نشود عاشق از فغان خاموش
کار دریا بود همیشه خروش
سخن از عشق، پخته میگردد
آب دایم خورد ز آتش جوش
کی شوی بزم شاه را قابل؟
نشوی تا ز اشک گوهر پوش
نتوانی گریختن زین تن
بسکه تنگت کشیده در آغوش
صبح پیری دمید، و از دم مرگ
میشود شمع هستیت خاموش
چشم دل را ز خاک شاه و گدا
هست گیتی دکان سرمه فروش
کشت ای دل ترا غم دنیا
باده تلخ پند من مینوش
چه غم رزق؟ کآسمان و زمین
میکشند آب و دانه تو بدوش!
حرف دنیا چو بگذرد واعظ
نیست دری ترا چو پنبه بگوش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به تحلیلی از عشق و زندگی میپردازد. او میگوید عشق به سختی و با فریاد حاصل میشود و همیشه در دل انسان جوش و خروش دارد. عشق واقعی نیاز به بلوغ و پختگی دارد و اگر انسان ناامید و غمگین باشد، به سمت مرگ و خاموشی میرود. شاعر همچنین به دوگانگی بین غنا و فقر اشاره میکند و میگوید که در زندگی، انسانها باید از غم و تلخی زندگی فرار نکنند و بپذیرند که دنیا همیشه دچار تغییرات است. در نهایت، او به شنونده یادآوری میکند که حرفهای دنیا زودگذر هستند و باید به اصل زندگی توجه کرد.
هوش مصنوعی: اگر کسی عاشق باشد، از گریه و فریاد او ساکت نمیشود، چرا که طبیعت دریا همیشه در حال غریدن و خروش است.
هوش مصنوعی: وقتی درباره عشق صحبت میکنیم، کلام ما به تدریج بالغ و عمیق میشود، مانند آبی که همواره در حال جوشیدن از حرارت آتش است.
هوش مصنوعی: چه زمانی توانایی ورود به محفل شاه را پیدا میکنی؟ زمانی که به ارزش خود پی ببری و دلایل خود را از عواطف و احساسات عمیق پر کنی.
هوش مصنوعی: نمیتوانی از این بدن فرار کنی، زیرا این بدن به شدت تو را در آغوش گرفته است.
هوش مصنوعی: صبح پیری آغاز شده و از لحظه مرگ، وجود انسانی مانند شمعی در حال خاموش شدن است.
هوش مصنوعی: چشم دل با دیدن مقامهای مختلف، از پادشاهان تا مردم عادی، در حقیقت میتواند به زیباییهای عالم و رازهای نهفته آن پی ببرد؛ انگار که دنیا همانند مغازهای است پر از آثار و تجربیات گرانبها.
هوش مصنوعی: ای دل، غم دنیا را فراموش کن و به مشروب تلخ پند من نباش.
هوش مصنوعی: چه جای نگرانی برای روزی؟ زیرا آسمان و زمین برای تو آب و دانه را فراهم میکنند!
هوش مصنوعی: وقتی حرفهای دنیایی به پایان برسد، دیگر واعظ یا موعظهکنندهای وجود ندارد که تو را راهنمایی کند؛ پس شنوایی خود را برای چیزهای باارزش حفظ کن.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آن جهان را بدین جهان مفروش
گر سخندانی این سخن بنیوش
پیری آغوش بازکرده فراخ
تو همی گوش با شکافهٔ غوش
عجب از دیو پیکری کاو را
دولت آورد نام کرد سروش
خاره خو جثه ایست خاره بدن
خیره کش هیکلی است خیری پوش
قالبی باد خیز خاک آرام
[...]
چون نهی زلف تافته بر گوش
چون نهی جعد بافته بر دوش
از دل من رمیده گردد صبر
وز تن من پریده گردد هوش
نه عجب گر خروش من بفزود
[...]
ای کریمی که از سخاوت تو
روید از سنگ خاره مرزنگوش
تا جهان اسب دولتت زین کرد
چرخ را هست غاشیه بر دوش
آنکه او تای خدمتت نزند
[...]
رفتم و بارِ منّتت بر دوش
حلقه ای حقّ نعمتت در گوش
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.