گنجور

 
واعظ قزوینی

نشود عاشق از فغان خاموش

کار دریا بود همیشه خروش

سخن از عشق، پخته میگردد

آب دایم خورد ز آتش جوش

کی شوی بزم شاه را قابل؟

نشوی تا ز اشک گوهر پوش

نتوانی گریختن زین تن

بسکه تنگت کشیده در آغوش

صبح پیری دمید، و از دم مرگ

میشود شمع هستیت خاموش

چشم دل را ز خاک شاه و گدا

هست گیتی دکان سرمه فروش

کشت ای دل ترا غم دنیا

باده تلخ پند من مینوش

چه غم رزق؟ کآسمان و زمین

میکشند آب و دانه تو بدوش!

حرف دنیا چو بگذرد واعظ

نیست دری ترا چو پنبه بگوش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

آن جهان را بدین جهان مفروش

گر سخندانی این سخن بنیوش

پیری آغوش بازکرده فراخ

تو همی گوش با شکافهٔ غوش

مسعود سعد سلمان

عجب از دیو پیکری کاو را

دولت آورد نام کرد سروش

خاره خو جثه ایست خاره بدن

خیره کش هیکلی است خیری پوش

قالبی باد خیز خاک آرام

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
سنایی

چون نهی زلف تافته بر گوش

چون نهی جعد بافته بر دوش

از دل من رمیده گردد صبر

وز تن من پریده گردد هوش

نه عجب گر خروش من بفزود

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۵۰ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
انوری

ای کریمی که از سخاوت تو

روید از سنگ خاره مرزنگوش

تا جهان اسب دولتت زین کرد

چرخ را هست غاشیه بر دوش

آنکه او تای خدمتت نزند

[...]

حمیدالدین بلخی

رفتم و بارِ منّتت بر دوش

حلقه ای حقّ نعمتت در گوش

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه