فضای خاطرم از غم از آن غبار ندارد
که آرزوی جهان، از دلم گذار ندارد
جهان چو معرکه تیغ بازی است حذر کن
چه پا نهی به میان؟ این میان کنار ندارد!
بزرگیی که در آن نیست چشم لطف بمردم
بود چو کوه بلندی که چشمه سار ندارد
شده است سیر ز مردارخواری غم دنیا
که شاهباز دلت رغبت شکار ندارد
بود بقدر درشتی ضرور بی ادبان را
که دست سوده شود هر گلی که خار ندارد
سخن مجوی دگر واعظ از شکسته دل من
فسرده است ز بس آتشم؟ شرار ندارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به بیان غم و اندوهی عمیق میپردازد. او میگوید که در دلش آرزوی خوشبختی وجود ندارد و زندگی را چون میدان جنگی خطرناک میبیند. او از بزرگی که محبت و لطفی در آن نیست، به بلندی کوه تشبیه میکند و بر نداشتن حقیقت در دنیا تأکید میکند. غمهای پیش آمده باعث شدهاند که دلش دیگر تمایلی به زندگی نداشته باشد. در پایان، شاعر به واعظی که به او نصیحت میکند، میگوید که سخنانش بیفایده است، زیرا او از آتش غم و اندوه پر شده و دیگر امیدی برای بهبود ندارد.
هوش مصنوعی: ذهنم از غم پر نیست، چون آرزوهای بزرگ دنیا هیچگاه از دلم دور نمیشوند.
هوش مصنوعی: دنیا مانند میدان جنگی است که در آن شمشیرها در حال بازی هستند، پس مواظب باش که پا به وسط این میدان نگذاری، زیرا اینجا جایی برای آرامش ندارد!
هوش مصنوعی: اگر بزرگی، محبت و لطفی نداشته باشد، مثل کوهی خواهد بود که در آن چشمهای وجود ندارد؛ یعنی بیثمر و خشک است.
هوش مصنوعی: غم دنیا آنقدر انسان را خسته و افسرده کرده که مانند شاهینی که به شکار عادت دارد، دیگر تمایلی به گرفتن طعمه ندارد.
هوش مصنوعی: به اندازهی زشتی، بیادبان را نیاز است که هر گلی که خار ندارد، دست نخورده باقی بماند.
هوش مصنوعی: دیگر به سخن گفتن واعظ درباره دل شکستهام نپردازید، زیرا دل من به قدری سوخته است که دیگر هیچ شعلهای ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ستاره سوخته پروای اعتبار ندارد
که تخم سوخته حاجت به نوبهار ندارد
توان ز بیخودی ایمن شد از حوادث دوران
خطر سفینه ز دریای بیکنار ندارد
ز بس گزیده شد از روی تلخ مردم عالم
[...]
تنم به هیچ مکان بی رخت قرار ندارد
به جز خیال تو کس بر دلم گذار ندارد
به هر کجا که روم همچو مرغ طعمه دامم
به غیر من به کسی روزگار کار ندارد
در این سراسر گلزار نیست برگ درختی
[...]
مگر خبر ز دل خسته آن نگار ندارد
چه آتشی است که امشب دلم قرار ندارد
درست گویمت از دل مباد رنجه شوی
که این شکسته به پیش تو اعتبار ندارد
بیا که صحبت رندان مفرح افتاده است
[...]
برادرا دلم رفتنت قرار ندارد
مرو که خواهر تو ناب انتظار ندارد
به درد بیکسیام مبتلا مکن به فدایت
که خواهر تو کسی را در این دیدار ندارد
تو منع میکنی از گریهام ولی نتوانم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.