گنجور

 
واعظ قزوینی

هر گه آن مه، رخ بنماید از پی دفع گزند

میکند در مجمر دل عقده های کار سپند

عقده ام از کیست در دل؟ از بلائی آفتی

چون نزاکت زود رنج و، چون ملامت دلپسند!

چون خموشی، راز دارو، چون سخن حاضرجواب

چون اثر بیگانه خوی و، چون دعا بالابلند

چون توان جست از کمند سرکشی کز حیرتش

تاب را پای برون رفتن نباشد از کمند؟!

می‌کنیم از درد او فریاد، در هر کوچه‌ای

گرچو موسیقار میسازند ما را بند بند

گر بپرسد کیست از ما این چنین نالان؟ بگو:

واعظ بیچاره آشفته‌حال دردمند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قطران تبریزی

ای نگار خند خندان یک زمان با من بخند

تا کی این خشم تو تا کی چند از این ناز تو چند

شرم بردار از میان و جام می بر دست گیر

بند بگشا از میان و لب ز خندیدن مبند

گر مرا بی‌بند خواهی بند بگشا از میان

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
سوزنی سمرقندی

ای جهانداری که در عهد تو گرگ و گوسفند

نیست این آنرا زیان کار آن نه اینرا سودمند

گوسفند از گرگ ترسان بود در ایام پیش

وندر ایام تو ترسان گشت گرگ از گوسفند

یک جهان گرگان دندان تیز بودند ارچه کرد

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

آنکه با عزمش نماید مرکب خورشید کند

وانکه با حلمش نماید توسن افلاک تند

ادیب صابر

عارضی داری که بر وی همچو من عاشق شوند

گر ز حسن او حکایت پیش حورالعین کنند

کمال‌الدین اسماعیل

آنکه با عزمش بماند مرکب خورشید کند

و آنکه با حلمش نباشد تو سن افلاک تند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه