گنجور

 
واعظ قزوینی

دیدم ملک و مال جهان را، ندیدنی است

دامن بود گلی که ازین خار چیدنی است

پوشیدنیست چشم ز هر کار این جهان

الا تهیه سفر خود که دیدنی است

شاخ قدت خمیده ز بار شکستگی

زین شاخ مرغ روح تو آخر پریدنی است

دامن فشاندنیست ز هر چیز در جهان

جز پای آرزو که به دامن کشیدنی است

اسباب زندگی، همه باب فرامشی است

مرگست مرگ، آنچه به خاطر رسیدنی است

نبود بجز فروختنی در دکان عشق

جز جنگ آن نگار که بر خود خریدنی است

نسبت درست کرده به لعل پرآب او

در تشنگی عقیق، از آن رو مکیدنی است

میدانم از رسایی اخلاص خویشتن

گر نام من بخاطر یاران رسیدنی است

باشد ز شوق خدمت یاران قدردان

گر در جهان کلام تو واعظ دویدنی است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

رویی کز او دلی نگشاید ندیدنی است

حرفی که مغز نیست در او ناشنیدنی است

یک دیدن از برای ندیدن بود ضرور

هر چند روی مردم عالم ندیدنی است

ز ابنای روزگار، تغافل غنیمت است

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
جویای تبریزی

آبی ز دانهٔ عنب ای دل چشیدنی است

غافل مشو که این سر پستان مکیدنی است

یک صبحدم چو پنجهٔ خورشید جلوه کن

پیراهن تحمل عاشق دریدنی است

از آبیاری مژه ام چون گل چراغ

[...]

سعیدا

تنها نه خال عارض آن ماه، دیدنی است

این دانه را به چشم از آن روی، چیدنی است

اندیشه مند کام مکن عقل خویش را

ز این شیر خام طفل خرد را بریدنی است

بر غیر او چرا نکشی خط نیستی؟

[...]

شاطر عباس صبوحی

تا چند پیش ناز تو باید نیاز کرد

بر ناز خود بناز که نازت کشیدنی است

چشمت نظر ز لُطف به عاشق نمی‌کند

چون آهوی ختائی کارش رمیدنی است

از مشربت زلال لبست کام دل برآر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه