گنجور

 
واعظ قزوینی

پیری رسید و، از همه وقت کناره است

جز جا بنام خویش سپردن چه چاره است؟

بر لوح بی بقائی خود، گر نظر کنی

برگشتن نگاه تو عمر دوباره است

تا چشم میزنی بهم، از هم گسسته است

گویی که تار عمر تو تار نظاره است

چون مو سپید گشت، بدندان مبند دل

سر زد چو صبح، وقت غروب ستاره است

دیگر نمانده جای تو در دیده، ای نگاه

جز جای خود بگریه سپردن چه چاره است

گر مطلب از کناره گزیدن نه شهر تست

بودن میان مردم عالم، کناره است

در عهد ماست زخمی خار گزندگی

بیچاره یی که همچو گلشن جامه پاره است

واعظ به فکر دوست زبان از سخن مبند

جایی که دل نشسته زبان هیچکاره است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ادیب صابر

روی زمین ز سبزه و گل پر نگارهاست

وز چشم ابر بر سر هر دو نثارهاست

ناخورده هیچ باده و نابوده هیچ مست

در چشم های نرگس مسکین خمارهاست

گویی که صد هزار چراغ است و مشعله

[...]

صائب تبریزی

چشم ترم که مشرق چندین ستاره است

بر آفتاب روی که گرم نظاره است؟

از داغ تازه ای که به دست تو دیده ام

چون لاله در کفم جگر پاره پاره است

ما می رویم در دهن شعله چون نسیم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
واعظ قزوینی

خود کوه لنگری و، دلت سنگ خاره است

لعل تو آتش است و، تکلم شراره است

خود قندی و، دو لعل تو قند مکرر است

خود عمری و، دو زلف تو عمر دوباره است

سرو قد تو، ساعد دست ستمگریست

[...]

اسیر شهرستانی

بی سبزه نوبهار ندانم چکاره است

معشوق ریش دار بهشت نظاره است!

روشن سواد دیده کند فهم مصرعم

عالم تمام یک جگر پاره پاره است

چشم دلم همیشه به سوی تو می جهد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه