گنجور

 
واعظ قزوینی

خود کوه لنگری و، دلت سنگ خاره است

لعل تو آتش است و، تکلم شراره است

خود قندی و، دو لعل تو قند مکرر است

خود عمری و، دو زلف تو عمر دوباره است

سرو قد تو، ساعد دست ستمگریست

گرد سر تو گشتنم، آن را چو یاره است

هرجا ز پا نشست، گلستان چه پیشه است

هرجا ز جای خاست، قیامت چه کاره است؟

یک مسلخ است عالمی از دست و خنجرش

هر نیش خار، لخت دلی را قناره است

آنجا که حرف اوست، سخنها خموشی است

جایی که یاد اوست، سویدا کناره است

آخر کجا رسید، ببین کار عاشقان

پروانه هم ز سوختنی در شماره است

آنجا که صبر ماست، بلاها چه پیشه اند؟

جایی که درد اوست، صبوری چه کاره است؟

واعظ چو یافت عمر ابد از خیال دوست

از دوریش، بغیر نمردن، چه چاره است؟

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ادیب صابر

روی زمین ز سبزه و گل پر نگارهاست

وز چشم ابر بر سر هر دو نثارهاست

ناخورده هیچ باده و نابوده هیچ مست

در چشم های نرگس مسکین خمارهاست

گویی که صد هزار چراغ است و مشعله

[...]

صائب تبریزی

چشم ترم که مشرق چندین ستاره است

بر آفتاب روی که گرم نظاره است؟

از داغ تازه ای که به دست تو دیده ام

چون لاله در کفم جگر پاره پاره است

ما می رویم در دهن شعله چون نسیم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
واعظ قزوینی

پیری رسید و، از همه وقت کناره است

جز جا بنام خویش سپردن چه چاره است؟

بر لوح بی بقائی خود، گر نظر کنی

برگشتن نگاه تو عمر دوباره است

تا چشم میزنی بهم، از هم گسسته است

[...]

اسیر شهرستانی

بی سبزه نوبهار ندانم چکاره است

معشوق ریش دار بهشت نظاره است!

روشن سواد دیده کند فهم مصرعم

عالم تمام یک جگر پاره پاره است

چشم دلم همیشه به سوی تو می جهد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه