرق ملک را دهیم

ز عفو اوست نکوخواه را ثواب جزیل

ز خشم اوست بداندیش را عذاب علیم

فلک بدامن اشباه او شدست بخیل

جهان ز زادن امثال او شدست عقیم

سعدت ازلی با ولی اوست مدام

شقوت ابدی با عدوی اوست مقیم

ستاره حاسد او را همی کند تحقیر

زمانه ناصح او را همی کند تعظیم

خدایگانا ، آنی که آفرید مگر

ز بهر رحمت عالم ترا خدای رحیم ؟

بفایده شده جود تو چون دعای مسیح

بمعجزه شده رمح تو چون عصای کلیم

بلند قدری ور کن هدایت از تو بلند

عدیم مثلی و نام ضلالت از تو عدیم

درخت جود ترا صد هزار گونه ثمر

جهان لطف ترا صد هزار نوع نعیم

تراست قدر بلند و تراست جاه رفیع

تراست اصل منیع و تراست فصل عمیم

نه مهر بانو بلند و نه چرخ با تو بزرگ

نه بحر با تو جواد و نه ابر با تو کریم

بنور رأی تو افروخته است هفت اختر

بفیض عدل تو آراسته است هفت اقلیم

کمینه فضل تو پیرایهٔ هزار فصیح

کهینه علم تو سرمایهٔ هزار حکیم

عزیز جانبی و ضد تو همیشه ذلیل

حمیده عادتی و خصم تو همیشه ذمیم

ز دولت تو در ایام نعمتیست بزرگ

ز خنجر تو بر اسلام منتیست عظیم

نه با غذای بنان تو جود گشته ضعیف

نه با علاج بیان تو فضل مانده سقیم

بپیش تو چو حدیث سخا و حلم رود

نه حاتمست سخی و نه احنفست حلیم

اگر چه هست مؤخر وجود تو بزمان

تراست بر همه اسلام در شرف تقدیم

بمدح جز تو هر آن کو سیاه کرد قلم

بود بنز همه علاقلان سیاه گلیم

کسی که گشت چو پرگار گرد کینهٔ تو

ز زخم تیغ تو پرگار ورا شد بدو نیم

نسیم لطف تو گر در مسام خاک شود

کند حیات ابد تحفهٔ عظام رمیم

در آن زمان که شود در مصاف گاه یلان

ز خون کشته ادیم زمین برنگ ادیم

بهار عمر دلیران شود بشبه خزان

بهشت عیش سواران شود بسان جحیم

بدل شود دل مردان مرد را از حول

عنا براحت وشادی و غم ، امید ببیم

در آن زمان ز تن سرکشان ربودند جان

حسام تو ملک الموت را کند تعلیم

گر آب و آتش گردد جهان ، نداری باک

ز آب و آتش چون موسی و چو ابراهیم

همیشه تا که همی جزو و کل عالم را

بدو محیط بود علم کردگار علیم

مباد پشت هدی جز بحشمت تو قوی

مباد دین نبی جز بدولت تو قویم

سپاه شرک ز بیم تو منهزم بادا

بدان صفت که ز بیم شهاب دیو رجیم

حریم تست خجسته بر اهل فضل و تمیز

گسسته باد حوادث ازین خجسته حریم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام