کرد ظاهر از نقاب آن روی گلگون کرده را
سوخت غمهای بصد خون جگر پرورده را
بی نقاب شرم، بی نور است حسن مهوشان
روشنی هرگز نباشد دیده بی پرده را
بی بصیرت هم ز فیض جستجو بی بهره نیست
دیده غربال یابد گوهر گم کرده را
بسکه باشد مدعا از ما به ما نزدیکتر
میتوان پرسید از منزل ره گم کرده را
گر نسیم آورد واعظ بوی زلف پرخمش
رایگان از کف مده این گنج بادآورده را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به موضوعات عشق، زیبایی و جستجوی حقیقت میپردازد. شاعر اشاره میکند که زیبایی واقعی تنها در پس نقابها و پردهها نمایان نیست و بدون درک عمیق، نمیتوان به آن دست یافت. همچنین، او از جستجو و تلاش برای یافتن حقیقت صحبت میکند و تأکید میکند که بسیاری از خواستهها و نیازها در نزدیکی ما قرار دارند، اما برای درک آنها باید عمیقتر بنگریم. در نهایت، شاعر به اهمیت نگهداشتن گنجینۀ عشق و زیبایی به عنوان یک نعمت اشاره میکند که نباید به سادگی از دست برود.
هوش مصنوعی: او با نمایان کردن چهره زیبا و گلیاش، دلهای بسیاری را که از غم و درد آکندهاند، سوزانده است.
هوش مصنوعی: زیبایی محبوبان در سایه شرم پنهان است و اگر این حیا نباشد، چهره آنها به مانند نوری نخواهد بود. دیدهای که بدون پرده به تماشای آن بنشیند، هرگز روشنایی نخواهد یافت.
هوش مصنوعی: حتی کسانی که فاقد بینش هستند، از نعمت جستجو بینصیب نیستند. چشم مانند یک غربال میتواند گوهر گمشده را پیدا کند.
هوش مصنوعی: چون خواسته ما بسیار است و به ما نزدیکتر از خود ماست، میتوان از کسی که در مسیر خود گم شده است، پرسش کرد.
هوش مصنوعی: اگر واعظ در دلنوازیاش بوی خوش زلف پرخم محبوب را بیاورد، این گنج با ارزش که به راحتی به دست آمده را بیدلیل از دست نده.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای مه خرگه نشین از رخ برافکن پرده ا
شاد کن آخر گهی دلهای غم پرورده را
گر به گورستان مشتاقان سواره بگذری
جان دمد در تن صدای سم اسبت مرده را
جان به لب آوردیم لب بر لبم نه یک نفس
[...]
بیتو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را
خنده گل دردسر میآورد آزرده را
ساغری خواهم دم آخر مگر همراه او
سوی تن باز آورم جان به لب آورده را
نه همین بیسوز عشقست، از هوس هم گرم نیست
[...]
پوست زندان است بر تن زاهد افسرده را
حاجت زندان دیگر نیست خون مرده را
بر جراحت بخیه نتواند ره خوناب بست
سود ندهد مهر خاموشی دل آزرده را
خضر در سرچشمه تیغش نمازی می کند
[...]
باز عشقش تازه کرد از نو دل افسرده را
آری آتش آب حیوان است شمع مرده را
از نگاهش دارم امید وصالی زان که گاه
میرود صیاد از پی پیکان خورده را
شمع ریز امرد که جان بخشد تن افسرده را
زنده سازد قالب او شمع های مرده را
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.