گنجور

 
واعظ قزوینی

کیم من؟ بیدلی، بیچاره‌ای، از خویش دلگیری!

به آب تیغ خوبان تشنه‌ای، از جان خود سیری!

(ز سر تا پا گنه کارم، ندارم عذر تقصیری

ز چشم افتاده یارم، رفیقان چیست تدبیری؟)

نثار جان بدست و، دیده خواهش بره دارم

که ایمایی رسد از گوشه ابروی شمشیری

دلم می‌رفت و، می نالید هر عضوم ز دنبالش

به آهنگی که، نالد از پی دیوانه زنجیری

زبان خامه اش، گر بشکند در هم، عجب نبود

مصور گر کند از رنگ من پرداز تصویری!

حیات تازه‌ای از هر خرامش یافتم واعظ

به پای سرو بالایش نکردم مردن سیری!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
شاه نعمت‌الله ولی

مرید پیر خمارم که دارد این چنین پیری

غلام همت عشقم که دارد این چنین میری

به ملک دنیی و عقبی خریدم کنج میخانه

ازین سودا که من کردم جهانی یافت توفیری

اگر رند خراباتم که خم باده می نوشم

[...]

سیدای نسفی

غزال دشت پیمایی بیابان گرد نخجیری

عداوت جوی بی رحمی ز سر تا پای تزویری

جبین از خشم پرچینی کمان از کینه پر تیری

غضب آلوده ابرویی به خون تر کرده شمشیری

بیدل دهلوی

سرشکم صد سحر خندید و پیدا نیست تاثیری

کنون از ناله درتاریکی شب افکنم تیری

بجز مردن علاج ما و من صورت نمی‌بندد

تب شور نفسها در کفن دارد تباشیری

فلک بر مایه‌داران من و ما باجها دارد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
هاتف اصفهانی

دل زارم بود در صیدگاه عشق نخجیری

که بر وی هر زمان ابرو کمانی می‌زند تیری

حزین لاهیجی

به حسرت گفت با صیاد خون آغشته نخجیری

به این تفسیده صحرا، آمد آخر آب شمشیری

به عالم هر شبی دیدیم، صبحی در بغل دارد

خروشی سرکن ای مرغ سحر، تا کی نفس گیری؟

چو قمری، روزگاری شد، که طوق بندگی دارم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه