گنجور

 
ابوالفرج رونی

سپهر دولت و دین آفتاب هفت اقلیم

ابوالمظفر شاه مظفر ابراهیم

کشید رایت منصور سوی لوهاور

به طالعی که تولا کند به دو تقدیم

قضا ز هیبت او دیده حال شرع قوی

قدر به حشمت او کرده کار شرک سقیم

غبار لشکر او بسته راه بادبزان

شهاب صولت او خسته جان دیو رجیم

بروز عدلش میزانهای ظلم سبک

به عون رایش پتیاره های دهر سلیم

کنون بجوشد خون خزانهای مسن

کنون بجنبد مسمار ملک های قدیم

نه بحر گردد با عزم او به عبره عبیر

نه کوه باشد با حلم او به وعده لئیم

نشاط شاهان بینی نهاده روی به غم

امیدرایان یابی نهاده پشت به بیم

سپه کند بگشاد خدنگ دیده روز

چنانکه نوک قلم در شتاب حلقه میم

فرو خورد حشرات زمانه نیزه او

چنانکه جادوی جادوان عصای کلیم

ز نعل خنگش روی زمین گه ناورد

پشیزه یابد بر شبه پشت ماهی شیم

خیال تیغ وی اندر میان پشت پدر

عدوی دولت و دین رامیان زند بدوتیم

نعوذ بالله از آن آب رنگ آتش فعل

که باد زخم دهد زو به خاک رنگ ادیم

به برق ماند و کس برق را ندیده سکون

به باد ماند و کس باد را ندید جسیم

به گاه صلح سبک روح تر ز حلم شجاع

برو ز حرب گرانمایه تر ز خشم حلیم

اسیر بوده او بی نفس چو سنگ صدف

یتیم کرده او بی عقب چو در یتیم

اگر شمیده بود عقل خصم او نه شگفت

بلی شمیده بود عقل در دماغ سلیم

وگر کبیره بیالاید از نفس چه عجب

بلی کبیره بیالاید از عذاب الیم

زهی به بازوی شمشیر کامکار ترا

نظیر نفس عزیز و شبیه فضل عدیم

دهد همی فلک از خلق تو به طبع نشاط

برد همی ملک از خلق تو به خلد نسیم

توئی که مایه دهی ملک را به تیغ و به رای

توئی که سیر کنی آزرا به زر و به سیم

زمین به مهر تو رادی کند به آب زلال

هوا ز خشم تو حامل شود به باد عقیم

همیشه تا بود از اختلاف در عالم

کثیف ضد لطیف و لئیم ضد کریم

به چنگ خیر تو موقوف باد هشت بهشت

به زیر امر تو مضبوط باد هفت اقلیم