گنجور

 
سعیدا

مگر خبر ز دل خسته آن نگار ندارد

چه آتشی است که امشب دلم قرار ندارد

درست گویمت از دل مباد رنجه شوی

که این شکسته به پیش تو اعتبار ندارد

بیا که صحبت رندان مفرح افتاده است

هوای مشرب صافی دلان غبار ندارد

که راست فکر غم خاطر شکسته دلان

برای شیشهٔ ما سنگ، انتظار ندارد

به روز معرکهٔ عشق، کی بود منصور

سری که دست ارادت به پای دار ندارد

چه لذت است به آشفتگی نمی دانم

کدام غنچه که در سینه خارخار ندارد

بیا و دست به خون سعید رنگین کن

که رنگ خون شهید تو را بهار ندارد

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode