پیری رسید و، از همه وقت کناره است
جز جا بنام خویش سپردن چه چاره است؟
بر لوح بی بقائی خود، گر نظر کنی
برگشتن نگاه تو عمر دوباره است
تا چشم میزنی بهم، از هم گسسته است
گویی که تار عمر تو تار نظاره است
چون مو سپید گشت، بدندان مبند دل
سر زد چو صبح، وقت غروب ستاره است
دیگر نمانده جای تو در دیده، ای نگاه
جز جای خود بگریه سپردن چه چاره است
گر مطلب از کناره گزیدن نه شهر تست
بودن میان مردم عالم، کناره است
در عهد ماست زخمی خار گزندگی
بیچاره یی که همچو گلشن جامه پاره است
واعظ به فکر دوست زبان از سخن مبند
جایی که دل نشسته زبان هیچکاره است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره پیری و گذر زمان است. شاعر به این نکته اشاره میکند که با رسیدن به پیری، انسان از تمام چیزها دور میشود و تنها چیزی که باقی میماند، یاد خود اوست. او بر این باور است که نگاهی به عمر و زندگی خود میتواند به انسان حس دوبارهای بدهد. در ادامه، شاعر به احساس تنهایی و غم ناشی از پیری و ناتوانی اشاره میکند و بیان میکند که دیگر جایی برای او در نگاه دیگران نیست. پیر شدن و سپیدی موها به معنای از دست دادن جوانی و زیبایی است، اما باید با دل قوی به زندگی ادامه داد. در نهایت، او از واعظ میخواهد که در سخنانش به دل دیگران فکر کند و بداند که در جاهایی که دل نشسته است، زبان هیچ کاره است.
هوش مصنوعی: پیری به من نزدیک شده و از همه چیز جدا شدهام، جز اینکه خودم را به خدا بسپارم، چه راهی باقی مانده است؟
هوش مصنوعی: اگر بر صفحهی زندگیات دقیق شوید، خواهید دید که بازنگری به آن و تفکر در آن، میتواند برای شما فرصتی برای شروعی دوباره و تجدید حیات باشد.
هوش مصنوعی: به محض اینکه غفلت کنی و چشمت را ببندی، همه چیز از هم میپاشد، انگار که لحظههای عمرت فقط به تماشای دنیا محدود شده است.
هوش مصنوعی: زمانی که موها سفید میشوند، نباید دل و احساسات را نادیده گرفت. در این لحظه، همچنان که صبح به وجود میآید، ممکن است دل از غمهای غروب، نور امید بگیرد.
هوش مصنوعی: دیگر جایی برای تو در چشم من باقی نمانده است، ای نگاه! چه راهی وجود دارد جز اینکه به جای خود اشک بریزم؟
هوش مصنوعی: اگر بخواهی از جمعیت و شلوغی دوری کنی و در کنار مردم شهر و دنیای خودت قرار بگیری، باید کنار بروی، زیرا در این میان باید همیشه در کنار مردم باشی.
هوش مصنوعی: در زمان ما، زخم و رنجی وجود دارد که بیچارهای را که مانند گلستانی زیباست، به تکهپارهای تبدیل کرده است.
هوش مصنوعی: واعظ، وقتی که به فکر دوست هستی، از سخن گفتن دست بردار. در جایی که دل حضور دارد، زبان هیچ فایدهای ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
روی زمین ز سبزه و گل پر نگارهاست
وز چشم ابر بر سر هر دو نثارهاست
ناخورده هیچ باده و نابوده هیچ مست
در چشم های نرگس مسکین خمارهاست
گویی که صد هزار چراغ است و مشعله
[...]
چشم ترم که مشرق چندین ستاره است
بر آفتاب روی که گرم نظاره است؟
از داغ تازه ای که به دست تو دیده ام
چون لاله در کفم جگر پاره پاره است
ما می رویم در دهن شعله چون نسیم
[...]
خود کوه لنگری و، دلت سنگ خاره است
لعل تو آتش است و، تکلم شراره است
خود قندی و، دو لعل تو قند مکرر است
خود عمری و، دو زلف تو عمر دوباره است
سرو قد تو، ساعد دست ستمگریست
[...]
بی سبزه نوبهار ندانم چکاره است
معشوق ریش دار بهشت نظاره است!
روشن سواد دیده کند فهم مصرعم
عالم تمام یک جگر پاره پاره است
چشم دلم همیشه به سوی تو می جهد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.