گنجور

 
واعظ قزوینی

دل چسان پنهان کند در سینه آه خویش را

دانه چون بر خویشتن دزدد گیاه خویش را

بسکه شب کردم چو صیقل با قد خم اضطراب

ساختم آیینه سنگ تکیه گاه خویش را

در بزرگی باید افگندن ز سر تاج غرور

میوه در بالیدن اندازد کلاه خویش را

تهمت رحمی بخود مگذار و خون من بریز

میتوان با خون من شستن گناه خویش را

جاده نتواند بگرد جلوه شوقم رسید

زین سبب گم میکنم هر لحظه راه خویش را

بسکه شب دادم ز غم خاکستر دل را بباد

از نفس آیینه کردم صبحگاه خویش را

بسکه باشد دل صلاح اندیش و من اظهار دوست

می کشم از دست دل طومار آه خویش را

روسیه گردد ز خورشید و، کند واعظ سفید

ز آفتاب لطف حق روی سیاه خویش را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

حسن چون آرد به جنگِ دل سپاهِ خویش را

بشکند بهرِ شگون اول کلاهِ خویش را

سوختم، چند از حجابِ عشق دارم زیرِ لب

چون الف در بَسمِ پنهان مَد آهِ خویش را؟

تا کی از تر‌دامنی در پرده باشی چون حباب؟

[...]

قدسی مشهدی

تا ز رویش گلستان کردم نگاه خویش را

خود زدم آتش به دست خود گیاه خویش را

شکوه‌ای در دل گذشت از هجر او تیغم سزاست

هیچ‌کس چون خود نمی‌داند گناه خویش را

همچو خواب‌آلوده از کاروان افتاده دور

[...]

اسیر شهرستانی

آنکه گرداند ز ما دانسته راه خویش را

کاش می آموخت برگشتن نگاه خویش را

انتقام فتنه از بیباکی من می کشد

خوی حسن از عشق می داند گناه خویش را

سرزمین جلوه صیاد ما دام بلاست

[...]

جویای تبریزی

ساخت هر کس از توکل تکیه گاه خویش را

از خس و خار خطر پرداخت راه خویش را

همچو داغ لاله ام در دل گره گردیده است

بسکه می دارم نهان در سینه آه خویش را

در قطار بی گناهانت شمردن می توان

[...]

سحاب اصفهانی

شعله ور چون برق خواهم بی تو آه خویش را

تا کنم زان چاره ی روز سیاه خویش را

نیست ناز و غمزه در فرمان او چون خسروی

کز خرابی منع نتواند سپاه خویش را

شکوه ی او جرم ما وین جرم را دل عذر خواه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه