گنجور

 
واعظ قزوینی

از چشم تنگ مردم، چشمم عصا نخواهد

از بیم زهر منت، دردم دوا نخواهد

با دست رنج خویشم، فارغ ز ریزش خلق

جز آبروی بازو، دست آسیا نخواهد

از آنکه بهر زینت، داری بدستها چشم

زینت بس آنکه دستت، رنگ از حنا نخواهد

دردسر تکلف بر سر ز کثرت آمد

گر تن دهی به وحدت، نان شوربا نخواهد

سامان اسب و استر، ز آمد شد است با خلق

گر پا کشی بدامن، دستت عصا نخواهد

بر نور چشم بینش، این بس دلیل روشن

کز توتیای مردم، هرگز ضیا نخواهد

گر کشور قناعت، سرکوب منتی نیست

این دولت خدا داد، بال هما نخواهد

در وادی تنزل، سامان ره نباشد

هر چند راه سنگ است، سیلاب پا نخواهد

از خسرو قناعت، تشریف عزتم بس

از ننگ خواستنها، عیدم قبا نخواهد

حزن و سرور گیتی، آید یکی بچشمم

سورم طرب نداند، مرگم عزا نخواهد

در کشور تجرد، رسم تکلفی نیست

بس زینت سرایم، کان بوریا نخواهد

تحقیق حاجت خلق، باشد بهانه بخل

بارد به خشک و تر ابر،همت گدا نخواهد

از فقد آتش رحم، دلها تنور سرد است

بیچاره آنکه واعظ، نان از خدا نخواهد