با من نگاه او کرد، هر چند پهلوانی
آخر بخاکم افتاد، از فیض ناتوانی
از بار دوری آن مهر سپهر خوبی
چون ماه نو خمیدم، در اول جوانی
ماند قلم ز تحریر، از کثرت سیاهی
طغیان حرف نگذاشت ما را بهمزبانی
دمسردی نصیحت هرچند آورد زور
سیلاب اشک گرمم، کی افتد از روانی؟!
واعظ ز بی نشانی، ایمن ز دشمنان شد
گنج از نهفتگی نیست محتاج پاسبانی!
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این بیتها از زیبایی و تاثیر نگاه محبوبش سخن میگوید، که سبب افتادن او به خاک و ناتوانیاش شده است. دوری از آن محبوب، او را در جوانی به خمیدگی انداخته و به نوعی از افسردگی رنج میبرد. او همچنین به ناامیدی از نوشتن و گفتگو به دلیل سیاهی و غم فراوان اشاره میکند. نصیحت دیگران به او کمکی نمیکند و اشکهایش همچنان جاری است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که چیزهای ارزشمند و پنهان نیاز به نگهبانی ندارند و میتوانند در خفا محفوظ بمانند.
هوش مصنوعی: او به من نگاهی کرد و با وجود اینکه مانند یک پهلوان برتری دارد، در نهایت به خاطر ناتوانیام بر زمین افتاد.
هوش مصنوعی: از غم دوری آن خورشید خوبان مانند ماه نو، در شروع جوانی احساس خمیدگی و ناراحتی کردم.
هوش مصنوعی: قلم به خاطر زیاد بودن سیاهیها از نوشتن باز ماند و نتوانست ما را به گفتوگو وادار کند.
هوش مصنوعی: در اینجا صحبت از این است که هرچند نصیحت و مشاورهای ممکن است با قدرت و شدت بیان شود، اما گریه و احساسات عمیق من همچنان بر آن غلبه میکند و نمیتواند از روان من خارج شود. به عبارتی، احساسات واقعی هیچگاه از بین نمیروند، حتی اگر دیگران بخواهند من را به چیزی متوجه کنند یا نصیحت کنند.
هوش مصنوعی: واعظ به خاطر نبود نشانهها، از دشمنان در امان است، زیرا گنج واقعی که پنهان است، نیازی به نگهبانی ندارد!
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گفتم مگر که ما را؛در دل به جای جانی
نه نه خطاست جانا جانی و زندگانی
یار گشاده زلفی دلبند شوخ چشمی
معشوق خوبروئی؛ دلدار خوش زبانی
برده سبق فراقت؛ از رنج بی نهایت
[...]
بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانی
بس راحتی ندارم باری ز زندگانی
ای بخت نامساعد باری تو خود چه چیزی
وی یار ناموافق آخر تو با که مانی
جانی خراب کردم در آرزوی رویت
[...]
کردی نخست با ما عهدی چنان که دانی
ماند بدان که بر سر آن عهد خود نمانی
راندی به گوش اول صد فصل دلفریبم
و امروز در دو چشمم جز جوی خون نرانی
آن لابههای گرمت ز اول بسوخت جانم
[...]
ای باد روح پرور زنهار اگر توانی
امشب لطافتی کن آنجا گذر که دانی
در شو چو مهربانی در تیرگی زمانی
یابی مگر نشانی زان آب زندگانی
ره ره گذر بکویش دم دم نگر برویش
[...]
ای جان جان جانم تو جان جان جانی
بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی
پی میبرد به چیزی جانم ولی نه چیزی
تو آنی و نه آنی یا جانی و نه جانی
بس کز همه جهانت جستم به قدر طاقت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.