کیم من؟ بیدلی، بیچارهای، از خویش دلگیری!
به آب تیغ خوبان تشنهای، از جان خود سیری!
(ز سر تا پا گنه کارم، ندارم عذر تقصیری
ز چشم افتاده یارم، رفیقان چیست تدبیری؟)
نثار جان بدست و، دیده خواهش بره دارم
که ایمایی رسد از گوشه ابروی شمشیری
دلم میرفت و، می نالید هر عضوم ز دنبالش
به آهنگی که، نالد از پی دیوانه زنجیری
زبان خامه اش، گر بشکند در هم، عجب نبود
مصور گر کند از رنگ من پرداز تصویری!
حیات تازهای از هر خرامش یافتم واعظ
به پای سرو بالایش نکردم مردن سیری!
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از حالتی عذابآور و دلگیری سخن میگوید که از عشق و دوری محبوب به او دست داده است. او خود را بیچاره و گناهکار میداند و هیچ عذری برای خود ندارد. دلش از محبوب دور شده و اشتیاقی عمیق برای دیدن او دارد. شاعر به تصاویری زیبا اشاره میکند و از احساسات شدیدش در بلاخلاصه میگوید. او در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق او منبع حیات دوبارهای شده و در چرخش محبوبش، زنده میماند.
هوش مصنوعی: من کیستم؟ فقط کسی هستم که دلشکسته و بیچارهام و از خودم ناراضیام! به زیباییها چشم دوختهام و تشنهام، اما از جان خود خستهام!
هوش مصنوعی: من از سر تا پا گناهکارم و هیچ عذری برای توجیه ندارم. به خاطر اینکه محبوبم از من رو برگردانده، دوستانم چه تدبیری میتوانند برای من داشته باشند؟
هوش مصنوعی: من جانم را فدای تو میکنم و چشمانم پر از آرزوست که شاید نشانی از تو به سمت من بیاید، مانند تیری که از لبه ابرویت میگذرد.
هوش مصنوعی: دل من به شدت دلتنگ بود و هر یک از اعضای بدنم به خاطر او ناله میکردند، مثل آنکه زنجیری دیوانه در پیاش مینالد.
هوش مصنوعی: اگر قلم او بشکند و خاموش شود، چه عجیب است اگر نقاشی بتواند از رنگ من تصویری بسازد!
هوش مصنوعی: از هر جنبش و حرکتی، زندگی جدیدی پیدا کردم و به واعظ نگفتم که در پای سرو بلند او، سرانجامی از مرگ نیست!
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرید پیر خمارم که دارد این چنین پیری
غلام همت عشقم که دارد این چنین میری
به ملک دنیی و عقبی خریدم کنج میخانه
ازین سودا که من کردم جهانی یافت توفیری
اگر رند خراباتم که خم باده می نوشم
[...]
غزال دشت پیمایی بیابان گرد نخجیری
عداوت جوی بی رحمی ز سر تا پای تزویری
جبین از خشم پرچینی کمان از کینه پر تیری
غضب آلوده ابرویی به خون تر کرده شمشیری
سرشکم صد سحر خندید و پیدا نیست تاثیری
کنون از ناله درتاریکی شب افکنم تیری
بجز مردن علاج ما و من صورت نمیبندد
تب شور نفسها در کفن دارد تباشیری
فلک بر مایهداران من و ما باجها دارد
[...]
دل زارم بود در صیدگاه عشق نخجیری
که بر وی هر زمان ابرو کمانی میزند تیری
به حسرت گفت با صیاد خون آغشته نخجیری
به این تفسیده صحرا، آمد آخر آب شمشیری
به عالم هر شبی دیدیم، صبحی در بغل دارد
خروشی سرکن ای مرغ سحر، تا کی نفس گیری؟
چو قمری، روزگاری شد، که طوق بندگی دارم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.