چنان در بند غم باید بخود بالیدن ای قمری
که چون نی هر دمت طوقی فتد در گردن ای قمری
زبان بستهای داریم و، درد ناله مشتاقی
دمی از جانب ما میتوان نالیدن ای قمری
مرا طوقیست در گردن، ز سرو نازک اندامی
که در بند غمش از خویش نتوان رفتن ای قمری
به کیش اهل غیرت، عشق نتوان باخت با سروی
که بر گرد سر او میتوان گردیدن ای قمری
سهی سرویست واعظ را، که چون سوی چمن آید
کشد سر و تو از بهر تماشا، گردن ای قمری
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهٔ غم و عشق سروده شده است. شاعر به قمری (پرندهای زیبا) اشاره میکند و از او میخواهد که با غم خود کنار بیاید. او توصیف میکند که چطور در بند عشق و زیبایی محبوبش است و نمیتواند از آن دل بکند. همچنین بیان میکند که نمیتوان به راحتی به عشق خود خیانت کرد و از وجود محبوبش دور شد. در پایان اشاره میکند که وقتی محبوب به باغ میآید، همه نگاهها به سمت او میچرخد و بر گرد او میچرخند. شعر عمیقاً احساسات عاشقانه و ناامیدی را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: در عمق غم باید به خود بالیدن، ای قمری! تو که هر دم مثل نی، با غم و درد در گردنت طوقی میافتد.
هوش مصنوعی: ما زبان بستهای داریم و دردی در دل مشتاقی داریم که گهگاهی میخواهیم از طرف خود ناله کنیم، ای قمری.
هوش مصنوعی: مرا زنجیری در گردن است که از زیبایی و نازکی آن سرو، به وجود آمده است. به قدری گرفتار غمش هستم که نمیتوانم از این حال و اندوه رهایی یابم، ای قمری!
هوش مصنوعی: در ایمان و باور اهل غیرت، نمیتوان به عشق توهین کرد یا آن را به راحتی از دست داد. با سروی که زیباییاش همهجا را پر کرده، میتوان در گرد و غبارش مانند قمری پرواز کرد و خوشحالی و شگفتی را تجربه کرد.
هوش مصنوعی: یک درخت سرو قدبلند و زیبا، توجه واعظ را جلب میکند. وقتی او به سمت باغ میرود، میبیند که شما، ای قمری زیبا، به خاطر تماشای او، گردن کشیدهای.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به امید رهایی با تو حال خویش میگفتم
تو هم یک حلقه افزودی به زنجیر من ای قمری
ز زنجیری که عشق انداخت بر پای من ای قمری
فتاد آخر ترا هم حلقهای بر گردن ای قمری
مگر سرو مرا دیدی که از جوش تپیدنها
زبال و پر ترا صد پاره شد پیراهن ای قمری
سراپا مد آهی میشود هر سرو این گلشن
[...]
نه چون سرو است آزادی مرا زین گلشن ای قمری
که دارم چون تو طوق بندگی بر گردن ای قمری
کشد سرو از کفت چون سرو من گردامن ای قمری
ننالی چون به این زاری که مینالم من ای قمری
من و تو از دو سرو آتش به جان گردیدهایم اما
[...]
بساط سرو گل، افسرده شد در گلشن ای قمری
خروشی ساز کن، با بلبل دستان زن ای قمری
به طوق بندگی، مخصوصی، از خیل گرفتاران
چه منّتهاست از جانان، تو را برگردن ای قمری
تو در آغوش سرو خویش و من، خالیست آغوشم
[...]
مگر گشتی اسیر سروقدی چون من ای قمری
که بندی چون دل خودبینمت بر گردن ای قمری
به چوب از باغ سروت را نماید باغبان بیرون
خرامان سوی باغ آید اگر سرو من ای قمری
مگو درروزگار ار هست همچون سرو من کوکو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.