بسکه ضعفم از نگاه او بخود بالیده است
در جهان نیستی یارب چسان گنجیده است
گشته نیلی از خط سبز آن بناگوش لطیف
رنگ برروی گلش، روزی مگر گردیده است؟
پیش او هرچند باشد پیش پا افتاده، لیک
مصرع بحر طویل زلف او پیچیده است
روزگار از بهر زنجیر دل دیوانه ام
باز آن زلف سیه را ز کجا تابیده است
شیشه دل بسکه چون جسم لطیفش نازکست
میتوان دیدن، زما گر خاطرش رنجیده است
یک نفس گرد کدورت زنده در گورش کند
تا تپیدنهای دل، بر خویشتن جنبیده است
تندبادی ز آستین دست رد میبایدش
دفتر واعظ چو گل بسیار بر خود چیده است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر در وصف عشق و زیبایی معشوق سروده شده است. شاعر از ضعف و احساسات عمیق خود در برابر نگاه معشوق سخن میگوید و به لطافت و زیبایی او اشاره میکند. او به رنگها و ویژگیهای ظاهری معشوق، مانند زلف و رنگ صورت، توجه دارد و از درد و رنج دل خود ناشی از دوری و جدایی میگوید. در نهایت، شاعر به زیبایی و ظرافت وجود معشوق اشاره کرده و زنایج و ظرافت آن را در زندگی خود حس میکند.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق و زیبایی چشمهای او، من به خودم مغرور شدهام. در این دنیا که هیچ چیز پایدار نیست، نمیدانم چگونه توانستهام این احساس را تجربه کنم.
هوش مصنوعی: رنگ نیلی بر اثر رنگ سبز آن بناگوش زیبا بر روی گلش به وجود آمده است و این اتفاق چه روزی ممکن است رخ داده باشد؟
هوش مصنوعی: در مقابل او هرچقدر هم که چیزی کوچک و بیاهمیت به نظر برسد، اما زیبایی و پیچیدگی زلف او مانند شعری بلند و عمیق است.
هوش مصنوعی: روزگار به خاطر دل دیوانهام زنجیر شده است. این زلف سیاه از کجا چنین زیبایی پیدا کرده است؟
هوش مصنوعی: دل شفاف و حساس او مانند شیشه است و به سادگی میتوان احساساتش را مشاهده کرد، به خصوص زمانی که از ما دلگیر باشد.
هوش مصنوعی: به مدت کوتاهی همه چیز را کنار بگذار و بگذار روح زندگی دوباره در وجودت جریان پیدا کند تا احساسات قلبیات بار دیگر بیدار شود.
هوش مصنوعی: باید توجه کرد که وقتی با تندبادها مواجه میشویم، هر چیزی که کنار گذاشته شده و بیاهمیت است، از بین میرود. مانند اینکه واعظ، در حالیکه گلهای زیبا و فراوانی را روی خود چیده، باید به فکر ماندگاری و حقیقت باشد و نه صرفاً زرق و برق ظاهری.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای دریغا روح قدسی کز همه پوشیده است
پس که دیدهست روی او و نام او که شنیده است؟
هرکه بیند در زمان از حسن او کافر شود
ای دریغا کاین شریعت گفتِ ما ببریده است
کون و کان بر هم زن و از خود برون شو تا رسی
[...]
تا خیال روی او را دیده در تب دیده است
مردم چشمم به خون در اشک ما غلتیده است
تا چرا با شمع رویش آتش تب یار شد
دل چو دود زلف او بر خود بسی پیچیده است
بر لبش هر داغ جانسوزی که بس تبخاله شد
[...]
چشم مردم دیدهٔ ما نور رویش دیده است
لاجرم در دیدهٔ ما همچو نور دیده است
از سر ذوق است این گفتار ما بشنو ز ما
زانکه قول این چنین هرگز کسی نشنیده است
در خیال آنکه نقش روی او بیند به چشم
[...]
تا بنام من زبان خامه ات گردیده است
از نگینم می رود بیرون ز بس بالیده است
بر هوا می افکند هر دم کلاهی از حباب
قطره زین شادی که دریا حال او پرسیده است
من که باشم کس چو من بیقدر یاد آورده ای
[...]
من نمی گویم ز گلزارت کسی گل چیده است
رنگ آن سیب زنخدان اندکی گردیده است
شمع خامش، شیشه خالی، جام عشرت سرنگون
عرصه بزم تو، میدان شبیخون دیده است
چشمه سوزن محیط بحر نتواند شدن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.