خرامان چون رود بیرون ز گلشن سرو دلجویش
نگاه گریه آلودی بود هر شاخ تر، سویش
بچشم غیرت از دنبال او، وقت خرامیدن
کم از تار نگاهی نیست، هر مویی ز گیسویش
قدح مینوشد آن وحشی غزال و، من ازین داغم
که رنگ نشأه می میگذارد روی بر رویش
چه سان با غیر بینم، همنشینش، من که از غیرت
کنم فریاد تا خیزد قیامت از سر کویش
مکن آزرده از خود واعظ آن شوخ جفا جو را
مبادا غیر خشمی واکشد از تندی خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره زیبایی و جذابیت یک معشوق است که شباهت به گلها و طبیعت دارد. شاعر از دوری و غم ناشی از این جدایی سخن میگوید و به احساساتی چون عشق و حسادت اشاره میکند. او با غیرت، احساساتی عمیق را تجربه میکند و میبیند که این معشوق چقدر بر دلش تأثیر میگذارد. در نهایت، شاعر از واعظ میخواهد که به این معشوق سخت نگیرد و از خشونت خود دوری کند، زیرا ممکن است این رفتارها باعث آزار بیشتر شود.
هوش مصنوعی: دخترکی با زیبایی خاص و ظرافتی همچون نرگس، به آرامی از باغ گل خارج میشود. در چهرهاش غم و اندوهی دیده میشود که هر شاخه با او ارتباطی عاطفی دارد و به سوی او مینگرد.
هوش مصنوعی: چشمان غیرت من همیشه به دنبال اوست، وقتی که او با ناز و زیبایی راه میرود، هر یک از موهایش به اندازه یک تار نگاه ارزشمند است.
هوش مصنوعی: غزال وحشی در حال نوشیدن می است و من به خاطر داغی که در دلم دارم، از دیدن رنگ و نشانههای آن می، احساس درد میکنم.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم غیر او را ببینم و با او همنشین شوم؟ من که از شدت غیرت و عشق به او فریاد میزنم تا آنجا که قیامت از سر کوی او برپا شود.
هوش مصنوعی: از خود ناراحت نباش، ای واعظ، که آن دلبر بازیگوشی که مشکلاتی ایجاد میکند، مبادا کسی بهواسطه خشم تندخویی تو رنجیده خاطر شود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش
معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بدخویش
گهی کز در برون آید به عیاری و رعنایی
زهی تاراج جان و دل به هر سو کاوفتد هویش
گرفته آتش اندر جان و می سوزد همه مستی
[...]
از آن چون شمع میسوزد دلم در شام گیسویش
که جانها سجده میآرند در محراب ابرویش
سواد خال او دارم به جای نور در دیده
مباد از چشم من خالی، خیال خال هندویش
صبا میبرد با ضعفی قوی پیغام ما امشب
[...]
مرا از روی هر دلبر تجلی میکند رویش
نه از یکسوش می بینم که میبینم ز هر سویش
کشد هر دم مرا سویی کمند زلف مه رویی
که اندر هر سر موئی نمیبینم بجز مویش
ندانم چشم جادویش چو افسون خواند بر چشمم
[...]
نمیخواهد که دست کس رسد بر طاق ابرویش
بود پیوسته آن ابرو بلند از تندی خویش
چنین در خاک و خون افتاده ام مگذرا ای همدم
که میترسم بخون من کشد تهمت سگ کویش
پی تسکین دل خواهم نشینم پهلویش لیکن
[...]
بکویش می روم بهر تماشای مه رویش
تماشاییست از رسواییم امروز در کویش
ندارم تاب تیر غمزهای آن کمان ابرو
مگر سویم بتندی ننگرد تا بنگرم سویش
چه حاجت با رقیبان دگر در منع من او را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.