بود دنیا زنی، طول أملها زلف و گیسویش
بدل رنگ بنای طاق و منظر، چشم و ابرویش
ز فرزندان بیشرم زمانه غیر این ناید
که تا آیند از پشت پدر، استند بر رویش
نبیند دیده اش روی گشایش در جهان هرگز
کسی کز خوی بد دارد گره پیوسته ابرویش
در آن تا صورت احوال خود بیند بچشم دل
بهر کس داده اند آیینه یی روشن ز زانویش
ز خلق زشت، خلق عالمی را خون بگریاند
هر آنکو یک دو روزی آسمان خندید بر رویش
نمی تابد جهان مایی ما، اویی او را
نخست از خویش واعظ گم شو و، آنگاه میجویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان ویژگیهای دنیا و رفتار انسانها میپردازد. دنیا به عنوان یک زن با زیباییها و زرق و برقش توصیف شده است. شاعر اشاره میکند که انسانها در این دنیا اگر از خوی بد خود اصلاح نشوند، نمیتوانند به موفقیت و خوشبختی دست یابند. همچنین، به رفتار زشت انسانها و تأثیر آن بر دیگران اشاره میشود و در نهایت توصیه میشود که ابتدا باید به اصلاح خویش پرداخته و بعد به دنبال خداوند باشند.
هوش مصنوعی: دنیا همچون زنی است که آرزوهایش همچون موهای بلند اوست و تغییر رنگ و زیباییهایش به شکل و نمای زندگیاش بستگی دارد، چهرهاش با چشمان و ابروهایش زیبا و دلفریب است.
هوش مصنوعی: در زمانهای که فرزندان بیشرم وجود دارند، از آنها انتظار نمیرود که تنها از پشت پدران خود بیایند و بر سر آنها ایستادگی کنند.
هوش مصنوعی: هرگز کسی که با خوی بد و نیتهای ناپسند زندگی میکند، نمیتواند خوشبختی و روی خوشی را در زندگی ببیند.
هوش مصنوعی: در آنجا هر کسی میتواند با چشم دل، وضعیت خود را ببیند، زیرا برای همه آیینهای روشن فراهم کردهاند که از زانوی او میتابد.
هوش مصنوعی: کسایى که چهرههاى زشت دارند و به دنیا کمتر اهمیت مىدهند، مىتوانند دل افراد خوب و بافضیلت را بشکنند و آنها را غمگین کنند. به عبارتى دیگر، اگر مردمى تحت تأثیر ناپاکىها و زشتیها سومدیگر قرار بگیرند و از آسمان خوشبختى بهرهمند شوند، در حقیقت با صورتهای زشت و رفتارهاى ناپسند خود، درد و اندوه را به دیگران منتقل مىکنند.
هوش مصنوعی: دنیا به ما نمیتابد، او که اول از وجود خودت دورش کن و سپس به دنبالش بگرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش
معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بدخویش
گهی کز در برون آید به عیاری و رعنایی
زهی تاراج جان و دل به هر سو کاوفتد هویش
گرفته آتش اندر جان و می سوزد همه مستی
[...]
از آن چون شمع میسوزد دلم در شام گیسویش
که جانها سجده میآرند در محراب ابرویش
سواد خال او دارم به جای نور در دیده
مباد از چشم من خالی، خیال خال هندویش
صبا میبرد با ضعفی قوی پیغام ما امشب
[...]
مرا از روی هر دلبر تجلی میکند رویش
نه از یکسوش می بینم که میبینم ز هر سویش
کشد هر دم مرا سویی کمند زلف مه رویی
که اندر هر سر موئی نمیبینم بجز مویش
ندانم چشم جادویش چو افسون خواند بر چشمم
[...]
نمیخواهد که دست کس رسد بر طاق ابرویش
بود پیوسته آن ابرو بلند از تندی خویش
چنین در خاک و خون افتاده ام مگذرا ای همدم
که میترسم بخون من کشد تهمت سگ کویش
پی تسکین دل خواهم نشینم پهلویش لیکن
[...]
بکویش می روم بهر تماشای مه رویش
تماشاییست از رسواییم امروز در کویش
ندارم تاب تیر غمزهای آن کمان ابرو
مگر سویم بتندی ننگرد تا بنگرم سویش
چه حاجت با رقیبان دگر در منع من او را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.