گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

عجب از دیو پیکری کاو را

دولت آورد نام کرد سروش

خاره خو جثه ایست خاره بدن

خیره کش هیکلی است خیری پوش

قالبی باد خیز خاک آرام

پیکری آب گرد آتش کوش

که تن و پشته پشت و غار دهن

ابر تک برق جوش و رعد خروش

در دهانش دو تا ستون بخرط

در دماغش دو چشمه قیر به جوش

گاه بادش گرفته بر گردن

گاه گردش کشیده در آغوش

بر فکنده جلیل فتح به پشت

بر نهاده سریر ملک به دوش

راست گویی که باد رفتارش

خاستست از دو باد بیزن گوش

اژدهای دهانش بر دشمن

زهر مانند کرده عیش چو نوش

جلف طبعست و تند خو گر چند

هست می خواره و سماع نیوش

نه بساود سرین و گردن او

هیچ جانباز و هیچ عمر فروش

صفت او درست نتوان گفت

کز نهیبش همی نماند هوش