تنها ز لفظ، شعر تو دلبر نمیشود
از رنگ گل دماغ معطر نمیشود
ای گوهر یگانه، تو از بس یگانهای
حرف رخ تو نیز مکرر نمیشود
عارف غمین نمیشود از کسر شأن خویش
آیینه از شکست مکدر نمیشود!
هرگز کسی بقال نگردد ز اهل حال
مفلس ز حرف مال، توانگر نمیشود!
تا کی ز معنی دگرانی زبان دراز؟!
کلک ار سخن نوشت، سخنور نمیشود!
چون آب زندگی است گوارا به منعمی
کز وی گلوی تشنه لبی تر نمیشود؟!
واعظ ز سوز عشق، سخنور شود زبان
بیآتش این چراغ مرا بر نمیشود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان خواص و ویژگیهای عشق و عشقورزی میپردازد. شاعر اشاره میکند که تنها به زیبایی ظاهری و الفاظ شعر نمیتوان دلبر را به دست آورد و عمق معانی و حالتهای درونی انسانها اهمیت بیشتری دارد. عشق و معرفت باید از دل و جان برخیزند و نه تنها از کلام یا ظاهر. شاعر به این نکته تأکید میکند که اگرچه ممکن است ظواهر چیزهایی را نشان دهند، اما حقیقت عشق و حال درونی بسیار عمیقتر از آن است که با کلمات ساده بیان شود. عشق واقعی نیازمند عمق و تجربه است و باید از درون شعلهور باشد.
هوش مصنوعی: شعر تو با کلمات تنها دلنشین نمیشود، همانطور که عطر گل تنها با رنگش خوشبو نمیشود.
هوش مصنوعی: ای گوهر بینظیر، تو به قدری بهخصوص و یکتا هستی که حتی دربارهی چهرهات هم نمیتوان بارها سخن گفت.
هوش مصنوعی: عارف دلسرد نمیشود از پایین آمدن ارزش خود، همانطور که آینه از شکستن و ترک خوردن، اذیت نمیشود.
هوش مصنوعی: هیچکس از افرادی که در زندگی معنوی و روحانی پیشرفتهاند، به خاطر بیپولی و صحبتهای مربوط به ثروت به انسان غنی تبدیل نمیشود.
هوش مصنوعی: برای چه مدت باید به حرفهای دیگران گوش دهی و خود را طولانی كنی؟ حتی اگر کسی به خوبی بنویسد، نمیتواند به عنوان یک سخنور واقعی شناخته شود!
هوش مصنوعی: آب زندگی بسیار شیرین و خوشایند است، اما وقتی که در دست کسی قرار دارد که نمیتواند به دیگران کمک کند، چطور میتواند مشکلی را حل کند یا عطش کسی را برطرف کند؟
هوش مصنوعی: واعظ وقتی از شدت عشق حرف میزند، زبانش به راحتی باز میشود، اما کسی که دلش آتش ندارد، نمیتواند به این وسعت صحبت کند. چراغ وجود من بدون این سوز و شوق نمیتابد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
وصلت به آبِ دیده میسر نمیشود
دستم به حیلههایِ دگر درنمیشود
هرچند گردِ پای و سرِ دل برآمدم
هیچم حدیثِ هجرِ تو در سر نمیشود
دل بیشتر ز دیده بپالود و همچنان
[...]
سر نیست کز تو بر سر خنجر نمیشود
تا سر نمیشود غمت از سر نمیشود
از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی
کان با قضای چرخ برابر نمیشود
هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون
[...]
یک حاجتم ز وصل میسر نمیشود
یک حجتم ز عشق مقرر نمیشود
کارم درافتاد ولیکن به یل برون
کاری چنین به پهلوی لاغر نمیشود
زین شیوه آتشی که مرا در دل اوفتاد
[...]
کو دیدهای که بیتو به خون تر نمیشود؟
یا رخ که از فراق تو چون زر نمیشود؟
زان طره باد نیست که نگرفت بوی مشک
زان زلف خاک نیست که عنبر نمیشود
پیوسته با منی و مرا با تو هیچ وقت
[...]
بی روی یار صبر میسر نمیشود
بیصورتش حباب مصور نمیشود
با او دمی وصال به صد لابه سالها
تقریر میکنیم و مقرر نمیشود
گفتم که بوسهای بربایم ز لعل او
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.