گنجور

 
سیدای نسفی

عید شد آمد به رقص از جوش می دستارها

ساغر خورشید گل کرد از سهر کهسارها

ساقیان کردند پای انداز خم دیدارها

روزه محمل بست و شد میخانه گلزارها

خلعت عیدی گرفت از رنگ می رخسارها

از هجوم نازنینان قصر شیرین گشت شهر

غیرت خورشید و ماه رشک پروین گشت شهر

پیش چشم باغبان دامان گلچین گشت شهر

بس که از خوبان گلگون پوش رنگین گشت شهر

می نهد صیاد بلبل دام در گلزارها

ماه نو کرد از خم ابروی خود ایجاد عید

در خروش آورد مکتب خانه ها را یاد عید

همچو طفلان ساختند ارواح را آزاد عید

مردگان را جان درآمد از مبارکباد عید

شور محشر شد عیان از صورت دیوارها

عیدگاه امروز شد از مقدم شه دلفریب

مسجد و محراب شد تا کعبه مقصد دل قریب

خانقه را داد زاهد زینت از بوی حبیب

بت پرستان هم بتان خویش را دادند ادیب

از نشاط عید شد تسبیح گو دستارها

سیدا برخیز از جا چست یکجا چون نسیم

می دهد جوش خلایق مژده از عیش قدیم

می توان چون سرو در صحن مصلا شد مقیم

شد بهشتی عیدگاه از خوبرویان ای کلیم

رفت بیرون از دل آئینه ها زنگارها